لاشریکستان

اُنادیک

شکوه می کنم، از خودم به تو. از قلب و دل سیاه و از زنگار روحم. شکوه می کنم به تو، از چشمانی که خاک گرفته است. از برکه کوچکی که بی جذبه ی روی ماهت، مانده و در مانده است.. شکوه می کنم، از تمام غیر تو، که هلهله می کنند و به اسیریم می برند. پرتاب شده ام میان گودال های نیرنگ. رها شده ام میان زمین و راه آسمان نمی دانم.

بگذار بگریم که بال های مرگ بالای سرم در اهتزازند. بگذار ناله کنم که ستون های توبه ات را دیریست ویران کرده ام. بگذار به شوق باران رحمتت گریه کنم، که اینجا ناودانی از زلال ابرهای تو جاری نمی شود. که اینجا، میان دلم، مثل سیاه چاله های خلفتت، تاریک است و سیاه. که جامه ام چرکین گناه است و خطاهایم روحم را به مرگ کشانده است. که خانه ام، کویراست و هزار سال دور از ابرها و باران صفا بخش تو.

ندا می دهند. صدا می آید از ملکوتت. هبوط می کند نوای عرش تو و فرد فرد آیه هایش را، مثل ستاره هایی از آسمان، روانه ی زمین می کند. می رسد طبقی از طوبا و سفره ای از کرمت . سینه ای باید اما که تاب این همه تو را داشته باشد. چشمانی باید که اشک هایش را تصدیق جمالت کند. مریمی باید که میان محراب تو قامت بندد و سزاوار نعمتت گردد. دلی که مهبط جبریل تو شود و خیالی که روانه ی معراجت.  دریغ از من،  که دستم از این همه خالی است. دریغ از من که نه کیسه های نان و رطب که خرمنی از گناه را بر دوش دارم. دریغ از من که رخسار هیچ محرابی را که نقشت را داشته باشد ، ندیده ام.

مستم و مدهوش و تازیانه های دوریت بیدارم نمی کند. چونان مردگان خوابم و از قبر خویش بیرون نمی آیم. صدایی بزن موذن را که بخواند..اشارتی کن تا صفیر صور تو زنده ام کند. ندایی بده رسولانت را تا بشارتم دهند به تو. بگو ماه بتابد که رویت رویش علاج جنون من است.

دستم را بگیر، که من همان کودکیم که تو پروردی. که من هنوز هم از تو فرار می کنم و کودکانه به خودت پناه می برم. دستم را بگیر و بگذار تا زیر سایه ابرهای تو، آن قدر میان نسیم میهمانیت بایستم، که باد تمام ظلمتم را با خود ببرد.  دستم را بگیر و گره زبانم را، که از گناه لال شده است باز کن. باز کن  تا ندایت دهم و فریادت زنم. یاریم کن تا پاره کنم لباس اهریمنانه تنم را. رمضان میقات توست و من دوباره محرم می شوم.

محرم می شوم تا تنی بشویم در کوثر سحرها و وادی قدرت. محرم می شوم تا در راه های خیال انگیز غیبت، پرواز کنم و ثنایت گویم. محرم می شوم تا برای نگاه بی تابم ، کعبه ات را چشم روشنی بیاورم و چراغ خانه ام کنم. محرم می شوم تا میان هر نمازم، لای واژه های تسبیح تو، ابر بگذارم تا مبادا آبی خیال تو نشکند. محرم می شوم تا دمادم اذانت روی بال فرشتگان ، طوافت کنم و تو لبیکم را اجابت کنی.

من این همه را، نه از پای کوبیدن اسماعیل گونه ام، نه از سعی هاجروارم، نه از اشتیاق چشم های ایوبم و نه حتی از سینه ی سینایم ندارم. من این همه را از تو، که به قدر غایت خیال، از من تا تا تاب ابروان تو راه است ، دارم .که تو نه چون من بر عهد و برسوگند رحمانی خود و بر بلندای عظمتت ایستاده ای .

خدای من، به ملکوت اذانت، به برکت نان و نمک میهمانیت، به تمام درهای گشوده رحمتت،

آسمانی از خنکای بهشت، سایه ای از درخت ذکر، لباسی از تار و پود عافیت و بخشش ... نصیبم فرما...

 

*ظاهرا سایت کست دچار مشکل شده است. صدای متن را می توانید از اینجا از گزینه دانلود دریافت کنید.

** گاه سحرهای رمضان، نوای اذان، پلی می شود تا ملکوت. دوست داشتید شما هم همراه شوید.

*** اشارات متن را به سبب زیاد بودن نیاوردم. اگر این شب ها و روزها، لا به لای مناجات خمس عشر، دعای ابوحمزه و یا میان ختم قرآنتان به چشمتان آمدند، دعای خیری هم برای من بکنید.

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

آتش

آتش می زنم، در سایه ی سرد گلدسته ها، در نجوای خواب آلوده ی موذنان، در سجاده هایی که شرک آلود و سیاه، اهریمنانه می خندند. آتش می زنم در آسمان خانه ام، که شب هایش عطر خورشید را ندارد و روزهایش صدای کوچ ماه را زمزمه می کند. تو نیستی که شق القمر کنی و حسرت دیدنت بر دل ستاره ها مانده است.. تو رفته ای و صدای امن یجیب ماهی ها را که برای ساحلت اشک می ریزند، نمی شنوی. تو نیستی و تمام کبوتران دل شکسته، از دوری تو لب به دانه ی هیچ دامی نمی زنند. تو رفته ای و تنها صدای لن ترانیت داغ دل شقایق ها را تازه می کند.... زمستان است انگار و من، خواب بهار می بینم. زمستان است انگار و من،  نیستان جانم را،  به یاد تو شعله ور می سازم. بگذار این بار، این آتش* را در آغوش کشم، که استسقای جانم را تنها آتش توست که آرام می کند. بگذار بی هیچ استخاره ای، در خودم آتش زنم  که بیرق عشق تو آتش است و لهیب ، که از این خاک نمناک و این زمهریر سرد، جز به آتش عشقت، رها نمی شوم...

*آل عمران.۱۰۳: به بركت نعمت او، برادر شديد و شما بر لب پرتگاهی از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براي شما آشكار مي‏سازد، شايد هدايت شويد

صدای متن

***

پی نوشت: آهنگ اینجا عجیب حالم را دگرگون می کند. میان خوف و رجا، شادی و محنت نگهم می دارد.دوستش دارم. اینجا را هم که می خوانم میان واژه ها و حرف هایش گم می شوم و پیدا شدنم کار خداست. زنده باشم، یادداشت بعد را یک شب مانده به میهمانی رب، که خودش می داند که بی قرار آمدنش هستم، خواهم نوشت. در پناه حق

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان