لاشریکستان

بيم موج و گردابی چنين هايل...

باز می کنم، آهسته، آرام ، با شوق تو درها را. گم می کنم خودم را، اما تو را تازه دارم پیدا می کنم.داشتم پیدا می کردم.باز می گذارم درها را!

وای از واژه ها، وای از کلمات.غوغا می شود میان دلم. هیهات ،هیهات...هیهات از این روزها، روزهای بی تو.بی انجام،بی سرانجام.که چه زود می آیند و چه زود می روند و گاه عذابم می دهند و نمی روند.

امان از من، که دورم از تو.که اگر شوق شوقت را،به قدر سوسوی بی جان نگاهی، در دل شبی یافته بودم، حالا،همین نزدیکی ها ، پیش تو ، روی دامنت که به قدر هستی برایم گسترانیده ای، جان داده بودم(۱). یا شاید، حضورت ، دیوانه و ویرانه ام کرده بود وشب ها ، رو به تو، بالای همان بلندی که همیشه به تو راه  دارد، مویه می کردم.

آی  ماه من، از این همه نظاره ات ، میان چارچوب دل شکسته ی پنجره، خسته ام. کاش می شد جای آن پنجره، یک بار، بلندای قامت و عظمتت را میان همین چارچوب در می دیدم! آن وقت، قول می دادم دیگر مثل دیوانه ها، شب ها توی آسمان دنبالت نگردم. قول می دادم به عشق عکست میان حوض ، آبتنی نکنم. قول می دادم تا صبح با عکس تو، توی چاه حرف نزنم... که آن وقت تو میان خانه بودی و من روزی هزار بار، طواف می کردم جمالت را...

نامت که می آید...دلم دریای طوفان زده ایست، که موج موج تو را صدا می زند. و قلبم آن میان، مثل قایق شکسته ای، با نام تو بالا و پایین می رود .... انگار فریاد می کند تو را. دلم، مثل همان قایق شکسته، اینجا اسیر طوفان نوح است، اما از کشتی نوح و از ساحلی که به شوقش به سویت امن یجیب بخوانم، خبری نیست.

کاش نوحت بودم ... برایم امن و امان کشتی ات بود... کاش یونست، شاید دهان باز می کرد فرستاده ای و در جوار امن تو ، آرامشی نصیبم می ساخت. دست کم کاش موسایت بودم و ندا می دادی مادرم را که به رود بیاندازدم و آن گاه پیامبر به سویش باز می گشتم(۲)...من همان قایق هم نیستم...من حالا...تخته پاره اییم که میان گرداب گرفتار آمده ... تنها، ساحل تو نجاتم می دهد...

آی ماه من! مگر نگفته ای که میان دل های شکسته ای(۳) ... نظاره کن مرا ... من دیریست، روزی هزار بار به شوق تو، خودم را می شکنم ، شاید اندکی از تو میان دلم هبوط کند...........

 

یوسف نبودم و تو زلیخا شدی مرا

مجنون نبودم و تو چو لیلا شدی مرا

 دستم سیاه بود و عصایی نداشتم  

پایم برهنه کردی و  سینا شدی مرا

ماهم تویی،نشان به نشان دو هفته پیش 

آن نیمه شب که نیمه طاها شدی مرا  

زردم، شکسته، همچو درختان برگ ریز

نقشی زدی و شاخه ی طوبا شدی مرا

من قطره ای حقیر به دنبال زیستن

از هر کرانه آبی دریا شدی مرا

*** 

من دست برده ام به دعا و نیاز و راز

 شاید شما معلم انشا شدی مرا

                                                              بازنویسی:آذر 85 

 

1) حدیث قدسی: "لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا "، اگر آنان که از درگاه من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق آنان هستم ، هر آینه از شوق جان می سپردند.

2) و به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير ده و چون بر او بيمناك شدى او را در نيل بينداز و مترس و اندوه مدار كه ما او را به تو بازمى‏گردانيم و از [زمره] پيامبرانش قرار مى‏دهيم . سوره مبارکه قصص،آیه 7

3) انا فی قلوب منکسره.

.

( دل خوانده:صدای متن را می توانید در این آدرس و یا با راست کلیک کردن روی این لینک و سپس save target as ... دانلود کنید. ،حجم ۱ مگا بایت )

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان

غزل واره ها...

دفتر شعرم را ورق زدم، شاید حرفی برای این روزها پیدا کنم.ندا آمد که وصف حال این ایام یافت می نشود، جسته ایم ما! که کل یوم هو فی شان ای پسر!

ناگزیر با دو شعرواره به روز کردم ... ضعف هایش را بزرگان بر ما می بخشند که هنوز داریم مشق سرودن می کنیم.

پنج وارونه!

آمد نشست کنار دفتر پاره پاره اش

وارونه بود پنج های کارنامه اش!

تجدید عشق شد و برای دلش سرود

عاشق دلش شکسته و ساقی پیاله اش!

تقدیم به آقا طیب عزیز،برای روزهای خوب دانشجویی

گاهی برای عشق،دلم تنگ می شود

دنیا سیاه و آااه، چه بی رنگ می شود

گاهی حدیث عشق فسانه است،آرزوست

اما برای نام تو،یک ننگ می شود

یک سو نشسته عقل به دنبال آتشی

یک سو نشسته دل،و چنین جنگ می شود

پرسید پنجره ز خدایش که نور بود

سهم دل شکسته چرا سنگ می شود!

بنگر که در نبود تو ای راز بودنم

ساز دلم خموش و بد آهنگ می شود...

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان

عوضی!

-خودم می کشمت عزیزم!

-غلط کردی کثافت عوضی...گمشو ... دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم...

صدای کشوهای کابینت که تند باز و بسته می شدند، از توی آشپزخونه می آمد. بی خیال مثل همیشه دنبال قرص هاش می گشت.همیشه خدا یکجا بودند. کنار چراغ خواب. لحظه ای فکر کرد به مریضی های خودش که اگر شروع می شد دیگه تمومی نداشت. بطری آب را برداشت و لیوان را تا نصفه پر کرد. بطری را جلوی آینه گذاشت و برای چند دقیقه ایستاد.زبانش را در آورد و دو تا قرص را روی زبانش گذاشت.از بطری آب خورد تا قرص ها پایین بروند. لحظه ای به قیافه اش توی آینه نگاه کرد. انگار زیاد حوصله لوس بازی را هم نداشت. برای همین کمی زبان در آورد و بعد موهاش را از روی عادت باز کرد و دوباره بست.

-پس این چاقو کجاست؟

به طرف آشپزخانه رفت و روی صندلی فرهاد نشست.

-صبر کن الان میام می دم بهت...عوضی...عوضی.

عوضی را آرام جوری که خودش هم به زحمت می شنید چند بار تکرار کرد.

-آااخ..یادم رفته بود..چاقو ها را با تیغ چرخ گوشت داده بودم تیز کنن...فرصت نکردم بگیرمشون...معذرت می خوام.

بعد شروع کرد بلند ادای بچه ای که خیلی لوس گریه می کند را در آوردن... نگاهش به صندلی خالی رو به رویش افتاد.خریدن دو جور صندلی نتیجه دعوای روز خرید بود.شاید اگر شوخی بیمزه فروشنده که گفت از هر سرویس یک صندلی ببرید به دادشون نرسیده بود یک دعوای حسابی روی  دستشون میموند.

-حالا من چه جوری بکشمت...عوضی...

یک لحظه شک کرد که عوضی تکیه کلام کدومشون بود...فکر کرد دیگه مهم نیست و گفت من و اون نداریم که!

-یه فکری بکن الان بدون چاقو من چه کار کنم.؟

-غلط کردی کثافت عوضی...دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم...گمشو...!!!

-بابا بیخیال... یه فکری برای این بکن.

سرش رو پایین انداخته بود و داشت با نمکدون روی میز بازی می کرد.

- از روز اول این تصمیم اشتباه بود...من و تو به درد هم نمی خوردیم...تقصیر من بود...نه...تقصیر تو بود که اون روز سر....

با خوشحالی داد زد: پیدا کردم...عوضی!

عوضی را کش دار و بلند جوری که معلوم بود می خواد خودش را با مزه نشان بدهد، تقریبا داد زد.از خودش پرسید چرا...حالا چرا این مرتیکه دست گذاشت روی عوضی...یاد خستگی امروز صبح که نصفش سرهمین یک کلمه و اصرار عجیب کارگردان بود افتاد... بدش آمد از اینکه این مسخره بازی دوباره فردا هم تکرار بشود...خدا خدا می کرد فردا حداقل باران نبارد.

رو به فرهاد کرد و در حالی که دستانش را در هوا تکان میداد گفت:

عسل خانم اینجوری نه....چرا انقدر بی حال..فرهاد تو دیگه چرا...آخه عوضی رو اینقدر رمانتیک می گن؟....کات...از اول می گیریم...مرتیکه عوضی! بگو حالا یه کلمه ارزش اون همه نگاتیو به هدر دادن رو داشت...با اون کلاه مسخره اش.

فرهاد می خندید.

-همه اش تقصیر تو بود که اون روز سر صحنه تو تالار من رو عاشقت کردی...

-نخیر ، سرکار خانم! اشتباه به عرضتون رسوندن!...جنابعالی بودی که با اون چشمات دل من رو بردی!

- ا .... فرهاد دست بردار...من دیگه حوصله این یارو خپله رو ندارم...صبح دوباره گیر میده ها...

-باشه بیا حالا یه کم کمک بده...دست تنها که نمیشه...ببین حالا نمی شد کمتر بخری...اصلا چرا نگفتی خودش تمیزشون کنه؟

بی حوصله جواب داد:

-راست میگه...چرا انقدر زیاد!

-نمای بسته!...دوستت دارم عوضی!

-فرهاد...لوس نشو دیگه...اه..نمای بسته رو که نمی خونن...

 زود متوجه شد که این بار دیگه صداش فرق داشت...همه اش تقصیر بارون امروز بود. سرما خوردن و کم کم یک ماه توی خانه افتادن عسل حتمی بود.یاد قیافه مظلوم و خنده دارش که زیر بارون باید مونولوگ می گفت افتاد.زیر چشمی نگاهی بهش انداخت.هنوز داشت با نمک دون روی میز بازی می کرد. زیر لب خنده ای کرد.

-باشه عزیزم..بیا از اول دوباره تمرین کنیم...خب من شروع می کنم ... خودم می کشمت!

خندید.

- غلط کردی... کثافت عوضی...گمشو ... دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم...!

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان