لاشریکستان

وحدت و کثرت

امام مومنان علی علیه السلام:

آگاه باشید كه خداى را براى دوستان خود شرابى است،

كه چون بیاشامند، مست شوند

و چون مست شوند، به وجد آیند

و چون به وجد آیند، هستى ایشان از لوث كدورات پاك شود

و چون پاك شوند، حرارت اشتیاق قرب حق، هستى موهومشان را موم صفت بگدازد

و چون گداخته شوند، از دُرد هستى خالص گردند

و چون خالص شوند، به قرب حق واصل آیند

و چون چنین وصال روى دهد، ایشان را با محبوب خویش اتصال شود،

و در این هنگام فرقى میانه ایشان و محبوبشان نیست!

 
  كلمات مكنونه، علامه فیض كاشانى‏
 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

خداحافظ گاری کوپر

* آدم حکم پول را دارد، هر قدر مقدارش بیشتر، ارزشش کمتر. امروز چیزی که هیچ ارزشی ندارد جوان بیست ساله است. جمعیت جوانان دنیا از حد گذشته است. دنیا گرفتار تورم جوانان است.

* دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان با هم حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.

* در سویس میزان خودکشی از همه جا بیشتر بود. البته همه جا میزان خودکشی از همه جا بیشتر بود.

* آزادی از قید تعلق چیز فوق‌العاده‌ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی. همین. باگ می‌گفت که بزرگترین مساله جوانان این است که چطور این اکسیر را پیدا کنند، البته خیلی مشکل است، ولی وقتی به آن رسیدی از هر چیزی که فکر کنی بهتر است. یادتان نرود، آزادی از قید تعلق، وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید.

* - ولی آخه چرا جدا بشیم؟ ما می تونیم تمام عمر با هم خوشبخت باشیم.
   - وقتی دو نفر این جور که تو می گی به هم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می کشه که اتومبیل و خونه می خرن و کار و کاسبی و بچه و این جور چیزها راه می اندازن. اون وقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش می شه زندگی.

****

 رومن گاری، نود وسه سال پیش به دنیا اومد و خداحافظ گاری کوپر رو  حدود ۴۰ سال پیش نوشت. اما مطمئنم اگر می دونست روزی با این کتاب این روزهای من رو دچار چنین خلسه و لذتی می کنه، حتما زنده می موند و بعد از دیدن این کیفوری من، آرام تر و سرخوش تر به خواب ابدی فرو می رفت!خداحافظ گاری کوپر، با ترجمه فوق العاده سروش حبیبی، از معدود رمان های غیر ایرانیست، که من رو دچار خودش کرد.

حتا اگر از سیر در حال و هوای رهایی خود خواسته و ناپایدار جوانان آمریکایی دهه شصت میلادی(همزمان با جنگ ویتنام)، یا همراه شدن با تعلقات عاشقانه آدم های کتاب، یا کنایات ظریف نویسنده به سیاست و اخلاق و حتا ادبیات ، یا حتا سیر معماگونه و پلیسی انتهای کتاب هم بگذریم، خوندن جملات قصار فلسفی نغز و عمیقی که شاید در نگاه اول ساده به نظر بیان، بهانه کافی برای خودن این کتاب خواهد بود. 

ناراحت نشیم اما از دید آدم های این کتاب همه آدم هایی که زیر ارتفاع ۲۰۰۰ متری هستن در جایی به نام صفر متر بالای سطح ِ گه زندگی می کنن!

پ. ن:

۱- این یادداشت در عین جوگرفتگی ناشی از خوندن این کتاب نوشته شده است. پس لطفا به دید یک کتاب شناسی به اون نگاه نکنین! در ضمن از دوست خوبم میثم فکری ممنونم که کتابش رو صبورانه برای یک سال به من امانت داد! از همین جا ازش می خوام دیگه سراغ کتابش نیاد.

۲- لینک برخی نوشته های اینترنتی راجع به این کتاب

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

ندارد!

پیش نوشت:

۱- مشهد، ایوان و گنبد طلا، پنجره فولاد و بال بال کبوتر دل های عاشق در هوا و  نسیم خوش زیارت امام رئوف. خوشحالم که بار دیگر ساعت هایی در جوار آستانش نفس کشیدم. تاخیر هم در نوشتن بیشتر برای همین بود.

۲- داستان زیر بخشی از فصل اول داستان نیمه بلندیست که چند وقت پیش نوشته بودم. اینجا مجال خوبی نیست برای قرار دادن همه داستان، پس به همین اندک اکتفا کردم. شاید اگر فرصتی پیش آمد و دوستان هم مناسب دیدند فکری برای قرار دادن بقیه داستان بکنم.

***

من به پول احتیاج داشتم.این را همه می دانستند. همه آنهایی که اینجا بالای قبر تو نشسته اند و برای من گریه و زاری می کنند و البته من، به ریش و گور پدر همه آنها بلند بلند می خندم، حتی اگر بعضی هایشان ریش نداشته باشند یا پدرشان زنده باشد. من رسما بیچاره شده بودم. این را هم همه اینهایی که من بلند بلند به ریش و گور پدرشان می خندم، می دانستند. حالا همه این کسانی که ما را به عنوان شازده هایی که ظاهرا پدرشان در عین علاقه به علایق و رسوم سلطنتی، دستی در کار خیر داشته و از قضا آدم مومنی هم بوده است، جمع شده اند کنج این امام زاده خانوادگی و برای عزیز تازه گذشته شان دست می گزند و سر تکان می دهند. مرده شور همه شان را ببرند. نمی خواهم تو را ناراحت کنم، اما حالم از همه شان به هم می خورد. خوب می دانم که مراتب ذکر خیر گفتن آقایان و خانم ها - به رسم دوستی یا حتی خویشاوندی- برای ما و آباء و اجدادمان تمامی ندارد. من این چیزها را راستش از گوشه و کنار فراوان شنیده ام. این چند سال به جز این حرف و حدیث ها که هر از گاهی نثارمان می شود، تمام خیر و برکت این خاندان و آدم هایش محدود شده است به اینکه هر از چندی در مجلس ختم یکی از همین اقوام منحوس دور هم جمع شویم و مثل الان برای آن مرده کذایی قیافه های ناراحت و مغموم به خود بگیریم. سال هاست پا به پای آدم ها از رسم و رسومات این خاندان هم بدم می آید. می دانی، گاهی از خودم سوال می کنم که میان این همه گذر روزگار این چه تخم لقیست که اینچنین به آداب و رسومش پایبند و دلبسته است؟ رسومات اختصاصی ، گردشگاه اختصاصی، آرامگاه اختصاصی، آخوند اختصاصی و... حتی این اواخر امام زاده اختصاصی; یعنی همین جا که ما دور هم جمع شده ایم.

راستی یادم رفت که بگویم از در باغ که وارد شدیم دیدمت که داشتی وصیت نامه می فروختی، با همان کت قهوه ای کبریتی و موهای بلند تر از قبل و قدی که البته مثل جوانیت بلند و کشیده نبود. نگاهت همه البته مثل آن وقت ها پر از شیطنت نبود و اما لب هایت هنوز خندان بود. همان خنده ای که همیشه پشت آن قایم می شدی. هنوز هم البته راز این وصیت نامه فروخنتنت را نفهمیده ام. اصلا مگر چند نفر از آدم های این روزگار وصیت نامه می خرند و می نویسند؟ یا سالی چند نفر به این امام زاده مظلوم خانوادگی ما سر می زند که تو همیشه می آیی اینجا و زیر آن دیوار نیمه فرو ریخته می نشینی و وصیت نامه می فروشی؟حتی شنیده ام- فکر کنم از پسر عموی ناتنی خان بابا- که خان بابا جان ما وقف کردن این باغ را هم توی یکی از این وصیت نامه هایی که تو می فروختی،امر فرموده بودند. حالم به هم می خورد. شازده که مومن شود گند می زند به دین و دین داری. باغ آباء و اجدادیش را وقف کرده است برای امام زاده و از آن همه ملک و املاک تنها به قدر گوری برای فرزندان و اعقابش جدا کرده است. مرده شور این وصیت کردن و وقف و دین داری را ببرند. یک عمر همه ما را آواره کوچه و خیابان کرده و تنها برای همان اختصاصی های خاندان یک گور خانوادگی برایمان کنار گذاشته است. بیچاره ما و بیچاره امام زاده!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم...

یک.

شب ها، که روشنایی ات را در آسمان دلم جاری می کنی، گل لبخند در دلم جوانه می زند. ابرهای بی تابی پرده چشمانم می شود و همه جا را تاریک می بینم. هراس نبودنت جانم رادر بر می گیرد و دست و پای دلم را توی آن همه تاریکی گم می کنم!

امن یجیب می خوانم. پیش چشمانم شمعی به یاد قرص ماهت روشن می کنم.دعایم مستجاب می شود.نسیمی می آید و میان گیس های بلند و تاریک شب می پیچد و بی تابی هایم کنار می رود. عکس روی تو دوباره توی برکه ی چشمانم تکان می خورد.

به بودنت دل خوش می شوم و یادم می رود که مهمان دلم شده ای.سنگ بر می دارم و بی هوا توی برکه می اندازم. عکس رویت هزار پاره می شود. توی موج های آب، مثل آیینه ای شکسته تکه هایت را جستجو می کنم. اما دریغ که برکه بی تو بی ماه و ماهی شده است!

****

دو.

زیر سایه شبت، دل آشفته ام، وادی به وادی می آید و به طور می رسد.بی سینه ی سینا، بی پای برهنه، در دل تاریکی ها سوسوی نوری را بهانه می کند. ندای منادی بی خودش می کند و آتش سبز بی روحش. آتش و لهیب عشق شعله می کشد و در دل این همه آتش دلم جوانه ای سبز می زند. اما از این همه طوبای محبتت، به جوانه ای دل خوش نمی کنم. ضجه می زنم و خودم را میان نار و نورت رها می کنم... که دوست دارم درخت سبزی باشم که تو میان جانش آتش می زنی... که دوست دارم از سایه سرد گلدسته ها، از آبی آرام نقش و نگارهایشان رهایم کنی و آتش در این گلستان سبز بزنی. من با تو آتش پرستم و از سایه ها بی زار... 

             این سایه را دریاب که محتاج نور است.

*****

این حرف های جناب علیانی رو بدجور دوست دارم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان