لاشریکستان

چشم هایت

چشم هایت چشمه های شراب است و عطر وجودت شمیمی از بهشت

صدای نرم قدم هایت پژواک بال های فرشتگان و لحظه های نبودنت ساعت تلالو دانه های اشک

میان تصویرهای آبی ذهنم از تو

لای سطر سطر نام تو و اطراف جاری خیالم

ابر می گذارم

تا چینی خیالم که همراهت می شود ، نشکند ...

خنده هایت مسیحای جانم می شود و ناقوس این کلیسای خاک گرفته را

بیدار می کند

ترسان و ترسا

لبخندت

آن صورتی های همیشه کم رنگ را

توی دست هایم می گیرم

تا مبادا

وزش این نسیم های نا موافق

لرزه ی خاموشی بر تنش اندازد...

 دنبالت می آیم

دور که می شوی

دست های تمنایم

پشت بی قرار قدم هایت

روشنایی می ریزد

تا رخت های سفر مسافرش را آب با خود ببرد ....

این روزها

سایه محو و سیاهم را سنگ می زنم و آینه در دست

توی چشم هایش نور می اندازم

می ترسم سیاه غم های من

روی پرچین سبز باغ دل بهاریت

بیفتد و گنجشک ها را

که بر آرام نگاهت لانه کرده اند

بی قرار کند....

حالا

سرو های خیابانمان

درست مثل دل من

سبز بختند

که هنوز سرخی آخرین بوسه ات

سبزی وجودشان را بر باد نداده....

چشم هایت چشمه های شراب است و من

دریا دریا عطش

پر کن پیاله را

                  ....

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان