لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
بچه بودیم، یار می کشیدیم، دست هایمان را شکل تفنگ می کردیم و ... بازی شروع می شد. داد می زدیم، می دویدیم، گریه می کردیم و می خندیدیم.نقشه می کشیدیم و توی نقشه ها قهرمان داستان می شدیم. آن وسط دعوایمان که می شد، دیگر تفنگ های الکی به کارمان نمی آمد. خودمان می شدیم و غرور یا گذشتمان. نهایتا قهر کودکانه ای، که با آغاز بازی فردا تمام می شد. بچه بودیم. دنیایمان همان خنده ها و دویدن ها بود. کتاب هایمان را کناری می انداختیم و به گور پدر املا و ریاضی و تاریخ می خندیدم. لعن می کردیم آدم هایی که این ها را اختراع کرده بودند! بچه بودیم.غم دنیا نداشتیم و دلمان به دنیایمان خوش بود.تفنگ هایمان را بی جهت غلاف کردیم و بزرگ شدیم.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان
بالا می رود پیچک خیالم، گرد قامت جمالش. پنهان می شود، اشک های چشمانم، در آغوش رحمتش. گم می شود سیاهی دلم، در سپیدی یگانه ی دامنش. به یمن بودنش، سبک بارم و شیدای پرواز. لبخند می زنم و به شکرانه ی حضورش تمام ستاره ها را عیدانه می دهم. صنم من میان خانه است و سودای سماعی ازلی گرداگردش، سر خوشم می کند. درخت جانم از آبی وجودش تازه شده و نو به نو جوانه های وصال، سبزترش می کند. بهار که بیاید رشک می برد به سبزینگی دلم و در حسرت شکوفه های مخملینش پاییز می شود. به حرمت نفس هایش، درخت دلم، سرمای هیچ زمستان و باد هیچ خزانی را نخواهد دید. به حرمت نگاهش چشم در چشم اهریمن نمی شوم و به حرمت دستانش ، رهایش نمی کنم. ابراهیم جانم زنده شده و بت خانه ی دلم ویران. زنهار اگر بیاید و من میان خانه نباشم. هیهات اگر بیایم و او میان خانه نباشد و دریغ اگر دوباره طعم تلخ فراقش را بچشم و زمهریر رفتنش زمین گیرم کند، که دلم عرش بلند و خانه ی اوست ، که من دیریست چشمانم را به نامش زده ام و او، دستان درویشم را، که قلبم را نذر مهربانیش کرده است، پس نمی زند.
روی ماهش را هنوز توی آسمان ندیده اند، اما چشممان که به جمال مهتاب روشن شد، شادباش و تبریک مرا پذیرا باشید...
****
+ تا وقتی دیگر سر دل نوشته نوشتن و دل خوانده خواندن ندارم.شاید دل نوشته های لاشریکستان در حوالی عشق و زندگی پر رنگ تر شد!
++ لاشریکستان زود یکساله شد، اما لطف و دوستی شما مثل روزهای اول هنوز تازه است. شرمسار و ممنون مهربانی هایتان.
+++ وبگردی (هجدهم مهرماه): آقای رییس جمهور،برای ما هم گریه کنید شیطان در سیما یاد رضا عطاران به خیر! چ مثل چه گوارا!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

