لاشریکستان

ته خط

آدم ها،مجازی ها،واقعی ها...

سر سوزن ذوقی که داشتم بهانه ام شد برای نوشتن از عشق، رب و زندگی. مدعی هیچ مقامی در قلم و نگاه نبودم.هنوز هم نیستم. نه آمدنم اتفاقی بود در خور، نه رفتنم. به قدر وسع کوشیدم نگارگر حالات خویشتنم باشم،بی تاثیر موج ها و مناسبت ها. خوبی هایی داشت، بدی هایی. دستم به حساب نمی رود تا خوبی ها یا بدهی هایش را، به قیاس، اندازه کنم. با برهانی شخصی، سر سخت بودم در استمرار این دل نوشته ها. حالا نه مثل قبل ها بهانه ای دارم، نه برهانی. این خانه اولی نیست که وا می نهم تا دیگران فاتحانه تصرفش کنند. خانه آخر هم نیست حتما. نای تقلا برای فهم شدن و اثبات کردن احساس ( و کمتر فکر) و حتا جلب ترحم هم ندارم. خسته ترم و بی جان تر از آغاز. بیشتر دلم نظاره و خلوت می خواهد تا جولان و جلوت. آدم هایی،مجازی یا واقعی، همراهم بودند. از هیچ کدامشان برای هیچ چیز تشکر نمی کنم. آدم هایی، مجازی یا واقعی، توی این مسیر از من رنجیدند. از هیچ کدامشان برای هیچ چیز عذر خواهی نمی کنم. تنها از خودم برای بعضی چیزها که خودم می دانم- که هیچ مجال دیگری برای جبرانشان ندارم- قلبا معذرت می خواهم.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان

شکلات

اشتباه می کنیم.همه ما اشتباه می کنیم.اشتباه می کنیم که با هم حرف می زنیم. اشتباه می کنیم که فکر می کنیم. اشتباه می کنیم که روی شعور هم حساب می کنیم. اشتباه می کنیم که بی دلیل برای کارهایمان دلیل می آوریم.اما اشتباه برزگ ترمان وقتی است که خیال ها و افکار و احساسات خاممان را می ریزیم توی طبق و به هم تعارف می کنیم. بعد خوش باورانه برای خودمان توقع ایجاد می کنیم که آن که طبق خام حرف هایمان را پیش رویش گرفته ایم، از این ترشحات چرک آلود ذهنمان چیزی بفهمد یا حتا بخواهد بفهمد. قاعده بازی چیز دیگریست. باید مثل گاو حرف هایت را آن قدر نشخوار کنی تا وقتی دیگری شریکشان شد، لااقل مثل بز اخفش برایت سری بجنباند. احمقیم اگر مثل بچه ها رها باشیم. احمقیم اگر فکر کنیم تلخی شکلات در ذهن شکر آلود آدم ها خوش طعم می شود. اشتیاه می کنیم که فکر می کنیم فهمیدن واژه ایست و شعور ما به ازایی دارد. دارد البته. اما تنها وقتی که روی همه خروجی های ذهنت - از خیال و احساس و فکر- فیلتری بگذاری تا بشوند همرنگ جماعت. 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان

خورشید

هراسان آمدی. از آن ور شمشادها. خورشید ذره بین شد و تابید توی چشم هایت. چشم هایت خیس اشک شد. خیس اشک بود. مثل چشم هایم که هنوز خیس اشک است. دویدی. خیال کردی رفته ام. تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدی. خیال کردی می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. هرچند شمشادها شهادت می دهند حضورم را، اما باور نکن. شمشادها دیوانه اند. از همان روز که روی سرشان دست کشیدی شمشادها دیوانه شده اند. شمشادها هنوز هم بوی دست تو را می دهند. ساعتت را که بالا آوردی افتاد توی چشم خورشید.من ترسیدم خورشید چشم هایش را ببندد و تو مرا، که لا به لای نورش پنهان شده بودم، ببینی. سکوی های خالی را که نگاه کردی، رنگت پرید. گفته بودم یک دقیقه می ایستم و می روم. خیالت می روم. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نشستی روی نیمکت. گرمای وجودت پخش شد توی فضا. تا آسمان رفت. خورشید هم گرمش شد انگار. یک تکه ابر برداشت و گرفت رو به روی صورتش. تو هم از گرما کلافه شدی. چند برگ کاغذ از توی کیفت برداشتی و گرفتی رو به روی صورتت. خورشید ابر را کنار زد تا دستخط زیبایت را ببیند. من اما محو برق نگین انگشترت بودم. بعد باد آمد. کاغذها را تکان داد. بی تاب شده بودی. راه افتادی.  نرفته ایستادی. دوباره برگشتی. کنار نیمکت ایستادی. چشم های خورشید نگرانت شد. دستانت خیس عرق شد. خجالت آمد توی صورتم. مردد بودم. مثل تمام زندگیم. مثل اولین بار که دیدمت. خورشید ... خورشید کاری نکرد. تنها حسرت خورد. حسرت دست های گر گرفته من که دست های سرد تو آرامشان نکرد. خجالت آمد توی صورتم. راه افتادم. پاهایم لرزید. درخت ها دور سرم چرخید. نرسیده به شمشادها نشستم. بعد باد آمد. خنکایش از روی چمن های خیس خورد توی صورتم. بلند شدم. آمدم سمت نیمکت. خورشید داشت از چشم هایم انتقام می گرفت. قدم هایم تندتر شد. ندیدمت. تندتر آمدم. چشم هایم خیس اشک شد.خیس اشک بود. مثل چشم هایت که هنوز خیس اشک است. دویدم. تمام راه را تا رو به روی نیمکت دویدم. خیال کردم دیدمت. خیال بود. تمام و کمال. رفتنم. آمدنت. نبودی. رفته بودی. خورشید...خورشید گرفت. خورشید گریه کرد.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان

شام شوم

یادم نیست ماه کدوم طرف بود.فقط یادمه وقتی که انداخته بودنم روی تخت رو به روی صورتم بود. چند نفر بالای سرم وایساده بودن و با پتک می کوبیدن به دلم. سایه بالا و پایین رفتن پتکاشون رو می دیدم. همه وجودم بی حس بود. آرزو کردم کاش دلم از سنگ بود اون وقت پتکشون به دلم اثر نمی کرد. وقتی که رفتن ماه انگار جا به جا شده بود. بعد یه عده دیگه اومدن.پر سر و صدا. با یک کمپرسور بزرگ زرد رنگ که بوی قیر می داد. روشنش که کردن صداش پخش شد تو شب. صدای خوبی نبود. یکیشون که هیکلی تر بود اومد جلو. سر مته کمپرسور رو گذاشت رو دلم. رعشه افتاد تو وجودم.تخت می لرزید. یارو دل و روده ام رو ریخت بیرون. همه جا رو به هم ریختن. کارشون زود تموم شد،رفتن. کسی نیومد.گفتم اینا دیگه آخریش بودن. اما یک آدم قد کوتاه با یه گونی اومد بالای سرم. از ته گونیش یه بیلچه باغبونی در اورد. گذاشت بغل تخت. رفت تا پای دیوار. یه کم تیک داشت. پای دیوار سیگار کشید. اومد جلوی من وایساد. ته سیگارش رو انداخت کنار تخت. بوی فیلتر خاموش نشده اش می اومد. با بیلچه اش افتاد به جون دلم. دلم رو می خراشید. با همه وجود می تراشید. هر چی ته دلم مونده بود ریخت تو گونی.وقتی که می تراشید ماه رفت پشت یه ابر.بعدش کسی نیومد.وضع خوبی نبود...اصلا...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان

یکشنبه سوری

سرخی آتش - انگار- سپیدی صورتش را رنگ می کند. جای چوب، دانه دانه کبریت های نسوخته را توی آتش می اندازد. کبریت ها ضجه ای خفیف می زنند و از انبوه درد یک سوختگی درجه سه، سیاه می پوشند. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش را جلو می کشد و خودش را- انگار- توی خودش جمع می کند. مراقب است توی این به خود خزیدن، کبریت ها روی زمین یا توی آتش نریزد. سال هاست با سکوتش- که عجیب فرهیخته اش می کند- دارد از خودش و غیر خودش انتقام می گیرد. جعبه بزرگ کبریت را به دست راستش می دهد. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکلی را آرام توی دستش می گیرد. بویی شبیه مردار هلهله کنان دور آتش جمع می شود. جای چوب، تکه تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکل را توی آتش می اندازد. بویی شبیه جگر سوخته دور آتش جمع می شود. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را، دوباره، چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش لحظه ای کنار می رود و من دستانش را که دارد پاره های دلش را می خراشد و بیرون می آورد، می بینم. بویی شبیه دل سوخته دور آتش جمع می شود.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

 

 نگاهم نکن. برو. سویی نمانده توی این چشم ها تا تو بخواهی غارتشان کنی... تنها برو. آن نقطه آخر جاده, آنجا که خط های موازی به هم می رسند, خیال است... وهمیست که کام الکی خوش هایی مثل من را شیرین می کند. آنجا هیچ خبری نیست, درست مثل اینجا. اینجا جای مهر, حسرت تقسیم می کنند. اینجا صبح ها قاصدک ها برای بی خبریشان روی شانه گلبرگ ها گریه می کنند. دلشان می گیرد و هزار پاره می شود و باد پاره های دلشان را می برد آنجا... آنجا صبح ها وقتی خورشید خودش را بی محابا توی آغوش پنجره می اندازد، وقتی شب می رود و چشمت به  اندوه ماه می افتاد, وقتی من نیستم و زمزمه تو شب بوها را سر ذوق می آورد، از همان دور, با وضو, بی کفش، بر جنازه ام دو رکعت نماز بخوان...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

سفید استخونی

- سفید استخونی.

- زیاد یک نواخت نیست؟ نمی خواید مثلا اتاق ها رو ...

- نه...خوبه.

- چشم آقا. فقط شاگردم رفته شهرستان. چند وقتی دست تنهام. اگه اجازه بدین....

به حرف های مرد که شلوار کردی به پا کرده و ترکی حرف می زند، گوش نمی دهم. توی این چند سالی که می شناسمش لحظه های کمی را به یاد دارم که او را ساکت دیده باشم. صدایش مثل کوبیدن مسگرها پشت دیگ های بزرگ مسی یا هر چیز یک نواخت و مکرر دیگری، مغزم را می خراشد.

روزها و شب های تمام این سی و چند سال اخیر، یعنی همین سی و چند سالی که من از خدا عمر گرفته ام، عجیب رنگ یک نواختی داشته است. این یکنواختی البته در روزهای خوب اما اندکش سفید استخوانی بوده و بیشتر به خاکستری گرایش داشته است. نتیجه محاسبات و کنکاش های من توی زندگیم، برای کشف علت این کسالت و یکنواختی ، بسیار یکنواخت و شبیه به هم بوده است. مثلا من فرق چندانی در حالت امروزم، در سی و چند سالگی، با موهای بالای گوش سفید شده، چروک های ریز کنار چشم  و یک افتادگی نامحسوس توی بدنم، با وضعیت روزهای جوانی و نوجوانی و حتا اگر بخواهم اغراق کرده باشم کودکی نمی بینم. مجموعه ای از خستگی، موفقیت، تحسین، ارتباط های اجباری، احترام های مصنوعی و هر از گاهی جرقه هایی برای شکسته شدن این یک نواختی.

این یک نواختی حتا به محل زندگی و سکونت من هم سرایت کرده است. عکس های ورزشکارانی که حالا حتما خودشان هم تیپ و قیافه آن روزهایشان را پنهان می کنند، عکس بازیگران هندی که هیچ وقت اسم هایشان را یاد نگرفتم، و روزی فروغ و شاملو و اخوان و نیچه که روی دیوارهای اتاق من جا خوش کرده بودند، همه و همه برایم شکل و حکم آدم های واحدی را داشته اند. گاهی احساس می کنم تمام سال هایی را که تا به اینجا گذرانده ام، محل زندگیم و خانه ام- علیرغم حدود پنج بار اثاث کشی- یک جا و یک شکل بوده است. بسیار پیش می آید که هنگام مرور خاطراتم، حادثه و ماجرایی را که در یک خانه اتفاق افتاده است، اشتباها توی خانه دیگری تصور می کنم و تنها اتفاق یا تذکر اطرافیان است که محل درست آن خاطره را به یادم می آورد. حضور این یکنواختی را در بیشتر صفحات زندگی من می شود پیدا کرد. نتیجه این جستجو آن قدر بی شمار است که بیان کردنش جز اضافه کردن به یک نواختی این داستان فایده دیگری ندارد. همسایه هایی که احساس می کنم از کودکی همسایه خانه مان بوده اند، ماشین مدل 79 پدر که آخرین نسل ماشین های آمریکایی در ایران بود و من هنوز بعد از گذشت سال ها از فروخته شدنش پشت فرمانش می نشینم، نوه خاله مادرم یعنی صمیمی ترین عضو خانواده که دوباره به کودکی هایش برگشته است و من فرقش را به دختر سه ساله اش نمی فهمم، لباس هایی که با وجود نو بودنشان هر سال دور می اندازمشان و دوباره قبل از عید شبیه همان ها را می خرم، قرمه سبزی هایی که مزه قیمه و قیمه هایی که مزه قرمه سبزی می دهند، سیاستمدارانی که همیشه توی تلویزیون و روزنامه ها هستند و حتا جمله بندی حرف های یک نواختشان تغیری نمی کند، صحنه های اندکی از حجم یک نواختی هایی است که من زیر آوارشان اسیر شده ام. اما واگفتن این حرف ها و نوشتن این سطرها برای تکرار مکررات گذشته ی من یا برای آینده ای که از یک نواختیش خبر دارم نیست. همه حرف من از روزهایی است که ثانیه های پر ملال و ساکت زندگی من می توانستند رنگ دیگری بگیرند و این فرصت از آنها دریغ شد. شاید دلتان سوخته باشد و دنبال مقصر این ماجرا باشید. اما مقصر آن می تواند من یا او یا هر کس دیگری باشد. تنها چیزی که برای من مهم نیست مقصر این ماجراست. البته تکرار این اتفاق یعنی اینکه موضوعی باعث شود یک نواختی زندگی من کنار برود نیز تا حد زیادی و به علت همان تکرار شدنش مثل همه ی چیزهای دیگر این داستان رنگ یک نواختی دارد. مثلا اولین جرقه بر می گردد به 8 سالگی من. روزهایی که مینی ژوپ و دامن های بالای زانو تازه داشت بین نسلی که علیرغم افتخار به گذشته خودش سخت  هم از آن فرار می کرد، مد می شد. این وسط همسایه تازه به دوران رسیده ما-که از قضا دختری 5 ساله داشت- توی رقابتی تنگاتنگ با خودش سعی داشت برنده بلامنازع این بازی باشد. دیوانگی این زن فرنگ نرفته در استفاده از هر آنچه که رنگ فرنگی داشت تا آنجا بود که لهجه دهاتیش تبدیل به زبانی تازه و مضحک از مجموعه زبان های مختلف دنیا شده بود. همسایه نو به نو صورت مبارک را به قول خودش توالت می کرد و به یمن دلارهای شرکت مثلا ملی نفت، هر روز مدل جدید لباس و مویی را به رخ دیگران می کشید. همین. تمام شد. قرار نیست اتفاقی بیفتد. این اولین جرقه بود و توی آن هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. یک نواخت یک نواخت. همانطور که توی دومین و سومین و حتا آخرین این جرقه ها هیچ اتفاقی نیفتاده است. قبول دارم که می شود از فرم یک نواخت این داستان خارج شد و یک باره با یک طرح و اتفاق تازه، خرق عادتی کرد و از پی این یک نواختی خواننده ای را که معلق کرده ای ، دلخوش کنی، اما حاکم این داستان- لقبی که یکی از اساتید به نویسنده داده است- بنای دیگری دارد.

.

اردیبهشت 87

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

عین ...

چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم   :«بس است برو!» گفتم : « اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آن‌قدر که گونه‌های من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم : «نگاه کن این‌جا چه‌قدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آن‌جا چه ‌قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خط‌کش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دل‌تنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: «این‌جا رازی نیست.» گفتم: «راز؟» گفتی: «من رازم.» و آمدی تا وسط خط‌کش‌ها. من دست‌هات را در دست‌هام می‌فشردم تا نگریزی اما فریاد می‌زدم : «برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک می‌خندیدی، من اما همه‌ی وجودم به سختی می‌گریست. بعد چشم‌ها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آن‌چنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من می‌دیدم که حرف‌ها و فلسفه‌ها و کتاب‌ها و خط کش‌ها و کاغذ‌ها و یأس‌ها و تاریکی‌ها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دل‌تنگی، مثل ذرات شن در شن‌زار، از سطح دل روبیده شدند و چون کاغذ پاره‌هایی در آغوش طوفان گم.

خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: «چیستی؟» گفتی: «راز.» گفتم: «این دل خالی است، تشنه ام.» گفتی: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبریز شدم...

مصطفی مستور

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

قاف...

ما شصت نفر بودیم. همه ما مردیم، حتا من. یا از عشق یا از بی عشقی...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

وقتی که نیست..

این یک مرثیه نیست. یک مرثیه در سوگ کسی که رفته است. این یک دردنامه هم نیست، برای عادتی که داریم، که آدم ها را درست وقتی که می روند یاد می کنیم ... این یک یادداشت است برای خودم. برای خودم که دلم تنگ می شود برای او. برای خنده های بلندش. برای صحبت ها و لحن داش مشدیش. برای وقتی که با هم انگلیسی حرف می زدیم و غلط هایم را می گرفت. برای وقتی که می زد توی ذوق شعرها و کارهایم. برای وقتی که می گفت زن دکتر به درد زندگی نمی خورد! برای وقتی که می گفت می خواهد برود، همان وقتی که ارثیه اش را بالا کشیده بودند و به من می گفت شما حقوق خوانده ها شریک دزدید و رفیق قافله. برای وقتی که توی دفتر کارش، که نمازخانه اش هم بود، بلند سوت می زد و پرنده های آن طرف حیاط جوابش را می دادند و خدا می داند که چه ذوقی می کرد و چه برقی می زد چشم هایش. برای وقتی که با شیطنت خاطرات جوانیش را از زیر زبانش می کشیدم بیرون. برای وقتی که خواب هایش را مکرر تعریف می کرد برای ملاقات کننده هایش.برای وقتی که طفره می رفت از ملاقات آدم ها و جوان ها و ارجاعشان می داد به کتاب هایش و باز وقتی می آمدند با همان پای رنجور تکریمشان می کرد. برای وقتی که کتاب هایش دوباره چاپ شد و انگار کمی خیالش جمع شد. برای وقتی که حق الزحمه ترجمه قرآنش را نگرفت تا هدیه کتاب پایین بیاید و آدم های بیشتری نصیب ببرند از خواندنش. برای حسرتی همیشگی که توی چشم هایش بود از نداشتن فرزند. برای همه ی پزهای روشنفکری و شاعری که لگد زد بهشان تا امروز طاهره صفارزاد باشد نه فروغ فرخزاد. برای روزی که برایش بزرگ داشت گرفتند توی فرهنگسرا و شعرهایش را که خواندم گریه کرد. برای همان روسری و شال بلند سفید، که عجیب نورانیش می کرد. برای روزی که زنگ زدند تا چهره ماندگارش کنند و پاسخ شنیدند که ماندگار خداست و  کتاب خدا، که من بنده کی ماندگارم؟ برای وقتی که زن منتخب جهان اسلام شد و آن قدر دیر نامه را به دستش رساندند که حتی فرصت نکرد دنبال ویزا و شرکت توی همایش برود. برای خانه ای که حالا بی او سردتر می شود، همان جایی که دوست داشت وقف قرآن و جوان هایش کند. دلم برایش تنگ می شود وقتی که نیست. دلم برایش تنگ می شود وقتی مثل الان، که چشم هایم اشک آلود است...

***

پی نوشت: خوب یا بد، صفارزاده میان جرگه زنان روشنفکر و اهل قلم حکم آل احمد را داشت برای من...با تمام همان فراز و فرودها.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

سخن کفر نه این است...

نوشته بود یک ششم آدم هایت گرسنه اند. یک ششم دیگرشان سرپناه ندارند. نوشته بود یک ششم دیگر آدم هایی که ساخته ای بهداشت مناسب قسمتشان نشده است. ننوشته بود اما احتمالا یک ششم دیگرشان هم اعصاب درست و حسابی ندارند. از قضا من فهمیده ام یک ششم باقی مانده هم جایی دلشان بند شده و به هزار و یک دلیل همانجا یا شاید جای دیگری شکسته...خسته نباشی با این آفرینشت...فتبارک ا... احسن الخالقین..

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

توده ی ِ بر هم ِ برگ ها

می گذارم پای وقارت. پای آن همه آرامشی که توی نگاهت بود.که توی نگاهت هست. می گذارم پای اینکه حیا داشتی از اینکه زیر نگاه صدها عابر دلبری کنی و زیر نگاه هرز صدها عابر دیگر مستانه برقصی. ساده و بی آلایش آمدی. تنها دستی بالا بردی و آن قدر بی نظم برگ هایت را رها کردی که دلم سوخت. دل جماعت هم سوخت. دلشان سوخت که حیف است زن بلد نباشد برقصد. بیچاره شوهرش! دلشان برای تو می سوخت یا شوهر سرد و بی روحت،زمستان؟! برای خودشان! که دلشان می خواست شاهد جولان سبک سرانه و شادمانه ات باشند که لوند و دلبرانه بی تابشان می کردی و چشم هایشان برق و دهانشان آب می افتاد و شب هنگام حضور و نگاه هرزه شان را دنبالت می فرستادند. اما تو مثل همیشه روی در کشیدی و رفتی بالای ابرها یا روی شاخه درخت ها یا دست کم وقت بی نوایی، زیر توده توده ی ِ بر هم ِ برگ ها پنهان شدی و هنوز بعد این همه سال دل می بری از جماعت...بی شکوفه های بهاری که مثل همخوابه های هرجایی، امروز هستند و فردا نه. بی گرمای تن تابستان که آن قدر در آغوشت بکشد که از بوی تن و هرم نفسش عق بزنی و فرار کنی. سهم تو زمستان هم نبود. دروغ می گویی که خودت خواستی. بگو که خودت نمی خواستی و این زمهریر سرد را دست تقدیر ارزانیت کرد. بعد، این هدیه ی سرنوشت، چه قدر بی وفا و چه قدر زود رهایت کرد و مثل نوجوان های تازه بالغ، تن آراست و به هزار کلک و بزک جوان شد و خودش را انداخت توی بغل بهار . حیف تو بود. سوختی و ساختی. رخت زرد شد و آسمانت بارانی. اما به خدا هنوز هم هزار چشم عاشق دنبال حضورت ابری می شود. هنوز تمام سال دل عاشق من و مثل من منتظر می ماند تا چند روز خدا مهمانشان بشوی. هنوز وقتی نیستی دلم هوایت می کند و بهانه می گیرد. گیرم کمی پیرتر،کمی تکیده تر.پاییز هنوز پادشاه فصل هاست. هنوز توی پیری تنت تنه می زند به هزار فصل جوان. هنوز خیلی ها با یاد نیمکت های دو نفره ات زندگی می کنند. هنوز خیلی ها دلشان می لرزد وقتی یادشان می آید روزهای تو را که باد می آمد و موهای محبوب که توی باد رها می شد. پاییز که می شود،یعنی تو که می آیی روزهای خوب من آغاز می شود. می خندم و سرخوشانه زندگی توی رگ هایم جاری می شود. هنوز دوستت دارم پادشاه من...گیرم کمی پیرتر،کمی تکیده تر...

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

شب

شب های خوبیست. فتیله ماه را هم کم کم پایین می کشی تا خوب تر شود. آن وقت راحت تر می شود زیر آسمانت راه رفت و گریه کرد. نشست و بغض کرد. آن وقت فقط خودت می دانی و خودت می بینی. شب ها برایم مثل چاه بزرگی شده اند که راحت می شود تویش درد و دل کرد. روز که شد دوباره سرم را بالا می گیرم و شادیم را به زور هم که شده می برم توی صورتم. پیش آدم ها حرف زدن و غصه ها را واگویه کردن دردی را که دوا نمی کند هیچ، گره زندگی را هم پیچیده تر می کند. قربان همین مرام خودت. می شنوی و دم نمی زنی. می بینی و زود قضاوت نمی کنی. همه بالا و پایین رفتن ها را حوصله می کنی. آخر سر هم مرام می گذاری کارمان را راه می اندازی و منتی هم سرم نمی گذاری. این روزها جماعت سر کارهای نکرده شان هم منت دارند سرم. از کارهای نکرده ام هم گله مندند. درست همان روزی که رهایت کردم اسیر و گرفتارشان شدم. می خواهم دوباره همه شان را بگذارم پشت در، بیایم سراغ خودت. بیایم دست هایم را بگذارم زیر چانه ام و زل بزنم توی چشمهایت. قول می دهم حرف هم نزنم تا خسته نشوی. تنها نگاهت می کنم...

-

پی نوشت١: دلم پاییز می خواد.

پی نوشت٢: عمری زیاد توقع نداشتم از آدم ها. خودشان اصرار کردند و من هم احمق شدم و حرف دلم را پیششان گفتم. حالا احساس آدم های بازنده را دارم. یادم باشد قفل بزنم بر دهانم.

پی نوشت٣: این شب ها که می آید به نام دعایم کنید...لطفا.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

سحوری

دوباره، سلانه سلانه، خودم را می کشم پای سفره. یک چیز خونم کم شده. همیشه یک چیز خونم کم بوده. باور نمی کنم. ممنون توام. مدیون توام که دوباره نفس می کشم توی خانه ات، سر سفره ات. به نان و  نمکی که می دهی قسم، دوستت دارم. خوب نبودم وگرنه رفاقت ما..خودت بهتر می دانی. دیشب شام غصه خوردم. سحر هم دلم سحری نمی خواست.سحوری می خواست شاید. مثل احمق ها شده ام،نه؟  غروب که می شود این آقای ربنا چه قدر دلی می خواند. چه پر تمنا صدایت می کند. ساعت های دیگر این مزه را ندارد. اصلا غروب ها را انگار زده ای به نام خودت. از آن چیزهای قرمز و نارنجی هم ریخته ای تویش تا مستمان کنی... نه خیالی نیست.غریبه نیستند.بگذار بشنوند.رفقای منند اینها. اگر چه مثل تو نمی شوند برایم .هر چند که تو اینجا پیام نمی گذاری، اما خب... راستی چرا شهر رمضان... شاید یکی بچه روستا بود یا هوای روستا داشت. شاید بلد نبود مثل شهری ها حرف بزند یا نخواست.تکلیف چیست؟ آه! اشتباه کردم انگار...بگذار بخندند. بابا اینها رفیقند. دلشان خوش بشود دل ما هم.... پارسال هم گفتم.دست خودم نیست آخر. حواسم پرت معنی هایش می شود. حالا ختم نشود اشکالی دارد؟ مرسی. می دونستم سخت نمی گیری. بهتر از کله جنباندن و سرسری خواندن است دیگر... ببخشید. درست می گی. کار بقیه به من ربطی نداره.همونجور که کار من به اونا...دیشب  دعاهایم رسید؟ یک دعا نوشته بودم برایت،دیدی؟ اسمش؟ اسم نداشت. حالا تو بگذار ابو مصطفا ثمالی! دعا مگر بی اسم پیش شما نمی رسد؟ خب پس درد اسم ندارد دیگر... نه عربی نبود که..آهان درسته... خودشه. از الان گفته باشم بعضی جاهاش رو از دست دوستان کپ زدم. بعضی قسمت هاش رو هم از اینترنت گرفتم...شرط؟ چه شرطی؟ پول؟؟ شما هم؟ دست شما درست...آها.خب اگه بشه...داد نزن لطفا، خوابن.باشه میدم. حالا اگه اسمش باشه در راه شما دیگه پول زور نیست؟! شوخی بود.به دل نگیر....آخ.یادم رفته بود. فلانی سلام رسوند. دلش گیره...نه این مریض نداشت که.اون یکی دیگه بود. خب یه جا بده اینا رو بنویسن. یه وقت این روزها زیاد میشن اشتباه میشه، کار دست مردم... سر کار گذاشتی؟ دم شما گرم. جلو اینا آبروداری کن لطفا. درسته رفیقن ولی من کلی از مرامت تعریف کردم پیششون، بعد تو اینجوری می گذاری تو کاسم؟...صد سال سیاه می خوام دلشون خوش نشه... وقت گیر اوردی ها... می خوام برم.نه قهر نیستم...کار دارم. اصلا به قول سارتر کاش خدایی بود که به زندگی معنا می داد! این به اون در! فعلا!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

نفس

بوی گند تظاهر که بلند می شود، پیش از همه شامه خودت و بیش از همه روح خودت را آزرده می کند. طولانی که می شود، مثل استخوان گلوگیری است که راه نفس کشیدنت را نه سد می کند تا خلاص شوی و نه بیرون می آید تا رها. توی این تقلا برای نفس، فرسوده می شوی و سر که بلند می کنی و نگاهت که توی آیینه می افتد، به مجموعه ای از دیگران تبدیل شده ای که هیچ شباهتی به تو ندارد. مجموعه ای که برای خوشایند هر کسی، حرفی و عملی را به خودش چسبانده است و از قضا این پکیج خود ساخته هیچ وقت کامل نمی شود.آدم های پیشین خواسته های تازه ای از تو دارند و آدم های نو ظهور و تازه، نیازهایی که پیشتر سابقه ای در مجموعه وجود تو نداشته اند! به این جای کار که رسیدی تنها دو راه برایت باقی می ماند. یا دست ببری زیر تابوتت و مثل جماعت بلند بگویی لا اله الا ا...، یا امن یجیب بخوانی تا فرجی پیش آید و از این گنداب خلاصت کند.چاره اما جز این نیست که دست غیب خودت باشی، بی دغدغه ی غیر و بی سودای زبان تحسین دیگران.

مرداد ٨٧

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

جراحی روح

فصل ها نوشته اند در ستایش حجامت. قلم ها فرسوده اند در نکوهشش. تیغ ها کشیده اند و خون ها ریخته اند پیش پای منزلتش. زخم ها زده اند بر پیکر بی زبان تا بیرون رود پلیدی خون و سیاهیش،رنگ سرخی بگیرد. ساعت مقرر کرده اند و آداب. واسطه روزی جماعتی شده اند که پلیدی جسمت را به طرفه العینی بیرون می کشند و می سپارند به زباله دان. این شفای دردها و مادر درمان ها... اما کجاست تیغ تیز و دستی که نلرزد. کجاست تیغ تیز و دلی که بسوزد. بسوزد و به زخم و زخمه ای رهایت سازد از سیاهی دل. از اسیری روح. تا روح تازه ای بدمد میان صورت آبله ی جانت.تا تیغ بر کشد و جراح روح درمانده ای شود که امید به دست هیچ طبیبی ندارد...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

شهوت خیال

افکار آدمی مثل طفل نامشروع می ماند. خلقتشان ملازم لذتی است زودگذر که هرگز تاب مقابله با ندامت پس از وجودشان را ندارد. سر به عالم که می گذارند در کشاکشی دو سویه در مانده می شوی میان داشتن و نداشتنشان.نگه داشتن یا انداختنش. گاه نشئه و سرمست،متهورانه فریادش می زنی و گاه مثل همان کودک نامشروع، از تصور حضورش نیز پروا می کنی. اما تقدیر اگر غالب نباشد، من کودک نامشروع ذهنم را می برم و در نهانِ پستوی خانه ی یکی از این قابله های به زعم من چرکین، به دست فنا می سپارم. دست کم اینگونه کشاکش میان بقا و فنا پایان می یابد و خیال من هر قدر مغموم، اما گوشه ای آرام می گیرد.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

بی تویی

زخمه بزن.زخمه بزن و موسیقای جانم را توی باد رها کن. بگذار بریزند برگ ها از غمم. سیاه بپوشند گنجشک ها در عزایم. ابرها ببارند و ماهی ها اشک بریزند.بگذار، چلچله ها برایم چله نگه دارند و صدای مویه ی باد،لای شب بوها بپیچد.

من هم لباس شیدایی بر تن، گرد تو می رقصم. سر خوش که قصه ی ما تمام شد. سر خوش که تو دیگر سراغم را نمی گیری. که شاخه های هرزه ی ابلیس، درخت جانم را فرا گرفته است.

تقصیر تو بود، که آن قدر ماندی تا وجودت عادت را بهانه کرد و حضورت یادم رفت. آن قدر نزیک آمدی که محو شدی و برابر چشمانم پنهان شدی. آن قدر بودی و ماندی که یادم رفت صبح ها را که خورشیدت گونه ام را می بوسید. یادم رفت دستت را که میانه ی طوفان، سبک بار نجاتم داد. دیگر مدد نمی کند فیض روح القدس تو و روزهایم طعم تو را ندارد. حالا کودکی که زل می زدی توی چشم هایش و ذوق می کرد از نگاهت رفته است. حالا عطر وجودت گم شده است و این تقلای بی حاصلی است که من می کنم.

آی. چه قدر دلم برای خنده هایت توی شب هایی که دوستم داشتی تنگ شده است. چه قدر دلم صبح هایت را می خواهد که بیدارم می کردی تا خواب نمانم وقت دیدارمان. کجاست کودکی که تو پروردی؟ من خودم را، این روزها  و ساعت ها که بر من می گذرد دوست ندارم. بردار. بردار و لحظه ای از آن عصر هایت را نصیبم کن که فقیرانه حوالیت قدم می زدم... با دست هایی که ساعت ها بوی دست تو را می داد. سجاده ای که تسبیحش گلی بود ..با کوچه هایی که همسفر نجوای من بودند با تو...

خسته ام. مثل پرستو ها که از سفر آماده اند. خسته ام مثل موج ها که مهمان خانه ی ساحل نشده اند، مثل آدم ها که رهایشان کرده ای. معجزه ای کن. آیتی، نشانه ای... نگذار توی مهربانیت تردید کنم. بالا برو. دور شو. دور شو تا وسعت دیدگان حقیرم تاب بیاورد دیدنت را. . .

(صدای متن)

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

سمپاتی

یک روز مثل هر روز یکی از آن وقت ها و روزهایی است که لعنت می فرستم به همه آنهایی که یکی از گوشه های ذهن شان مثل من یا یکی از گوشه های ذهن من مثل آنهاست و آن موقع به جای آنکه خوشحال باشم از اینکه بیچاره یا حتا احمقی حس و فکرش مثل من بوده و من تنها و اولین کسی نیستم که گرفتار این درد شده ام و دست کم آدمی پیدا می شود که بخواهم از حس مشترکم به او بگویم و از حس مشترکش از او بشنوم، دلم می سوزد برای خودم و او و دلم می خواهد آن قدر سرش داد بزنم و حتا کتکش بزنم تا ویروس این شطحیات و خزعبلات از جانش بیرون بیاید و همه این حس های مشترک آوار شود روی سرش تا خدایی ناکرده دوباره هوس و شور بلا و درد سراغش نیاید و آخر سر هم بیایم و دست و پایش را ببوسم تا بیاید و منت بر سرم بگذارد و دست کم از سر تقاص، آن قدر سرم داد بزند و ان قدر به باد کتک بگیردم تا النهایه ویروس این شطحیات و خزعبلاتی که من را نیز گرفتار کرده است از سرم بیرون بیاید و بعد چندی بی یاری این قرص ها و آن قرص ها سر بر بالین بگذارم و دوباره توی راه و خانه و سر کار و وقتی با آدم ها حرف می زنم یک مرتبه زیر گریه نزنم و اشک هایم لباسم را خیس نکند و پنج هزار و پانصد فکر سراغم نیاید و دلم نشکند و بعضی عصرها یواشکی سیگار نکشم و سفره دلم را پیش آدم هایی که کاری جز مکدر شدن از دستشان ساخته نیست، باز نکنم و سراغ نوار مغز و ام آر آی و ذکر و مشاور و کوفت و زهر مار نروم و اهل خانه و رفقای گلستان و گرمابه را آشفته نکنم و حسرت چیزی و راه رفته یا نرفته ای را نخورم و بی خبر بروم خودم را بکشم و زیر خروار خروار خاک گوشه ای دفن کنم و  سال ها سر خاک خودم نروم تا نشانی قبرم را میان هزاران قطعه و ردیف گم کنم و دوباره همان آدم دوست داشتنی و سر به راه گذشته باشم...گیرم کمی سر در آخور...

پی نوشت: همین روزها رگ دلم را می زنم...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

پاری وقت ها..

 اول: پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت سوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت چهارم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها...

دوم: مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب ... در دلم هستی و بین من و تو (تو و من) فاصله هاست...

سوم: زبانم بند آمده...انگار همه وردها و ذکرهایی که روزی آرامم می کرد ته کشیده اند. زبانم بند آمده و انگار مادر زاد، لال زاده شده ام. چشمم مانده به سفیدی بی روح دیوار مطب دکتر و گلویم خشک شده ... نه ندایی از غیب می آید تا تسلایم دهد و نه نوایی از دور تا آبی باشد بر آتش بی تابیم... میان تمام خستگی دیوار، قابی، در تسکینی ابدی و جاودانه جا خوش کرده است... از دور تنها چهار قل درشت عربی را می بینم که زبانم را باز می کند...

چهارم: قیامت می شود وقتی که دلت می شکند و بغضت نمی شک....

پی نوشت: می خواستم بنویسم عشق، عجیب حرف مزخرفی است این روزها... دلم نیامد...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

 

شما که سواد داری ، لیسانس داری ، روزنامه خونی
با بزرگون می شینی، حرف میزنی ، همه چی می دونی
شما که کله ت پره ، معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ، در نمی مونی
بگو از چیه که من ، دلم گرفته؟

راه میرم دلم گرفته ،  می شینم دلم گرفته  
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم ، باد زد و حوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

عمر من کوه عسل بود ولی افسوس

روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید

بعد نشست تا تهشو خورد...

محمد صالح علاء

 

پی نوشت۱: آدما عاشق می شن

بعد عشقشون رو می کشن،

چون می خوان مالکش بشن،

صاحبش بشن...

زندگی ما آدما از حیوونا بدتره...

((فیلم سینمایی حس پنهان))

 

پی نوشت۲:گلوم می سوزه...مثل چشمام...مثل دلم...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

رستاخیز

احمق نباش.خودت رو گول نزن. گیرم که همه اونچه که امروز دچارش شدی رو بردی و یه گوشه چال کردی. گیرم که کسی ندید و دوباره شدی همونی که بودی. همونی که هستی.همونی که می خوان،می خواستن. اما باور نکن که دوباره یه روزی اینایی که امروز می بری و قایم می کنی بر نمی گردن. دوباره ریشه اشون جوونه نمی زنه و از جایی برون نمی آد.  دیر و زود بر می گردن و دوباره تویی که حسرت روزهایی که رفت و می خوری و فرصتی که با خیال خامت از خودت گرفتی. آدمی و دل  را رستاخیزیست و رستاخیز تو فرارسیده است...

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

بی وتن

کم کم دارم می ترسم ازت پسر. داری می ترسانیم. نمی دانم چند بار موقع خواندنش می خواستم کتاب را پرت کنم سمت در و دیوار. سرم درد می کند. الان چند روز است. دستم روی صفحه کلید می لرزد. خسته ام. انگار قدر یکسال عملگی از جسم و قدر هفتاد سال فکر از مغزم کار کشیده ای. می فهممت. من هم مثل تو حالم از همه خشی های عالم به هم می خورد. من هم طلب کرده ام بلا را. من هم صورت مثالی نمازم را بارها دیده ام که از رقص رقاصه ها هم کمتر بوده. می فهمم. من هم از این ذکرهای آلبالا لیل والا خیلی سر داده ام. طعم گس غربت و عاشقی و مسخ و یاس و کفر و نماز با حال و گناه و نقره داغ شدن و رفیق و پول و زن و سفر و رقیب و هزار تای دیگر از اینها را چشیده ام. گیرم که مال تو درصدش بیشتر بوده و مستیت بیشتر. اما تو حق نداری مومن. حق نداری یک هو نباشی و بروی چند سال فکر کنی و هر جا خواستی سفر کنی و بخوانی و بعد بیایی و بنویسی و جرح کنی و وادی به وادی برگ های آس فکر و قلمت را رو کنی و آخرالامر همه اش را بریزی توی پانصد صفحه کتاب و توی چند روز به خورد خلق بدهی و عین خیالت هم نباشد چه بلایی سر جماعت می آید. تو حق نداری با دل آنها که تکه های خورد و خمیر دل و دینشان را گوشه ای کاغذ پیچ کرده اند تا دوباره ترک بر ندارد، بازی کنی. مومن گیریم که همه اینها را حق داشته باشی اما جواب این سکته های ناقص من و امثال من را چه طور می خواهی بدهی؟ کمی یواش تر. به خدا من این روزها روی دو پا هم به سختی راه می روم و آن وقت تو بی خبر برم می داری می بری نا کجا آباد و یک باره می فهمم دارم روی تار مویی می دوم. دست مریزاد. کاش دست کم لوطی گری ات کمی به درویش مصطفا و همین سهرابت رفته بودی. آن وقت این قدر بند دل ما را پاره نمی کردی. این بار هم گذشت. اسمت دوباره شد نامبر وان تاپ تن نویسنده های عالم.اما خیال برت ندارد که باز هم ناغافل دلمان را می دهیم دستت تا خون به دلمان کنی. این بار تا دوباره بروی و حرفی قلمی کنی احتمالا سن ما رفته بالای سی سال و آن وقت جواب بچه های یتیم و هزار مدعی دیگر را خودت باید بدهی.

پی نوشت:خوب نیستم. به هم ریخته ام. جناب امیرخانی یادش رفته است ما سال هاست دیگر فکر نمی کنیم. یادش رفته است ما دیگر جرات فکر کردن نداریم. ندیده است پنبه کرده ایم توی گوش هامان و سال هاست چشم هامان را روی راه آمده و راه نرفته مان بسته ایم. دلی جز این سنگ پاره ها و خورده شیشه ها برامان نمانده تا خرجش کنیم. خسته ایم . خرابیم. آن وقت آقا هیزم می آورد و آتشمان را- که دیریست خاموش شده- روشن که هیچ، شعله ور می کند. انگار خبر ندارد که این بلاها- از هر چه باشد- سرمان را می برد بالای دار. انگار یادش رفته دیگران -اسمشان آرمیتا یا هر چه باشد- چنان تسخیر و تسلیمت می کنند که دیگر نمی گذارند راست راست راه بروی و داد بزنی و اشک بریزی و روی زمین نان فدرال بخوابی و کمیل بخوانی و گوشت حلال بخوری و شلوار شش جبیب بپوشی و یا حتا سه شنبه ها بروی بالای قبر رفیقت. انگار یادش رفته ارمیا تمام شده است. انگار خبر ندارد ما ارمیا باشیم یا نه تمام شده ایم. انگار فراموش کرده ما خیلی وقت است بلا و دردمان را فروخته ایم و جایش همین چند دانه گندم زندگی را گرفته ایم...سر در آخور...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

سوگند

سوگند به تو. به تمام ساعت هایی که نیستی. سوگند به تو. به تمام روزهایی که منتظرم ماندی و من ساعت قرارمان را فراموش کردم. سوگند به تو، درست همان لحظه ای که از نافرمانیم دلت گرفت و لحظه ای نگاهم نکردی. سوگند به تو، به تمام مهرت که زیر همین آسمان، نصیبم کردی. سوگند به سجده هایی که نکردم، به عاشقانه هایی که نخواندم، به حرف هایی که نگفتم و تو ناگفته شنیدی. سوگند به تو... به خودت... که هنوز دوستت دارم. هنوز ذره های وجودم تسبیحت می کنند و هنوز این نوا، ثنای عاشقانه من است.

می دانم. دیر می شود، گاهی، دیدنت. گم می شود گاهی ، راهی که به تو می رسد. کم می شود شاید، نگاه تو به من. اما تمام نمی شود، شعله های شوقی که میان دلم کاشته ای. ملالی نیست، که این ابرهای سیاهی چاره ای جز رفتن ندارند و ساعتی بعد، وقتی آسمان خیالم آبی شد، دوباره روی ماهت را می بینم. دوباره ستاره های وجودم دیوانه ات می شوند و ذره ذره وجودشان برایت سوسو می زند. ملالی نیست اگر لحظه ای اهریمانانه وادی قدیم وجودت را فراموش کردم. ملالی نیست اگر حواس دلم پرت شد و نگاه چشمان منتظرت را که همراهم کرده بودی، ندیدم، که تو بهتر دیده ای تشنگیم را، که تو بهتر می دانی به عشق لحظه های شاد وصالت زنده ام.

ببخش اگر ساعتی حوالی خانه ات را رها کردم و گرد خانه ای دیگر چرخیدم. دیگر دور نمی شوم تا یاد لحظه های وصالت خرابم نکند. دیگر خواب نمی مانم و عهدم را فراموش نمی کنم...

پی نوشت: هنوز حیران توام و هنوز مستم . واله تر از همیشه ام و این بار دلم، شیدایی اش را فریاد می کند...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

احتضار

اول: باد می آید. نعره می زند. آسمان می غرد و چشم های ابریش، پر خون است. سیل می آید و کابوس مرا کامل می کند. من، آخرین نفس های محتضرم را می شمارم.  پنجره ها باز است . عتاب خشم آلود تو، وعده ی عذابم می دهد. پنجره ها باز است و کائنات برایم سرود جهنم می خوانند. فرشته ی مرگ تعجیل می کند و آخرین سوسوی  مرا، زودتر، خاموش می کند.

 

دوم: من، فرود زمین را، از فراز آسمان دوست تر دارم. که تو زمینی بودی و مهر تو راه به آسمان نداشت.  من روضه رضوان را به کمتر از گندمی فروختم و مست تو، زمینی شدم. دیگر، پاهای من توی این خاک مانده است و دست هیچ فرشته ای یارای یاریم را ندارد.

 

سوم: این پاداش دلداگی من به تو نیست. این تاوان عشقیست که دلداده اش تو باشی و مدارعاشقی گرد نام تو بچرخد. تو آدم نبوده ای و هیچ حوایی، آدم نمی شود. تو رسم محبت نمی دانی و نامت از قبیله مجنون بیرون است...

اسفند ۸۶

 

صدای متن

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

مدعی

حضرت! سرت رو که بر می گردونی می بینی کلات رو باد برده و بند رو به آب دادی. چشات رو که آنی می بندی می بینی پس معرکه ای و داری واسه خودت سینه می زنی. خیالت بود دنیا به کامت می مونه و فرمون دنیا را هر طرفی که هوایی شدی می چرخونی...نه عمو...خواب دیدی خیر باشه...
پی نوشت: همین

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

قحطی

تمام شد ... روزهایی که آستان نگاهم رو به قبله ی چشمانت بود. تمام شد و حالا، خانه از نام تو خالی است. حالا سیاهی های شهر، آسمان پر ستاره ات را از من گرفته اند. دیگر مدد هیچ تکانی، جز زلزله ای از قدرت تو، خانه دلم را نمی لرزاند. خشکسالی پشت خشکسالی، چشمانم را کویر کرده است. دیگر یقین دارم از این نماز های سر به هوا و ندبه های خواب آلود، بارانی نصیب این شهر نمی شود.حالا من مانده ام و چنگال های اهریمانانه ای که هر لحظه، صورت تازه ای می یابند. من مانده ام و شوراب ها و گنداب های دنیایی که برق هر ساعتش افسونم می کند و دیوارهای بلند ریا و تزویرش اسیرم. دیگر قحطی یاد تو سوی چشمانم را گرفته است....و این ناله های محتضرانه من است بر بالین مرگ درخت جانم که روزگاری سبز و پر جوانه بود....

پی نوشت:خدا کند مثل آن روزها، بر گردد.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

هری...

آی حضرت! مثل احمق ها سرت رو کردی تو لاک خودت و انگار نه انگار؟ مثل دیوونه ها صبح تا شب سریش شدی به محل ما و دنبال گمشده ات می گردی که چی؟ یارو...همچین مث کرم ها مشغول مزه مزه کثافت زندگیت شدی و حالا از این گندی که زدی مست شدی و انا رجل سر دادی؟ جمع کن عمو! سر اومد دوره ات. وقت رفتنته. امروز فرداست بیان دنبالت یا زنگ بزنن بری دنبالشون... یک گوشه دنج خفتت می کنن ، دست می ذارن زیر گلوت و سرت رو می چسبونن به دیوار و زل می زنن تو چشات. اون وقت یه مرد می خوام اون وسط بیاد یه تف بندازه تو صورتت و حق همه لش بازی ها و عوضی بازی هات رو بذاره کف دستت. اون روزی که قد دهنت ... نخوردی بائد فکر اینجاشم می کردی. حالا بدو عین سگ دنبالم عو عو بزن تا من محل سگم بهت نذارم. یه چیز دیگه حضرت! اون ورم ول مطلی. خیال نکن این ور رفتی زیر نقاب و هر غلطی خواستی کردی، اون ورم زیر سیبیل رد می کنن واست. عمری. فوق فوقش یه پارتی گنده که جور کنی یه دو طبقه از ته جهنم می کشنت بالا. عینم البت زیاد خاطر جم نباش. یه وخت دیدی لج کردن دوبله بهت حال دادن...دور ما هم یه خط گنده بکش...کلفت مثل اون گردن بد مصبت. هر چی هم تا حالا بهمون زدی خیالی نی. این آخری هم رو همش...دیگه این ورا نبینمت. جمع کن کاسه کوزت رو تا با دندونات خوردشون نکردم...هری....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

 

بردار، مال خودت، لگدش کن، خراب کن
یا روی آتشی بگیر و دلم را کباب کن
حالا چه رود، چه موج، چه دریای بیکران
جان مرا بگیر و مرا هم سراب کن
 
پی نوشت(۳۱/۱/۸۷): شاید ربع قرن زندگی به چشم تو خیلی زیاد باشه، اما همه این سال ها رو که ببری در مقیاس خلقت، از ذره هم کمتر و کوچک تر میشه!

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان