لاشریکستان

هذیان

امتداد خیابان را بیشتر آرام و گاه تند قدم می زنم. نرسیده به چهارراه ، رو به روی آسایشگاه روانی می رسم به خودم که دارم سیگار می کشم. بی اعتنا به نیمکت های خالی ایستگاه، تکیه می دهم به تابلوی توقف ممنوع . کنارم زیر تابلوی بوق زدن ممنوع چند نفر بلند بلند می خندند. دارم فکر می کنم که خنده یا بوق کدام یک به حال یک دو سه یا هر تعداد بیمار روانی بدتر است. تصمیم می گیرم روزی اگر آن قدر قدرت داشتم که خودم باشم، بیایم و تمام این تابلوهای بوق زدن ممنوع را بکنم و جایش تابلوی خنده ممنوع وصل کنم. برای اینکه یادم نرود این تصمیم را هم توی دفتر هزاربرگ ذهنم و کنار هزارها تصمیم دیگرم می نویسم.

اتوبوس می آید.برای اینکه راننده فکر نکند من آدم بی شخصیتی هستم روی رکاب اتوبوس می ایستم و به جای بلیط به او لبخند می زنم. نگاهم نمی کند. از سه ردیف صندلی خالی اتوبوس می گذرم و دست چپم را به میله تقریبا هلالی شکل سقف گره می زنم. دوست تر دارم تا با تکان های اتوبوس بالا و پایین شوم . دست چپم را هم پایین می آورم و مثل دست راستم توی جیبم فرو می کنم.سه جوان نزدیک هم نشسته اند و بلند بلند حرف می زنند و می خندند. تصمیم می گیرم به تصمیم هایم اضافه کنم که روزی بالای سر بعضی از آدم ها تابلویی بزنم و رویش بنویسم از شدت خنده خود بکاهید، یا چیزی شبیه به این.

جیغ بچه ای از ته اتوبوس بلند می شود و صدای مادرش هم که انگار منتظر فرصت است به دنبالش می آید.تند و تند به بچه و پدرش فحش می دهد و جفتشان را نفرین می کند.البته اگر بخواهم امانت دار باشم یک بار هم به خودش بد و بیراه گفت که دقیقا متوجه نشدم چه می گوید. صدای بچه و مادرش عصبی ام می کند. جوان ها هنوز می خندند. پیرزنی به مادر نهیب می زند که بچه اش را آرام کند. رو بر می گردانم توی خیابان را نگاه می کنم. اتوبوس جلوی یک داروخانه نگه می دارد. پیرزن پیاده می شود و دختری با هدفونی توی گوش هایش و با کمی لرزش وارد می شود. یک راست می رود و پشت صندلی جوان ها می نشیند. انگار از قبل جایش را برایش مشخص کرده باشند.پیرزن خودش را رسانده جلوی داروخانه و اتوبوس هنوز حرکت نکرده است.چشمم می افتد به خودم که از داروخانه بیرون می پرم و تنه ام می خورد به تنه پیرزن. پیرزن زمین می افتد و بی اعتنا به او می دوم سمت خیابان.چند نفر توی پیاده رو می روند او را بلند می کنند. بیچاره دارد زیر لب چیزی می گوید که من نمی شنوم. از خجالت سرم را می اندازم پایین. مادر بچه از ته اتوبوس می خندد و بلند جوری که همه بشنوند پیرزن را مسخره می کند. اتوبوس با بوق بلندی که می زند حرکت می کند. نگاهم را از زمین کف اتوبوس بر نمی دارم. یکی از جوان ها تقریبا داد می زند که ایستگاه پیاده می شود. فکر می کنم که پیاده شدن او چه ربطی به ما دارد که باید این قدر بلند گفته شود.

خسته ام. کف اتوبوس دراز می کشم. حس می کنم روحم مثل لاستیک های خاک آلود اتوبوس خاکستری شده است. یک آن فکر می کنم که مثل آفتاب پرست به رنگ خاک آلود ماشین در آمده ام. به ایستگاه که می رسیم، جوان ها یکی یکی می آیند و از روی من رد می شوند.دخترک هم دنبالشان پیاده می شود. پاشنه کفشش را درست می کند توی چشمم. عینکم می شکند و مثل تمام بچگی هول برم می دارد که چگونه به پدر و مادرم بگویم که عینکم شکسته است. ذهنم خاک گرفته است. مردی که از ابتدا گرم صحبت با راننده است، انگار که متوجه من شده باشد، ازجلوی اتوبوس بلند می شود و با گام های محکم عقب می آید. به من که می رسد خم می شود روی سینه ام و درست جایی نزدیک قلبم و با خطی بد می نویسد: لطفا مرا بشویید.

بدون ویرایش: پنج شنبه بعد از ظهر

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان

سری به نیزه بلند است

...بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،‌حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند...

سید مرتضی آوینی

بالای بلندای شکوهت، کنار زمزمه و نجوای احساست، دورتر از همهمه ی طبل و دهل و مویه فریادوار سیاه پوشان، خیمه سیاه ماتمم را، علم کرده ام. میان این همه چشمه اشکت، وضو می سازم و در عمیق همیشه جاری خون سرخت، غسل شهادت می کنم.

من، بر سر در نگاهم، نام تو و سپهدار تو را بر افراشته ام ...  یکی سبز، یکی سرخ! و بیرق سپاه تو هنوز بالای این خیمه  رو به تو، در اهتزاز است.

این بار، چهار سوی دلم را، به رنگ تاریک شب، به رنگ همدم نجواهای شبانه و حیدریت ، یک پارچه عزا می کنم.... و مدام موج می زند میان دلم، که باز این چه شورش است ... که باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ...

جامه نمی درم، موی نمی کنم، بر سر و دست و روی نمی زنم... برای تو... که تو کشتی نجاتی و من غریق دریای غمت! اشک می ریزم برای خودم که بر عرصه ی نجات کشتیت، جایی ندارم...

با پای برهنه میان کوچه های آوارگیم می دوم ... از دور، رو به تو، سلام می دهم و می گویمت، که این در راه مانده، سوی تو را گم کرده است! که این گم گشته، چراغ راه خویش را، در وادی بیهوده و بی انجام خود، جا گذاشته است. میان دلم طلوع کن، که تو آفتابی دلیل آفتاب...که چشمان من تاب دیدن این همه تو را ندارد 

این بار،آب را بر خودم، کنار این همه بیکرانه ی مهربانیت،می بندم...تا باز تشنه ترم کنی .. این بار من هم با کبوتران حرمت، بال بال، العطش می گویم...شاید به دادم برسی....اما، هیهات که با تو تشنه بمانم...

دارم فکر می کنم...که عدد زخم پیکر تو بیشتر است یا ستاره های آسمان... دارم فکر می کنم به سنگ، آتش، به حیرانی، به اسیری ... به اینکه برادر تاب داغ برادر، پدر تاب داغ پسر، پسر تاب داغ پدر... می تواند؟.... که خواهر داغ برادر....

دل می درم و فریاد می زنم که لا یوم کیومک یا ابا عبدالله....

...خسته میان خیمه عزای دلم، می نشینم، سقای تو آب را میان دستم رها می کند و من سیراب نگاهت می گویم:

 

آی خورشید بر نیزه مانده من، تو نه چراغ هدایت، که تو نور هدایتی ... بر من بتاب...! 

این صدای تپش قلبم نیست

در نهان خانه دل سینه زنیست

 

صدای متن (بیش از یک مگا بایت)

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان