لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
ساکت می شود.ساکت می شوم. خاک های تشنه اشک هایم را می بلعد. سرم را بلند می کنم و دوباره توی چشم های بارانی پسرک نگاه می کنم. لحظه ای گریه اش قطع می شود و به هق هق می افتد. انگار که نور آفتاب چشم هایش را اذیت کند، دستش را رو به روی صورتش می گیرد و به سختی نگاهم می کند. سایه ای روی صورت پسرک می افتد و چشم های تنگ شده و پر اشکش، باز می شود. سر می گردانم و سایه روشن چهره ی مردی را می بینم که با چشم های سرخ بالای سرم ایستاده است و پسر را نگاه می کند. پسرک نگاه مرد را تاب نمی آورد و خودش را میان سینه ام رها می کند.
****
بی مقدمه و بدون آنکه حتی نگاهم کند، روزنامه اش را کنار می گذارد و کلمات و جملات را پشت سر هم ردیف می کند.صدایش را خوب می شنوم، اما جوابش را نمی دهم. خودم را مشغول غذا پختن نشان می دهم. ساکت می شود و فکر می کند صدایش را نشنیده ام. صدایش را بلند ترمی کند ،دوباره صدایش را می شنوم، اما باز هم هیچ واکنشی نشان نمی دهم. تلویزیون را خاموش می کند تا لابد برای اینکه این بار صدایش را بهتر بشنوم. شیر آب را باز می کنم و جملاتش را که برای بار دوم تکرار می شود، دوباره گوش می دهم. می دانم که ساعتی که بگذرد خودش آرام می شود و دیگر این قدر بی تابی نمی کند. انگار که متوجه شده باشد نمی خواهم به حرف هایش گوش بدهم، بلند می شود و به سمت آشپزخانه می آید. بی توجه به آب گرمی که روی دست هایم می ریزد زل زده ام و دارم راه رفتنش را نگاه می کنم. قدم هایش را مثل تمام وقت هایی که آشفته می شود نامنظم بر می دارد و هنگام طی کردن همین فاصله کم، آن قدر این طرف و آن طرف را نگاه می کند که لحظه ای فکر می کنم چیزی را گم کرده است. جوری خیره نگاهش می کنم که مطمئن می شود حواسم به حرف ها و کارهایش هست و نرسیده به آشپزخانه بر می گردد. دوباره همان حرف ها را البته کمی آهسته تر از قبل تکرار می کند. هود را روشن می کنم. صدای موتورش تمام آشپزخانه را بر می دارد. حالا اگر بخواهم هم نمی توانم حتی کلمه ای از حرف هایش را بشنوم. شروع می کنم به آب کشیدن ظرف ها، که بی محابا کنارم می زند و شیر آب را می بندد. نگاهی به گاز خاموش می کند و با لبخندی کلید هود را می زند و آن را خاموش می کند. می ایستد و توی چشم هایم نگاه می کند.مثل همیشه وقتی رو به رویم می ایستد، میان نوای سحر آمیز صدایش که همه این سال ها عاشقش بودم،به اجزای صورتش دقیق می شوم. آخرین بار که موهایش را برایش مرتب کردم ، تارهای سفیدش را توی آیینه نشانش دادم و به بهانه اینکه دارد پیر می شود سر به سرش گذاشتم. مثل هر بار دیگر مسخره اش کردم و یادش آوردم که چه قدر پشت سرمان می گویند که من از او جوان تر مانده ام و حالا که این همه نزدیک، چشم توی چشم هایم دوخته است، خوب می فهمم که سفیدی اندک موهایش بیشتر از قبل شده است.
- از من فرار می کنی؟
- از تو نه، از حرف هایت.
چیزی نمی گوید و عقب عقب می رود و به کابینت کنار یخچال تکیه می دهد.
- بی انصاف، مگه ناحق می گم که اینجوری می کنی؟ مگه قبلا به من قول نداده بودی دیگه سراغ اونها نری. مگه دفعه قبل رفتنت فایده ای داشت که حالا فایده داشته باشه؟
راست می گفت که تمام کارهای امروزم درست مثل تمام دفعات قبل بی فایده بوده است. این را هم که از من قول گرفته بود که دیگر پایم را آنجا نگذارم درست می گفت.
حاضر جوابیم گل می کند و می گویم:
- ما به تکلیفمون عمل می کنیم برادر! کاری به فایده اش نداریم.
نمی خندد. مثل چیزی که خرد شده باشد، آرام فرو می ریزد و روی زمین می نشیند و به نقطه ای خیره می شود . هر قدر دنبال نگاهش را می گیرم جایی را که به آن زل زده است پیدا نمی کنم.
- مسخره کن. حق داری، حق داری. حق داری طعنه بزنی. حق داری حتی توی گوشم بزنی. اصلا حق داری ولم کنی و بری. خب برو. من که هزار بار التماست کردم تا بری، خودت نرفتی. بس که کله شقی. همیشه بودی البته. چیز تازه ای نیست، چیز تازه ای نیست.
مثل همیشه درست می گوید. به قول او کله شقم و به قول همه آن دیگران به جز او احمق. اما من در همه این اتفاقاتی که زندگیم را به اینجا رسانده است، میان همه بازی هایی که روزگار به نام های مختلف بر سرم آورده است و به قول او قسمتم کرده است، هیچ نقشی نداشته ام. حکایت من درست مثل قایق شکسته ای است که از ترس طوفان و به شوق ساحل، خود را به دست موجی شاید بزرگ تر و شدید تر از طوفان سپرده است و حالا البته، نه تاب و توان باز گشتن به ساحل را و نه دل ِدل کندن از این موج را دارد.
*****
تلفن زنگ می زند. بی حوصله ام و دلم نمی خواهد با کسی حرف بزنم. سرم را گذاشته ام روی دسته کاناپه و دوست دارم کسی مزاحم خلسه و خلوتم نشود. صدای زنگ تلفن قطع می شود و لحظه ای بعد دوباره توی گوشم می پیچد. به خودم بد و بیراه می گویم که چرا سیمش را از پریز بیرون نکشیده ام . بلند می شوم و دنبال گوشی می گردم. جستجویم به نتیجه نمی رسد و زنگ تلفن قطع می شود. تلفن را کنار تلویزیون پیدا می کنم و بر می گردم روی کاناپه می نشینم. این بار تلفن توی دستم است که صدایش بلند می شود. صدای خواهرش را که می شنوم، مثل همیشه خوشحال می شوم. خوشحال از اینکه می توانم قدری با شبیه ترین آدم به رضا حرف بزنم و شاید این میان،مثل همه آن سال های بدون رضا، سنگ صبورم بشود و ذره ای دلم آرام شود.
ثانیه ای از خداحافظیم نگذشته است که تلفن دوباره زنگ می زند.
- الو، خانم شهسواری؟
- بله بفرمایید.
- من از... . لطفا بیاید مدرسه... . زود خودتونو... .
تلفن قطع می شود. صدای بریده بریده مرد پشت تلفن آشکارا می لرزید. اضطراب تمام وجودم را فرا می گیرد و آرامشی را که با حرف زدن با خواهرش نصیبم شده است از دست می دهم. صدای مرد آن قدر قطع و وصل شد که نفهمیدم کجا باید بروم. بی اختیار دقایقی توی اطاق ها می دوم و وسایلم را جمع می کنم. حیرانی و تردید میان ماندن و رفتن دیوانه ام می کند. کلید را توی در می اندازم و در را قفل می کنم. کفش هایم را درست نپوشیده ام که خودم را توی پله ها سرازیر می کنم. به پاگرد نرسیده، صدای ناله ضعیف تلفن از خانه به گوش می رسد. گریه ام می گیرد.
*****
- گریه نکن،مینو! به جدت قسم ارزش نداره اینقدر پیش اونا کوچیک بشی. ته این داستان اون چیزی که تو می خوای نیست. آدم عاقل که راه رفته رو دوباره نمی ره؟
- من عاقل نیستم...
- آره، تو عاقل نیستی. این رو صد بار گفتی که اگر عاقل بودی زن من نمی شدی. اما الان حکایت... .
بغض می کند. اشک مجالم نمی دهد جوابش را بدهم. مجالم نمی دهد بگویم که خسته شده ام، که بگویم من دیگر نمی توانم و نمی خواهم شیرزن و الگو و هزار شعار دیگر باشم. نمی خواهم مثل همه آن سال ها زیر ترس سرخ آژیرهای خطر، به دیگران امید بدهم و خودم مثل توده ای از آتش نگران آمدن جنازه شوهرم باشم. دوست دارم فریاد بزنم که این زن دوست دارد تنها یک زن باشد. دوست دارد این سال های مانده از عمرش بی دغدغه و کنارهمسرش طی شود. آرزو دارد ساعتی مثل همه آن هایی که سال های سال سرشان را توی آخور زندگیشان فرو کردند و حالا مردان دیروز و همسران امروزشان را شیفته زندگیشان کرده اند، زندگی کند. آرزو دارد کمی از زیر بار این همه تکلیف و وظیفه بیرون بیاید و اندکی همان دختر بازیگوش و عاشق آن روزها باشد. این تقدیر من بوده است که برای رسیدن به او، تمام این سال ها در بوته ی هزار و یک آزمایش و عمل قرار بگیرم و حالا که می خواهم ساعتی زیر سایه نصف و نیمه ی عشق تمام این سال هایم آرام و قرار بگیرم، دیگران نگذارند. دوست دارم این حرف ها را فریاد بزنم تا همه ملامتگران امروز و دیروزم بدانند که به آرزویشان رسیده اند و این زن دارد طعم شکست را می چشد.
****
- چرا همه چیز رو خراب کردی؟
صدایم اشکارا می لرزد. دستکش هایی را که نمی دانم کی از دست هایم در آورده ام مچاله می کنم و مثل خودش می نشینم روی سردی سنگ های آشپزخانه.
- چیزی خراب نشده. تو بهتر می دونی که من باید این کار رو می کردم.
- باید! این همه باید چرا فقط تو زندگی من و تو وجود داره.بقیه آدم نیستن؟ مسلمون نیستن؟کافرن؟ فقط تو مسلمونی؟
- مینو! ما رو چه به دیگران؟ من و تو راهمون رو خودمون انتخاب کردیم. ما باید..
- لطفا سخنرانی نکن. همه این سال ها به عشق تو پای هر مصیبتی بود وایسادم. به خاطر تو از خونواده ام دل کندم و به زندگی که تو قواعدش رو تعیین کرده بودی رضا دادم. هشت سال آزگار تک و تنها به هر بدبختی بود توی غربت و زیر روزی هزاربار موشک بارون، توی گرمای جنوب ساختم .... دلم خوش بود به تو نزدیک ترم. هر بار رفتی ناقص تر از قبل برگشتی، جلوت خندیدم گفتم مبادا ...
آرام تر می شوم. آرام تر می شود.بلند می شود و شیر ظرفشویی رو باز می کند. نصف لیوان آبی را که پر کرده است می خورد و بر می گردد و به من لبخند می زند.
- می فرمودید!
- بایدم بخندی. من خنده دارم دیگه. . . وقتی هم که جنگ تموم شد، عوض اینکه دنبال یک دوا و درمونی باشیم که بلکه تو این خونه بالاخره صدای گریه یک بچه بلند بشه، صبح تا شب از این بیمارستان به اون بیمارستان دنبال درد های جنابعالی بودیم. حالا هم که شدی مسوول دیروز و اخراجی امروز! دوباره شدی همون آقا معلم بیست سال پیش...
- خب تهش که چی؟
صدایم رو بلند می کنم وتقریبا فریاد می زنم.
- تهش؟ نامه نوشتـنت دیگه چی بود رضا؟ مگه فقط تو اونجا بودی که بخوای اسرار تخلف ملت رو هویدا کنی؟ بقیه کورن؟ چشم ندارن؟ اصلا مگه خودشون نمی دونن که تو بخوای بهشون بگی؟
- تو دلیلش رو نمی دونی؟
- می دونم. حتما وظیفه ات بوده.
- مثل همه این سال ها.
مثل همه این سال ها حرف می زند. مثل همه این سال ها هم برایش کاری نداشت که قانعم کند و کاری کند که تا چند وقت دیگر روی غر زدن را نداشته باشم، اما نکرد.
- ببین رضا! من نمی خوام ببینم اونا تو رو، یعنی اونی که دوستش دارم رو، مثل یک کاغذ مچاله کنن و بندازن دور. دوست ندارم ببینم اینجا تو این خراب شده داری له میشی. واسم سخته ببینم خودخوری می کنی و حتما به حکم یه وظیفه جدید سکوت کردی...
حرف هایم توی گوش خودم می پیچد. مدام حرف می زنم و هر قدر بیشتر حرف می زنم باز هم جوابم را نمی دهد . با آن لبخند تلخ روی لب هایش تنها نگاهم می کند وگوش می دهد.
****
گریه نمی کنم. تنها خیره می شوم و هر چند لحظه یک بار نقطه ای را که به آن نگاه می کنم عوض می کنم. گرد و خاک فضای اطرافم را غیر قابل تحمل می کند. بلند می شوم و در جستجوی جای خلوتی چشم می گردانم. جمعیت نگاهم می کند و با بلند شدنم ، کمی جا به جا می شوند و عقب تر می روند. می دانم که رضا دوست ندارد اما توی چشم بعضی از مردها زل می زنم. تمام دوستان سال های دور و نزدیک رضا را توی جمعیت می شود پیدا کرد. از همرزمان قدیمی که برای نوشتن نامه ها همراهیش کرده بودند تا آنهایی که یادآوریش می کردند تا بیشتر مواظب خودش باشد ، همه و همه حاضرند. حتی همه آنهایی که رضا توی نامه هایش از آنها نام برده بود هم آمده اند. بعضی هایشان انگار متوجه رفتارم شده باشند سرهایشان را پایین می اندازند. دوست دارم توی صورت بعضی هایشان آن قدر نگاه کنم تا ذره ای از این سکوت و حماقتشان به یادشان بیاید. از دیدن بعضی هایشان که اسمشان را در نامه ها دیده ام حالم به هم می خورد. شرمم می شود حتی نگاهشان کنم. سرم را پایین می اندازم. همراه با زن هایی که چادرهایشان سیاه تر از رنگ لباس مردهاست به سمت بچه های مدرسه قدم بر می دارم.با همان لباس های مدرسه دور تر از جمع پر سر و صدای بزرگ ترها، مثل سربازها منظم ایستاده اند و آهسته گریه می کنند. دلم بیشتر از خودم برای اینها می سوزد که درست موقع خداحافظی با معلمشان، شاهدی شده اند بر مرگش. نزدیکشان که می روم بغضشان می ترکد و چشم های ترشان دوباره خیس تر می شود. رو به رویشان و روی خاک های مزار می نشینم. دست یکیشان را که بی تاب تر است می گیرم و اشک هایش را پاک می کنم.
- خانم اجازه...؟
- بگو عزیزم.
- خانم ... ما اون آقاهه رو می شناسیم.
- کدوم آقا رو؟
- همون که آقا معلم رو زیر گرفت....دیروز هم جلوی مدرسه وایساده بود...
ساکت می شود.ساکت می شوم. خاک های تشنه اشک هایم را می بلعد. سرم را بلند می کنم و دوباره توی چشم های بارانی پسرک نگاه می کنم. لحظه ای گریه اش قطع می شود و به هق هق می افتد. انگار که نور آفتاب چشم هایش را اذیت کند، دستش را رو به روی صورتش می گیرد و به سختی نگاهم می کند. سایه ای روی صورت پسرک می افتد و چشم های تنگ شده و پر اشکش باز می شود. سر می گردانم و سایه روشن چهره ی مردی را می بینم که با چشم های سرخ بالای سرم ایستاده است و پسر را نگاه می کند. پسرک نگاه مرد را تاب نمی آورد و خودش را میان سینه ام رها می کند.
فروردین ۸۶
پی نوشت ۱: ممنونم از دوست خوبم، مژگان بانو برای راهنمایی های خوب و دقیقش در نوشتن این داستان.ممنونم از اینکه با نقد کلی مسیر داستان و نیز رفع اشکال های جزیی ترش داستانم را گامی به داستان تر شدن نزدیک کرد.
پی نوشت ۲:شناسنامه ام میگه بیست و چهار سال پیش در چنین روزی(آخرین روز فروردین) من به دنیا اومدم! خودم که چیزی یادم نمی آد!
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان
به بهانه دعوت حسام فروزان عزیز!
نوشتن از تهران برای آدمی که این شهر، هفتمین شهری است که سال هایی از عمرش - و از قضا بیشترین سال ها - را در آن می گذراند، خواه ناخواه همراه می شود با انواع منطقی و غیر منطقی قیاس. قیاس با همه آن چه روزگاری در جاهای دیگر، از یک شهر تجربه کرده است؛ که من احساس می کنم این نوشتن وقتی قرار نیست یک تحلیل جامعه شناسانه همراه با آمار و ارقام و یا یاددشت و دست نوشته ادبی، همراه با ظرایف یک توصیف باشد، صرف دیدن و شنیدن کفایت نمی کند، باید ذره ای و قدری از این زندگی و از این شهر زیر پوستت رفته باشد و مزه اش را - خوب یا بد - حس کرده باشی تا این اندک نوشته ات دست کم اندکی رنگ واقعیت را به خود بگیرد.. گفتن از شاخصه های این شهر مثل ترافیک، زندگی آپارتمانی، اختلاف فرهنگی و طبقاتی و موضوعاتی از این دست تکرار مکررات است. دوست داشتم در این یادداشت حتی اگر پراکنده از چیزهای بنویسم که کمتر فرصت اشاره به آنها شده است، حرف های پراکنده ای که البته بیشتر مثبت است!
اول اینکه در این آشوبخانه پایتخت، زندگی همیشه جاریست، چیزی که چراییش را و دلیل نبودنش را در بسیاری از شهرهای دیگر هنوز نفهمیده ام. در هر ساعت از شبانه روز و در هر کجای این شهر باز هم نشانه ای از کار و تلاش و زندگی وجود دارد. چیزی که در شهری مثل کرمان خیلی کمتر دیده می شود.
همیشه نام خیابان ها و میدان ها و محلات این شهر توجهم را به خود جلب کرده است. حس کرده ام جایی که یک سر نام هایش خالد اسلامبولی و سر دیگرش گاندی است، شهری که از راه آهن تا تجریش(به نوعی از شمال تا جنوبش)، فقط یک خیابان فاصله است!، شهری که پایین شهرش می شود خزانه! حتی در نام هایش نیز نوعی تضاد را با خود همراه دارد. اما از میان این اسم ها برخی چون باغ فردوس، سعادت آباد، جنت آباد و حتی سعد آباد که بیشتر مناسب یک مدینه فاضله اند تا یک محله و خیابان! را بیشتر دوست دارم.
چیز دیگری که حس کرده ام این است که اگر هر کدام از دو نظریه فردگرایی و جامعه گرایی را دو خط موازی بدانیم، تهران جاییست که این دو خط موازی به یکدیگر می رسند! زندگی جمعی و اجتماعی در عین حفظ اصالت فرد و زندگی فردی و شخصی در عین حرکت در جریان اصالت اجتماع خاصیت این شهر است. خاصیتی که برای آنان که خسته و آزرده از تداخلات گوناگون فکری و فرهنگی شهرهای کوچک تر به تهران پناه آورده اند، زود تر و بیشترخودش را نشان می دهد.
طهران و نه تهران!، شهری عجیب دوست داشتنی و سخت خواستنی است. طهران شهری است که هر از گاهی در جاهایی از این شهر خودش را نشان می دهد. جایی که می شود زیر خنکای سایه درختان بلند چنارش، کنار روان آب، فارغ از جنجال ها و شلوغی های تهران اندکی آسوده قدم زد و زندگی کرد. این طهران را هنوز خیلی ها می شناسند. دیر وقت شب، یا میان تعطیلات نوروز، می شود گاهی سراغی از او گرفت. جایی که برای قدیمی ترها یادآور خاطرات و برای امروزی ها بهانه حسرت است.
تهران در یک کلام شهر ترین هاست. جایی که پیدا کردن و یافتن ترین هر چیزی ممکن است. گاه نیز فاصله دو سوی این ترین ها آن قدر می شود که آدم های دو سوی این قطب و طیف، هر کدام خود را در درست در جایی که می خواهد و کنار همان ترین خودش می بیند! من این ترین بودن تهران را راز چسبندگی عجیب و دامنگیر بودن خاکش نسبت به این ابنا گوناگون بشر می دانم.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان
قبل از پیش از تحریر: خرده نمی گیرید به من، می دونم، اما دوست دارم اینجا ساده، زرد، نامنسجم، چرت و پرت، شطحیات، دل نوشته یا ریخته و... بنویسم- اسمش را هر چه دوست دارید بگذارید- حاله دیگه، فعلا که اینجوری طلبیده! به هر حال کل یوم هو فی شان ای پسر یا دختر!
پیش از تحریر: من اعتراف می کنم که تقریبا از چند روز مانده به عید هیچ وبلاگی رو نخوندم.حتا نوشته های کسایی که خوندشون سر و فکر خسته ام رو حال میاره. چه می دونم حال نداشتم دیگه. از کسی هم عذرخواهی نمی کنم. به کسی که بدهکار نبودم، بودم؟ اصلا مگه چند نفر از اونایی که میان و اینجا رو می خونن، وقتی من بهشون سر نزنم به من سر می زنن.هستن ولی زیاد نیستن.خداییش هم یکی از این خوب ها از همه اون کسایی که میان و پست آخرشون رو کپی- پیست می کنن واسم عزیزترن. الان یادم اومد به اینکه یه بار به پربیینده های پرشین بلاگ سری زدم، به وبلاگی که اون بالاها جا خوش کرده بود. خلاصه بگم علاوه بر اینکه از تعداد مراجعین محترم جا خوردم،حالم از چرت و پرت های سخیفی که نوشته بود و همه اونهایی که اونجا کامنت گذاشته بودن به هم خورد. حیف اونهایی که خوب می نویسن...
بین پیش از تحریر و تحریر: چیز خاصی نیست،پس همون تحریر رو بخونین.
تحریر: وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟
سال تحویل امسال برام رنگ و بوی دیگه ای داشت،دلیلش رو هم از پست قبلی میشه فهمید.عید اما مثل همیشه.یک زندگی تقریبا نباتی! حسنش شاید دیدن اقوامی بود که چند وقت ندیده بودم وگرنه چیزی نداشت. ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم! تا کسی اس ام اس نزد بهش تبریک نگفتم.به هیچ دوستی زنگ نزدم. ابایی ندارم بگم تازگی ها از آدم ها زیاد خوشم نمی آد. حس می کنم خیام می خوام، یا یک موسیقی آرام با صدای بلند. امسال سال خوکه و من متولد همین سال! میگن سال خوش یمنی میشه، نمی دونم! مردم حرف زیاد می زنن. می دونی با تو پرم از شعر و ستاره...
عیدی خاصی که خوشحالم کنه نگرفتم. کتاب خاصی نخوندم. فیلم تر و تازه ای ندیدم. حالم از تلویزیون به هم می خوره. از بانک ها که مثل دست فروش های کنار خیابون برای پول های آدم ها عربده می کشند و گلوی خودشون رو تو تبلیغاتشون جر می دن. از اخبار و حرف ها و سخنرانی های صد من یک غاز.از تحلیل گران مسخره ای که واسه نشون داده شدن تو تلویزیون و باقی موندن تو لیست تحلیل گران مورد وثوق هر چه را باید و نه آنچه را شاید می گویند. از رضا عطاران که هر شب سریالش رو دیدم و چه قدر دلم می خواست جای اون پسرک کوچیک تو فیلم(نوید) باشم! تنها کسی که می فهمه و همه اش تو سری می خوره! از رویانیان که کم مونده یه سوت دست بگیره و بره سر چهار راه سوت بزنه. از حسین رفیعی که چون باید زندگی کنه نمی تونه دیگه یه دونه هفت مثل نیمرخ بگه و به جاش باید حرف های فلمبه سلمبه بزنه. از آجیل. از گرفتاری هایی که سفهای قوم واسمون درست می کنن. از ویژه نامه ایران که رپرتاژ آگهی دولت بود و از ویژه نامه اعتماد که مرثیه ای بر دولت! دلم برای ویژه نامه شرق هم البته کمی تنگ بود. اما شاید تازه ترین اتفاق عید واسه من دو تا آهنگ از رضا صادقی بود که بس که گوششون دادم مردم. حس چیپ و خوبی دارم! قابل افتخار نیست اما خوبه. یه چیز با مزه دیگه هم دیدم. عروسک یه الاغ که قرص اکس خورده بود و می رقصید!دوست داشتم جاش بودم. رها.بی خیال. مثل حسی که چند روز پیش تنها تو برف های کلکچال داشتم.
فکر که می کنم امسال خیلی کار دارم. از درس های نخونده و عقب افتاده و پایان نامه تا هزاران دل مشغولی نکرده و راه نرفته. به نظرم امسال واسم سال مهمیه.یه کمی باید این سرخوشی و تنبلیم رو بگذارم کنار.دلم اراده می خواد.تا چه پیش آید. این جمله فرست پاراگراف معرکه بود: <هنوز گره های زیادی در سرم است که باید باز شود...نه با دندان که با یاد گرفتن!> ای ول! به عنوان جمله سال انتخابش می کنم!
بعد از تحریر1: هنوز از آجیل بدم نمی آد.حرفم رو پس می گیرم.تا قل مراد شدن جا دارم! فردا هم سیزده به دره! حال ندارم برم در آغوش طبیعت.ترجیح می دم امسال طبیعت بیاد در آغوش من!
بعد از تحریر 2: خیلی حوصله داشتین اینها رو خوندین! دلم می خواد نوشته بعدیم راجع به تهران باشه. با پیشنهاد دوست نادیده اما بسیار عزیزم حسام فروزان!
ته التحریر: دلم می خواد وبلاگم رو ببرم رو یه سایت شخصی. کسی می تونه کمک کنه؟!
ته ته: خل بودن هم حالی داره واسه خودش! امتحان کنین!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان


