لاشریکستان

دير روزهای من

دیر روزهای من، بی اذن راهبانه تو سیاه ترین شب هاست. که ساعت های بی تو، خورشید می گیرد و تقدیر من این است که این دلگیرترین لحظه عالم بر سرم آوار شود. قیامت من سر آمده و روزها و شب های مرده من، از دل قبرها بیرون آمده اند. محشر و زلزال، ساعت اکنون من است. ساعتی که من صحن و سرای خانه ام را به شوق تو آب و جارو نکردم. ساعتی که تو آمدی و میان تن نیمه جان من هبوط کردی، اما من، مثل خواب زده ها تنها فریاد کشیدم و جامه دریدم و ساعتی که تو رفتی، من ، تنها نظاره گر جای خالیت بودم.

بازی عاشقی من، کودکانه است، که دور از تو تمنایت می کنم و لحظه وصال رهایت. اما رسم عاشقی تو، تمثال تمام قد مهر است. بر گستاخیم لطف می شوی و بر خستگیم مرهم. بر بی تابیم صبر می کنی و در ترسم نوازش. اما رسم من باز همان کودکی و نافرمانی است.

انگار مسخ شده ام و تمام بنی اسرائیل درمن دوباره جان گرفته اند. بهانه می آورم برای دیدنت و چون چشم های کوچکم تاب این همه تو را ندارند، بر بلندای سینا، سامری تازه ای می سازم. بهانه می آورم و همسفری خضرگونه ات را از خودم دریغ می کنم. اما تو آگاهی که بر این نافرمانی نه مستحق عقابم که سبب، نه گستاخی من، که این همه عظمت توست. پایین تر بیا و دست مرا بگیر.پایی تر بیا که من نای پرواز ندارم. پایین تر بیا و بر بال های خسته ام مرهمی بگذار ...

صدای متن

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

زلیخا

یوسف شده ام، غرق چاه. بی برادران غیور و بی اشک چشم پدر. یوسف شدم ام این بار، یوسف سیاه ترین قصه هاست. که این بار حتی، دست برادرانم از پیرهنی که طوطیای چشمی شود، تهیست. که این بار گرگ داستان منم و چاه بهانه ی تمنای تو. این بار،من، به شوق هیچ کاروان نجاتی سر از چاه خویش بیرون نمی آورم . دلم را به وادی وادی تاریکی خود خوش می کنم و در انتظار تو می نشینم. در انتظار تو اشک می ریزم و یعقوب می شوم. آن قدر خیره به پنجره می مانم که از در در آیی.

بیا که این بار آن همه تمنای تو نصیب روز ها و شب های یوسف است. بیا و جامه بدر و رهایم کن از آن همه سیاهچال تنهایی. بیا و ببین که در این هفت سال قحطی تو چه ها گذشت بر یوسف. بیا و عزیز مصر اگر نه، عزیز یوسف باش. من تاب این همه سجده برادران خویش را ندارم، که من در همه لحظه های بی تو، بی قرار سجده ای بر بلندای تو بوده ام.

خسته ام، خسته. خسته از عزیزی مصر. خسته ام از این همه فرعون و نمرود. خسته ام از بازی ترنج و این همه رنج که بر من می رود.

جامه بدر و زلیخایم شو...

صدای متن

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

فالگير

اضطراب داشتم. از همان صبح که از خواب بیدار شدم. حتی می توانم بگویم از شب قبل هم یک جور دلشوره تمام وجودم را گرفته بود. حرف های زن فالگیر انگار در ذره ذره وجودم رخنه کرده بود و البته این برای من که کار این جور آدم ها را چیزی جز مسخره بازی نمی دانستم کمی عجیب بود. تمام طول شب را یا کابوس دیدم و یا در فاصله هایی که از خواب پریده بودم، آشفته توی رختخواب غلط زدم. از قضا این اتفاق هم برای من که در خواب سنگین ید طولایی دارم غیر منتظره بود. چند بار سر و صورتم را شستم و برای اینکه آرام تر شوم، سرم را زیر آب سرد گرفتم. از توی یخچال پاکت شیر را برداشتم. تلاشم برای اینکه در آن را باز کنم، نتیجه ای نداد. چاقویی را از توی کشو برداشتم. در گیر و دار باز کردن در پاکت، چاقو از دستم در رفت و دست چپم را بریدم. چاقو درست کف دست چپم فرو رفته بود و زخم، حال به هم ریخته ام را بدتر کرد. دستگیره اجاق گاز را کف دستم فشاردادم تا شاید جلوی خون ریزی را بگیرد. با مصیبت با چند دستمال و یک چسب کاغذی دستم را پانسمان کردم و تصمیم گرفتم زودتر از خانه بیرون بزنم. درب پارکینگ را که از قضا چفت و بست محکمی هم داشت به هر زحمتی بود باز کردم. از سربالایی پارکینگ که بیرون آمدم با این تصور که به زودی همسایه ها برای رفتن به سر کار بیرون می روند، در را باز رها کردم و رفتم. بی توجه به خیابان ها و آدم ها و نحوه رانندگی خودم و دیگران، درسیل افکاری که انگار قربانی تازه ای یافته بودند، دست و پا می زدم .اینکه یک عمر سرت توی کار خودت باشد و آهسته و بی آنکه توی بازی پر سر وصدای آدم ها نقشی بازی کرده باشی بیایی و بروی، اینکه حتی برای دور شدن از همین آدم ها تن به ازدواج با بیچاره ای مثل خودت نداده باشی و اینکه تنهایی و غربت، مونس و همدم سالهایت باشد و بعد، یک روز یک زن دیوانه بیاید با چنان جدیت و مهارتی کف دستت را برانداز کند و بعد زل بزند توی چشم هایت و به تو بگوید: قاتل! چرا نمی گذاری آن دو جوان به هم برسند؟، دیوانه ات می کند. احساس می کنی تمام انزوا و گوشه نشینی روزها و شب هایت مضحکه دست یک دیوانه شده است و حرف هایش بهانه کافی برای یک یاس فلسفی درست و حسابی را به دستت داده است. راننده ای از پشت سر مدام چراغ می داد و با بوق های ممتدش این سیر من در آفاق و انفس حرف های زن و زندگی خودم را خط خطی می کرد. راهنما زدم تا کنار بیایم  و راه را برای این حضرت مجنون، که انگار باید با عجله جایی می رفت و یکی از امور مهم عالم را حل می کرد باز کنم. درست موقع تغییر مسیر توی آینه جلوی ماشین چهره آشنایی را دیدم. موهای جو گندمی مرد راننده ماشین پشت سرم، بیشتر از چهرهاش برایم آشنا بود. خیره به آینه، دنبال زمان و مکان دیدن این آدم توی پرونده های ذهنم گشتم که البته هیچ نتیجه ای نداشت. صدای برخورد چیزی به شیشه ماشین نگاهم را از آیینه، به جلو برگداند. بی اختیار پایم را روی ترمز گذاشتم. صدای برخورد دیگری شبیه به همان صدای اول از عقب ماشین تکرار شد. مرد مو سفید از ماشینش پیاده شد و ناگهان به یادم آمد که دیشب توی خواب با او تصادف کرده بودم. در را باز کردم و خودم را بالای سرعابری که با او تصادف کرده بودم رساندم. زخمی شده بود و نای حرف زدن نداشت. توی دست هایم که دیگر زخمی شدنش را هم فراموش کرده بودم ، گرفتم و بلندش کردم. تقلا می کرد تا حرفی بزند. صدای محو و زیرش بیشتر شبیه یک ناله بود. بیشترماشین ها با دیدن صحنه تصادف سرعت خود را کم می کردند و سری تکان می دادند و می رفتند. بعضی ها هم که انگار فرصت یک جور سرگرمی را پیدا کرده بودند، از ماشین ها پیاده می شدند و بی توجه به من، دور پیرمرد که برایشان سخنرانی می کرد جمع شده بودند. آدم ها مقصر را تعیین کرده بودند و با کارشناسی ماشین ها، مشغول بر آورد میزان خسارت بودند. کنارجدول خیابان و در حالی که سر مجروح عابر را به بلوک نیمه سالمی تکیه داده بودم، نشستم. لحظه های آسمان دور سرم سیاهی رفت. سرم را بین زانوهایم گرفتم. اینکه چرا این اتقاق افتاد بزرگترین سوالی بود که در آن لحظه داشتم. علاقه ای نداشتم تا به مقصر بودن خودم یا هیچ کس دیگری و توجیه تقصیر خودم یا هر کس دیگری فکر کنم. توجیه من موضوع و اتفاق را هیچ تغییری نمی داد. با شنیدن صدای گنگ ناله سرم را بلند کردم تا این بارصدایش را بهتر بشنوم. حالت وخیم و زارش نشان می داد که لحظات آخر عمرش را سپری می کند. از میان جمله های آخراو، تنها دو سه جمله مفهوم بودند که در ذهنم باقی مانده است. اینکه به کسی – اسمش را درست نشنیدم –  بگویم دختر منتظرش می ماند. اینکه دختر گفته است کمی دیگر صبر کند و همچنین اینکه با خودکشی هیچ چیز راست – عین عبارت او بود– نمی شود. بعد هم که با لهجه ای غریب حرف هایی زد که من متوجه هیچ کدامشان نشدم. آخر هم تکانی، درست مثل تکان آدم هایی که توی فیلم ها جان می دهند خورد و تمام کرد. تلخی این ماجرا هنوز هم ته دلم مانده است.زمان زیادی گذشته و خیلی دلم می خواهم که فراموشش کنم، اما نمی شود. سخت است. آدم نبود که دلم نسوزد و زود فراموشش کنم، هر چه باشد من، یک قاصدک را کشته بودم.

!پ.ن:یادداشت بعدی، پنج شنبه آینده، به شرط عمر

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان