لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
خدای خوب من!
از شکوفه های پر تلاطم بهارت، که میان هوای دلم به رقص آمده اند؛ از گرمی آفتاب نگاهت که بر سردی بی پایان زندگیم تابیده است؛ از زرد ریز مواج خزانت، که از عبور بادها فریاد می کند و از، سردی سایه ی زمستانت، که لهیب جانم را زیر صفای گلدسته ات، صفا می دهد، تا شکوفه ای دیگر، چه سخت می آید و چه زود، عبور می کند! کنار نهر همیشه جاری محبتت که میان دلم روانه ساخته ای، خسته ی جانم را تازه می کنم و از زلال تو وضو می سازم. دِِیر روزهای من، بی اذن راهبانه تو می ایستد، گلدسته های لاجوردی آسمانم، بی هبوط تو از اذان می افتند و شب های بی ستاره ام شوق هیچ سحری را با خود ندارند. قایق شکسته دلم بی تو هزار پاره ی بی ساحل و سعیم بی تو بی صفا است، که تو صفای صفایی!
سجاده می گسترانم و رها می شوم میان تو، شاکرم برای هر آنچه دادی و ندادی، شاکرم برای آنچه دادی و گرفتی، برای ثنایی که اهلش نبوده و نیستم، برای آبرویی که به دست دعایم نگاه داشتی، برای چهارفصل زندگیم، برای همه چیز!
شرمسارم برای سیاهی های پیدا و پنهانم. برای اشک ها و دعای اندکم، صفای ناچیزم، خاکساری بی مقدارم، برای آنکه حق تو و خلق تو را نشناختم، اما باز مسرورم که تو را دارم!
بالا بلندای من، خوب ترین، با صفا ترین، تمام کرامت و معرفت، آیینه دار لایتناهی عشق، مقلب الفلوب، محول الاحوال، خدای خوب من!
سال ِ من شاید، اما حالم بی تو تحویل نمی شود!
همسر مهربانم!
با تو ساده حرف می زنم که می دانم دوست تر داری!
نمی توانم سرخوشی و شوقم را از رسیدن سومین بهار آشنایی، دومین بهارعاشقانه ی پیوندمان و اولین بهار میان کلبه ی با صفای مهربانیمان اینجا بنویسم، اما شور و حسم را شاید میان برق نگاهم، که خیره دنبال بازی های چشم هایت، خنده های لبانت می گردد، تنها اندکی، پیدا کنی! دارم فکر می کنم که با این همه دقت و حساسیتم چرا هنوز رنگ چشم هایت را نشناخته ام! انگار هر روز برایم جلوه ای دارند که من از یافتن این همه تلالوشان عاجزم...
میان قلمی کردن این دل نوشته ها، توی کوچه پس کوچه های همه خاطرات روزهای مشترکمان گم می شوم .... وارد خانه تان می شوم و قلبم می زند، زیر چشمی نگاهت می کنم و تو ریز می خندی و من هزار بار جای تو خجالت می کشم! زیر بارش برف، ساعت ها با تو حرف می زنم و آدم برفی می شوم... آدم برفی که دلش به تو گرم گرم است! می خندم، گریه می کنی، می آیم، می روی، دست توی دست هایم می گذاری و قلبم دوباره می زند! بگذار بماند که سینه من و تو محرم تر است به این همه شیدایی...
همسفر روزهای آمده و نیامده، ساحل مهربانیم، چراغ خانه ام، بی بهانه، عاشقانه، تا همیشه، گرم و جاری، در میان آرزوهای بهاری ... دوستت دارم...
پدر، مادر، خواهرو برادرم!
پدر عزیزم، پیاده که هیچ دست در دست فرشتگان هم تا ابد بروم و بیایم، ذره ای از آسمان بی انتهای محبت و بزرگواریتان را جبران نمی توانم. همیشه در بالای بلندای نگاهم، و در دور دست های آرزوهایم، جای دارید.
مادر مهربانم، خوب می دانم که اگر تا قیام قیامت، روز و شام و در مدار مدام لحظه ها، بی لحظه ای درنگ تلاش کنم، باز هم قطره ای از دریای مهربانیتان را که همیشه در برابرش شرمسار و متعجب بوده ام ، یارای جبران ندارم.
دست بوس شمایم
خواهر و برادرم! حال عجیبی است. اما من میان روزهای با هم بودن و نبودن،هر دو، همیشه دلتنگتانم! نمی دانم این حس قریب و غریب دوست داشتنتان ریشه در کجای دلم دارد که این گونه وجودم را مسخر خویش کرده است.
برایتان خوب ترین ها را در کنار آرزو دارم.
دوستان خوبم!
آنها که می آیید و بی منت دل گفته ها و دل خوانده هایم را می خوانید، حرف های خوبتان را می خوانم ، سپاسگزارم از همراهیتان و از صمیم قلب از خدای مهربان، خیر و عافیت را برایتان خواستارم.
کامتان به شهد خوش روزگار شیرین، سبزی وجودتان پایدار،عیدتان مبارک و مدد حق یارتان!
التماس دعا
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان
قبل از تحریر: داستان زیر را دوست داشتم بی محابا بگذارم اینجا. شاید مجال خوبی نباشد، اما فرزندان آدمند و این شوق های هوسناک جاودانه! داستان کمی طولانی است، شاید خواندنش از حوصله و وقت شما بیرون باشد. این البته هیچ اشکالی ندارد. همین که تا اینجا آمده اید هم به من لطف کرده اید. اما اگر عشق و خوره خواندن باشید، باید بگویم ....
چیزی نمی گویم، خودتان بخوانید!
هنوز از درب اطاق هتل خارج نشده ام، که یادم می آید چیزی را جا گذاشته ام. پله های ورودی هتل را بالا می آیم و با لبخندی از کنار مسوول پذیرش و پسرک سبزه رویی که چند وقتی است از آشپزخانه به لابی آمده و بارهای مسافران را به اتاق هایشان می برد، رد می شوم. هر چه فکر می کنم چهره خدمتکار قبلی یادم نمی آید و تنها چهره محو مرد سبزه روی دیگری از خاکستری های ذهنم عبور می کند. حوصله ندارم تمام چهل و دو پله نیم طبقه اول هتل تا طبقه سوم را بالا بروم. منتظر می مانم تا آسانسور پایین می آید. از آسانسور پیاده می شوم و با نیم چرخشی به سمت چپ، به طرف اطاق سیصد و سه، جایی که الان چند ماه یا سال یا شاید هم بیشتر است آنجا زندگی می کنم، قدم بر می دارم. خدمتکار هتل دارد اطاق هایی را که تحویل داده شده اند مرتب می کند. نگاهش نمی کنم . درب اطاق را باز می کنم و بدون اینکه وارد شوم کاغذهای آویزان به دستگیره داخلی اطاق را بر می دارم. برخلاف هر روز، کاغذ آبی رنگ را پشت در می اندازم و در را می بندم. نوشته های روی کاغذ های قرمز و سیاه را یک بار دیگر می خوانم. کاغذ سیاه را به در اطاق آویزان می کنم، تا پیشخدمت هتل بیاید و بعد از به هم ریختن محتویات چمدانم، عینک مطالعه ام را از روی یخچال کوچک اطاق بردارد و روی میز کوچک تر کنار تخت بگذارد و یک بار دیگر، به بهانه مرتب کردن اطاق تمام یادداشت هایم را بخواند. دوست ندارم تنها خواننده نوشته هایم را از دست بدهم. سرم را پایین می اندازم و دوباره از کنارش رد می شوم. انگار که از ناشر خاطرات زندگیم فرار کرده باشم، هراسان و مثل هر روز خودم را توی پله ها سرازیر می کنم و تا آخرین پله برعکس می شمارم. رو به روی میز مدیر چشمم می افتد به کاغذ کاهی رنگ و رو رفته روی دیوار و ناخوداگاه آخرین بندش را مرور می کنم. حساسیتم به درست نوشتن املای واژه ها با دیدن دوباره واژه اتباع که اشتباها اطباع نوشته شده است، کمی عصبیم می کند. می ایستم و جمله را که انگار وردی باشد برای خوشبخت شدن، چند بار زیر لب تکرار می کنم. " از دادن اطاق به معتادان، مجانین و اطباع بیگانه معذوریم." عرق دستم را روی کاغذ قرمز رنگ احساس می کنم. با عجله به سمت درب خروج حرکت می کنم و این بار به هیچ کس لبخند نمی زنم. از سلامت جسمی خودم و اینکه به علت اعتیاد پدرخوانده ام، از انواع و اقسام به مواد مخدر بدم می آید، تقریبا مطمئنم. تمام برگ های ذهنم را که ورق بزنم، جز یکی دو مورد کنجکاوی کودکانه نسبت به مخدرات- زمانی از این کلمه به خاطر ابهتش خوشم می آمد- چیزی یادم نمی آید. اما میان انتخاب دو تای دیگر مردد می شوم. شناسنامه جعلی من، یعنی درست همان چیزی که روزهایم را با اتکا به آن درهتل سپری می کنم وهمیشه توی جیب سمت چپ کتم قرار دارد، اطباع یا همان اتباع بیگانه بودنم را یادم می آورد.در حقیقت قرار گرفتن شناسنامه در معرض صدای بلند قلبم، سنگینی آن را دو چندان کرده است. در واقع تنها رابط من به اصل و هویتم، که انگار مثل نخی دور دستم پیچیده شده باشد تا من خیلی چیزها و حتی کس ها را یادم نرود، همین شناسنامه جعلی است. نخ را یعنی شناسنامه را از دور ذهنم باز می کنم و به آن تای دیگر، یعنی مجانین، فکر می کنم. شاید برای بعضی ها و شاید خیلی ها داشتن دو پلاستیک پر از کاغذ و عکس و مدارک پزشکی مبنی بر پاره ای اختلالات روحی و ذهنی، بر دیوانه بودن دلالت کند، اما قطعا صاحب این دو پلاستیک پر، که اتفاقا اسم و آرم یک آسایشگاه روانی مشهور هم روی یکی از آنها چاپ شده و از قضا مستخدم هتل هم هنوز موفق به پیدا کردن آنها، نشده است، خودش را صاحب هیچ کدام از این واژه ها نمی داند. شاید نهایتا و البته با پا در میانی بعضی از آدم های پخته و دنیا دیده ای مثل آشپز هتل یا خانم پیر و محترمی که هر روز برای خودش از مغازه های پشت هتل، گل و سیگار می خرد، بتواند به همان عنوان پر طمطراق مجانین ، و نه دیوانه و بیمار روانی رضایت بدهد. سرم درد می گیرد و حیران میان انتخاب یکی از این دو واژه، خودم را رو به روی درب سازمان اموراتباع بیگانه می بینم. افسوس می خورم که چرا تا کنون نتوانسته ام این احساس خوب را که ناگهان خودم را جلوی جایی که می خواهم به آن برسم می یابم، با کسی قسمت کنم. تنها یک بار تایپیست روزنامه ای که در آن کار می کردم از داشتن چنین احساسی با من صحبت کرد. در واقع او تنها کسی بود که تمام مطالب روزنامه را یک بار کامل می خواند و البته تنها کسی هم بود که از آن همه نوشته چیزی نمی فهمید. او برایم تعریف کرد که آن روز یک مرتبه و بعد از خداحافظی از همسرش خودش را جلوی روزنامه پیدا کرده است و چه قدر خوشحال بود که یادش نمی آمد با کدام اتوبوس یا تاکسی به آنجا رسیده است. خوب به یاد دارم که چه قدر از این که حرف های پیرزن های فیلسوف انتهای اتوبوس یا دانشجو های غرغروی توی تاکسی را نشنیده است، احساس رضایت می کرد. البته من این را هم به یاد دارم که به او گفتم من هر روز این حس را از خانه تا روزنامه یا هر جایی که می روم با خودم دارم، اما او بی اعتنا به من و نشئه از آخرین خاطره آن روزش، یعنی بوسه همسرش مشغول تایپ مطالب صفحه فلسفه بود.
از سراشیبی مخصوص معلولین بالا می روم. قبل از ورود به ساختمان کاغذ قرمز رنگ هتل را که روی آن عبارت مزاحم نشوید، به دو زبان که من تنها یکی از آنها را بلدم نوشته شده است، به گردنم می اندازم. چشمم که به ازدحام جمعیت جلوی در می افتد، نگران می شوم و کمی دستانم عرق می کند. پشت جمعیت مثل بقیه آدم ها، شروع می کنم به هل دادن و هوار کشیدن. نگهبان سیبیلوی ساختمان به محض اینکه چشمش به کاغذ قرمز رنگ می افتد، جمعیت را کنار می زند و راه را برای ورود من باز می کند. بی توجه به ناسزایی که یک نفر از انتهای جمعیت می گوید لباس هایم را مرتب می کنم و وارد می شوم. داخل ساختمان برخلاف بیرون چندان شلوغ نیست. کارکنان مشکی پوش، پشت میزهایشان سخت مشغول نوشتن هستند و یا بعضا مدام با پرونده هایی در دست، قسمت های مختلف سازمان را طی می کنند. از تابلوی راهنما، شماره اطاق رسیدگی به تخلفات را پیدا می کنم. قبل از آمدنم احساس می کردم که احتمالا من جوان ترین مراجعه کننده سازمان باشم و حالا می فهمم که اشتباه کرده ام. از لای در نیمه باز اطاق رسیدگی به تخلفات، چهره مرد میانسالی را که در حال صحبت کردن با تلفن است می بینم. همیشه اعتقاد داشته ام اینکه شما بدانید قرار است با چه قیافه ای رو به رو شوید، مهم تر از دانستن افکار آن شخص است. در می زنم و بدون آن که منتظر جواب باشم وارد می شوم. مرد از پی تعارف های فراوان و در حالی که اصرار می کند کاری نکرده است ، شماره حسابش را برای شخص پشت تلفن اعلام می کند. مکالمه تمام می شود و مرد میانسال در حالی که آشکارا از به هم خوردن خلوتش ناراحت است، اشاره می کند که جلوتر بروم. اسمم را می گویم و ماجرا را برایش توضیح می دهم. برایش می گویم که سال هاست غیرقانونی و با یک شناسنامه جعلی دارم توی سرزمینشان زندگی می کنم. برای اولین بار است که با گفتن حقیقت مضطرب نمی شوم و کف دست هایم عرق نمی کند. از او می خواهم که اقدامات قانونی را برایم انجام دهد. مرد که انگار از کشف چنین طعمه ای بسیار خوشحال است، برگه ای را روبه رویم می گذارد و از من می خواهد آن را پر کنم. دستم را درون کتم می برم و شناسنامه ام را لمس می کنم. از سمت مخالف خودکارم را از جیب دیگرم بر می دارم و یک آن از این همه حماقت خودم شوکه می شوم. تقریبا مطمئنم چیزی تا پایان کارم نمانده است. اما یقین دارم این را هم خودم خواسته ام. اینکه سال های سال چیزی روی قلبت زیادی کند، یا اینکه سال های سال ندانی و نفهمی چه کسی هستی یا اینکه یک عمر تنها خواننده آثار تو خدمتکار یک هتل باشد، برای پایان دادن به یک داستان کفایت می کند چه برسد به این اقامت مسخره و خاکستری من در هتل. قسمت های مختلف فرم را پر می کنم و سعی می کنم افکاری را که به سمت ذهنم هجوم آورده اند از خود دور کنم. کاغذ را تحویل می دهم و مرد بعد از آنکه نگاهی سرسری به آن می اندازد، توضیحاتی می دهد که من متوجه هیچ کدام نمی شوم. از پشت میز بلند می شود و به سمت خارج از اطاق حرکت می کند. دنباش راه می افتم. توی راه کارکنانی که متوجه حضور او می شوند با احترام با او احوال پرسی می کنند. برگه ام را تحویل مرد سیاه پوشی می دهد که پشت اطاقکی شیشه ای مشغول کار است. مرد از من خداحافظی می کند و برایم آرزوی موفقیت می کند. در صف رسیدن به باجه سه نفر جلوتر از من ایستاده اند و فکر می کنم یکی از آنها را جایی دیده باشم. زیاد به خودم سخت نمی گیرم و به کارهای مرد سیاه پوش دقیق تر می شوم. پرسیدن سوال ها، شنیدن جواب ها و پرکردن فرم هایی که مهر و امضا می کند، جمعا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد. مرد سیاه پوش به دو نفری که پشت سر من ایستاده اند اشاره می کند که امروز نوبتشان نمی شود و باید فردا مراجعه کنند. آن دو نفر صف را ترک می کنند و من نمی توانم بنویسم که این کار را با دلخوری انجام دادند، چرا که من اصلا به پشت سرم نگاه نکردم و آن دو نیز چیزی را که من بشنوم به زبان نیاوردند. کار دو نفر اول تمام می شود و آن دو خوشحال به سمت طبقه بالا می روند. نوجوان جلوی من که موها و ظاهر آشفته ای دارد مدام این پا و آن پا می کند. مرد به او می گوید که چون به سن قانونی نرسیده است نمی تواند مجوز لازم را برایش صادر کند. پسر آشفته تر جویای راه چاره می شود. مرد از او می خواهد که با رضایت نامه والدین و نیز استشهاد محلی مراجعه کند تا درخواستش در کمیسیون ویژه بررسی شود. شناسنامه ام را به درخواست مرد سیاه پوش به او می دهم. نیم نگاهی به پسرک می اندازم که دارد به سمت در خروجی می رود. مرد مدارک اطاق رسیدگی به تخلفات را مجددا بازبینی می کند. عکس شناسنامه را با چهره ام مطابقت می دهد و انگار که از دقیق بودن جعل آن خوشش آمده باشد، لبنخندی می زند. بی آنکه مرا نگاه کند و در حالی که با پانچ شناسنامه را سوراخ می کند، شماتتم می کند که چرا یک عمر این گونه و با این شناسنامه جعلی زیسته ام. در پاسخ اینکه آیا از کارم خجالت نمی کشم سرم را پایین می اندازم و چیزی نمی گویم. دقیقه ای بعد و پس از سکوت کوتاه مرد، با تحسین اینکه خوشبختانه زود پشیمان شده ام و خودم را از این همه نکبت خلاص کرده ام، مجددا سرم را بالا می آورم و به صورت و خصوصا لب هایش نگاه می کنم. زیر لب و آرام ماجرای مردی را که بعد از نود و سه سال خودش را معرفی کرده است برایم تعریف می کند. همزمان برگه کوچک سیاه رنگی را روی پرونده ام می چسباند و همراه با آرزوی موفقیت اعلام می کند به طبقه نهم و قسمت اجراییات مراجعه کنم. احساس می کنم موقع ورودم ، ساختمان سازمان تنها یک طبقه داشته است. آسانسور را پیدا می کنم و از مسوول آن سراغ پله ها را می گیرم. با راهنمایی مرد پله ها را پیدا می کنم و تا طبقه سوم یک نفس بالا می روم. به طبقه سوم که می رسم کمی نفسم می گیرد. در تمام سال های اقامتم در این سرزمین طبقه سوم بالاترین طبقه زندگی من بود. وارد آسانسور می شوم و مابقی طبقات را با آن بالا می روم. با باز شدن در آسانسور در طبقه ششم، صدای بلند پیرزنی که راجع به ترک سیگار و جایگزین کردن بوییدن گل به جای آن صحبت می کند به گوشم می رسد. اگر چه صدا برایم آشناست اما ذهن آشفته ام صاحب آن را پیدا نمی کند. در مجددا بسته می شود و آسانسور تا طبقه نهم بی توقف بالا می رود. از آسانسور خارج می شوم و به دنبال کسی می گردم تا نشانه قسمت اجراییات را از او سوال کنم. به نظر می رسد که جز من کسی در طبقه نهم حضور ندارد. به دنبال صدایی که مخلوط و در هم آمیخته ای از گریه و خنده است راه می افتم. صدا از اطاقی در انتهای راهرو می آید. با دیدن عنوان اجراییات در بالای در اطاق خوشحال می شوم و در را باز می کنم. دو مردی که قبلا توی صف و جلوتر از من ایستاده بودند به همراه همان پسرک توی اطاق نشسته اند. از دیدن پسرک متعجب می شوم. برایم توضیح می دهد که به مسوول قسمت رسیدگی به تخلفات پولی داده است و او کارش را راه انداخته است. انتهای اطاق بعد از دو ردیف صندلی، بالکن کوچکی بدون هیچ گونه حفاظ یا نرده ای تعبیه شده است. مرد گریان برایم توضیح می دهد که تا آمدن مسوول اجراییات باید صبر کنیم. ظاهرا مسوول اجراییات با مسوول رسیدگی به تخلفات در طبقه اول جلسه دارد، این را البته پسرک اضافه می کند. نگاهم به عکس دندان های بزرگی که روی دیوار نقش بسته می افتد. تصویر کوچک زنی خندان با مسواکی در دست نیز، پایین تر از دندان بزرگ به چشم می خورد. مرد گریان که انگار بیتاب تر شده است آهسته طول و عرض اطاق را قدم می زند. ساعت هنوز دوازده نشده است که مسوول اجراییات وارد می شود. جثه کوچک و قد کوتاه او متعجبم می کند. بی اختیار خنده ام می گیرد که البته زود آن را فرو می دهم. نام هایمان را صدا می زند و به ترتیب همان صف قبلی در صف تازه می ایستیم. از ما می خواهد که خونسرد باشیم تا کار بهتر و زودتر تمام شود. یاد آوری می کند که با ورود به سرزمین جدید، قوانین آنجا را رعایت کنیم و ساعت هایمان را بیست و چهار ساعت جلو بکشیم. به حرف های دیگرش گوش نمی دهم و به عکس دندان های روی دیوار چشم می دوزم. لحظه ای به یاد تمام داشته هایم در هتل می افتم و اینکه الان مرد خدمتکار دارد کدام یک از نوشته هایم را می خواند. فراموش کرده ام که با هتل تصفیه حساب کنم. اینکه احتمالا تا چند روز کسی متوجه غیبت من نخواهند شد، آزارم می دهد. صدای مسوول اجراییات که شماره ای را بلند تکرار می کند، افکارم را در هم می ریزد. هیچ کدام از آن سه نفر در اطاق نیستند. مرد بلند نام و نام خانوادگی واقعیم را صدا می زند و آرام برایم آرزوی موفقیت می کند. آهسته قدم بر می دارم و به لبه بالکن می رسم. صدای گنگ مرد شماره قبرم را فریاد می زند و من با فشار محکم دستان او، میان زمین و هوا رها می شوم.
پی نوشت: یادداشت بعدی احتمالا دو روز مانده به عید.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان
رهایم کرده ای، میان آسمان و زمینت، حیرانم نموده ای میان خوف و رجایت، بیمارم کرده ای، بی طبیب و درمانت، بهشت است اینجا یا دوزخ؟
سال های سال، دورتر از گندم و سیب، دورتر از طعم لبانت، یا حتی همان بوی نمناک خاک زیستم. سنگ فرش پیاده روهای تو بودم و زیر پای عابرانت، بی تمنای سکه ای روزم شب و شبم تار شد.
سینه ام می سوزد .... داغ گداخته ی آهن دوری تو، که خود ثانیه ثانیه در آتشش دمیده ام، از قلبم دوزخی برای فردایت ساخته است. مگر از کویر من، تا دریای تو، چه قدر راه است؟ پاسخم ده قریب ترین! من از تو دورم و نمازم را سال هاست از پی فرسنگ ها دوریت شکسته می خوانم. میان بازی عددهایت مرددم و به خودم، و نه تو، شک می کنم...
میانه محرابت نام تو را می برم و بر بت خویش سجده می کنم! قامت به امامت خود می بندم و رو به قبله تو نماز می گذارم! خسته ام از این توحید شرک آلود...خسته ام از نمازهای شکسته...خسته ام از صبح و ظهر و شام خود. خسته ام از دست های سیاه درویشان سفیدپوش.
مشرقت کجاست تا یک بار به افقش اذان بگویم... قبله ات کجاست تا کمی به سویش نیاز آورم... میان این همه رنگ و نوا، کجاست مرشدی که دلم را بگیرد، به سویت آورد؟
رهایم کرده ای... خوب می دانم.رهایم کرده ای میان این همه تو، میان این همه آسمان، تا خود سویت بیایم... که زمین وآسمانت همه سو و روی توست...(۱)
رویایم شده ای و از گوشه ای تابان ندا می دهی:
آسمانی تر، خاکی تر، لیلا تر، شیدا تر می توان...
دیریست اینکه رابطه ام با خدا کم است
چیزی میان سینه من گوییا کم است
با کلبه با سیاهی خود خو گرفته ام
ایمان من به پنجره یا نیست یا کم است
ای باد سینه سوخته آهسته تر بکوب
گرداب سخت و تجربه ناخدا کم است
ماییم و شرمساری یک خوشه زندگی!
نوبت اگر چه هست در این آسیا کم است
ای کوشش نشسته به جایی نمی رسی
پایی برهنه ساز که دست دعا کم است
یا ایها الخلوص دو دستم به دامنت
کاری بکن
که رابطه ام با خدا
کم است
محمد کاظم کاظمی
۱) مشرق و مغرب از آن خداست پس به هر سو رو كنيد آنجا روى [به] خداست آرى خدا گشايشگر داناست. سوره مبارکه بقره آیه ۱۱۵
پی نوشت: امروز(شنبه) کار نوشتن یک داستان بلندتر از کوتاه را که تمام کردم، دنبال واژه ای به چندین و چند وبلاگ برخوردم که یکی از طرح های عاشقانه قدیمیم را بی ذکر نامی و منبعی کار کرده بودند! حلال وجودشان، اما به نظر شما حق ندارم داستان و نوشته هایم را بی محابا در وبلاگ نگذارم؟
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان

