لاشریکستان

پايان نامه

موضوع پایان نامه: بازشناسی مشکلات انسان در جهان معاصر

موضوع فرعی: تحلیل معضلات پیش روی بشر در زندگی با رویکرد آماری

کلید واژه ها: انسان(بشر)  مشکل  جهان  درد  زندگی

 

چکیده

نویسنده، در نوشتار حاضر، تلاش دارد ضمن تحلیل اجمالی وضعیت کنونی بشریت ، به عنوان مقدمه، به بازشناسی متفاوتی از مشکلات شایع انسان پرداخته و با تحلیل آماری داده های به دست آمده در تهیه این تحقیق، به ارایه راهکار در جهت حل این مشکلات اقدام نماید. شیوع و گستردگی مشکلات روز افزون بشر، که به انحاء مختلف بروز یافته و همزمان رشد چشمگیر و فزاینده ای را تجربه می کند، نویسنده را در جهت شناسایی و مروری هرچند گذرا به این مشکلات، فارغ از ریشه ها و علت های آن، متقاعد ساخت.

به عنوان فرضیه بیان شد که نگرش تفکیکی در شناسایی و تقسیم بندی متداول مشکلات، مطابق با واقع نبوده و به سبب کهنگی اطلاعات و تحلیل ها، مشکلات نو ظهور بشر در این تحلیل ها مغفول مانده است.

در مسیر انجام این تحقیق و به منظور آگاهی از موضوع روش کتابخانه ای و برای بررسی نمونه ها و جمع آوری اطلاعات ، روش نظرسنجی مستقیم مورد استفاده قرار گرفت. در این راستا داده ها از طریق تکمیل پرسش نامه توسط پرسش شوندگان گردآوری شد. جامعه آماری از نزدیک به 93% ابناء بشر،از هر دو جنس زن و مرد، تشکیل یافته بود. به منظور نزدیکی یافته ها به واقعیت و به توصیه استاد مشاور، پراکندگی جغرافیایی در تمام کشورهای به رسمیت شناخته شده توسط سازمان ملل انتخاب شد.

پس از جمع آوری اطلاعات و ثبت داده ها، که مجموعا مدت زمان زیادی از انجام این تحقیق را به خود اختصاص داد، تحلیل داده ها به وسیله نرم افزارهای تحلیل گر آماری - spss10 - انجام شد.

با مشاهده یافته ها و در یک نگاه کلی فرضیه مطرح شده در این تحقیق، به تایید رسید و نتایج تحقیق ما را به پنج مشکل اصلی و سه مشکل فرعی شایع رهنمون ساخت. در این میان، تفاوت آماری معنی داری در مقایسه مشکلات انسان ها در کشورهای مختلف با یکدیگر مشاهده نشد، هر چند همین مقایسه میان دو جنس زن و مرد با هم، علیرغم تمایل به معنی دار بودن، حایز اهمیت نبوده و نهایتا نوعی هژمونی از مشکلات در میان آنها مشاهده می شود.

نتایج این تحلیل دربخش مشکلات اصلی و به ترتیب شیوع خلاصه می شود به:

1- گیجی بالینی در کشف هدف زندگی

2- پیری زودرس

3- سوء تغذیه روحی

4- تنهایی

5-1 دشواری و رنج هم زیستی با هم نوعان

5-2 سرخوشی و نادانی مفرط

یافته های بخش مشکلات فرعی نیز عبارتند از:

1- پیدا نکردن گمشده

2- کمبود شانه های مناسب جهت تحمل بار گریه

3- فروخوردن بیش از حد بغض و تبدیل آن به یک بیماری جسمی مزمن

بحث پیرامون هر کدام از موارد فوق، به طور مفصل در متن اصلی خواهد آمد.

در انتها نیز سه شیوه به عنوان راهکار مورد توجه و پیشنهاد قرار گرفته است، که بدون ترتیب ارزشی خاصی عبارتند از:

1- بازگشت انسان به بهشت عدن

2- عشق درمانی

3- تبدیل زندگی جانوری به نباتی

قابل توجه است که ، هر کدام از این سه طریق می توانند توامان یا به شکل مجزا مورد استفاده قرار گیرند.

پی نوشت: بگو بگو
که چه کارت کنم بگو
که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را
بگو بگو
که شکارت کنم بگو
که شکارت کنم به غمزه مویم و آه...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱ آذر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

بانوی خوب قصه ها...

دیونه کن دل منو، بانوی خوب قصه ها

اتل متل توتوله ها، نون و پنیر و پسته ها

گنجشکک اشی مشی،کنار حوض نقاشی

بال بزن و زود تر برو، بهتره اینجا نباشی

اینجا دیگه قصه ای نیست،دوره ی قصه تمومه

مرده دیگه رستممون،لیلی و مجنون حرومه!

لیلی و مجنون نداریم،عاشقی مال بچه هاست

طوطی شیرین سخن قصه ی ما، بگین کجاست؟

مادر بزرگ قصه گو، بقچه ات و بردار و برو

این آدما نمی شنون، نه قصه هات رو، نه تو رو

دیگه کسی پا قصه هات،شب تا سحر نمی مونه

هزار و یک حکایت و هیچ بچه ای نمی خونه

کدوم کدو قل می زنه،کدوم قالیچه می پره

قصه نگو واسه اینا، بهت می گن: چه مسخره!

حالا دیگه تو شهر ما،سوپر منا پادشاهن

رستما دست بسته همه، ته ته ته چاهن

غول و لولوها گم شدن،جاشون هیولآ اومده

عروسک های خوشگل و خوش قد و بالا اومده

لیلی رو دیگه بی خیال، با اون لباس گل گلی

بهتره جای اون حالا، یه سیندرلا بخری

مادربزرگ دلم گرفت،مردای اون روزا کجان

چرا دیگه دیو و پری، به خواب ماها نمیان؟

یادش بخیر اون روزا که، یکی بود و یکی نبود

قصه ای که دروغ نداشت، غیر خدا هیچ کی نبود

(تابستان ۸۵- بازنویسی پاییز ۸۶)

***

 پی نوشت: دارم برات می میرم.فکر کنم دارم عاقبت به خیر می شم! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

کوچه

- می کشمت رضا !

به چارچوب در حیاط نرسیده بود که از توی ایوون یک لنگه دمپایی پرت کردم طرفش. چنان خودش رو انداخت رو زمین که یک لحظه از چابکیش جا خوردم. دمپایی هم محکم خورد به در و صدای بلندی کرد. رو زمین دراز کشیده بود و داشت مثل دیوونه ها می خندید. خنده هاش عصبانیم می کرد.

- خمپاره هات چرا سوت نمی زنه؟!

- چه جوری دیدیش؟

 اومد نشست کنار حوض . هنوز می خندید. نگاهی انداخت به گلدونهای شکسته کنار دیوار.

- مثل اینکه این دیوونه بازی ها کار هر روزمونه ها!!

شیر آب رو واسه تمیز کردن شلوارش نصفه باز کرد .

- ولش کن بذار بعدا می شورمش.خواستم بهش بگم ،اما دلم نیومد. شده بود مثل اون وقت ها که با شلوار خاکی و پاره از بازی  تو کوچه بر می گشت. می رفت می نشست کنار شیر آب ، کنار گلدون ها، همون جا که الان نشسته بود.اگر چه حالا خبری از گلدون ها نبود. بعد خاله وقتی با اون سر و وضع می دیدش ، لنگون لنکون همین جوری که غرغر می کرد، از پله ها پایین می اومد و می رفت کنار حوض. اونقدر ناله و نفرین می کرد که خودش هم خسته می شد. آخر سر وقتی می دید به عزیز دردونه ی ته تغاریش برخورده، کنار حوض می نشست و شروع می کرد به نصیحت کردن و قربون صدقه رفتن.گاهی هم که من اونجا بودم بر می گشت می گفت : زری یه بار خل نشی زن این پسره خل و چل بشی ها!

اون وقت بود که کلی قند تو دل من آب می شد و بیشتر اگر نه، همون قدر تو دل رضا. می دونستیم که قسمت این دو تا خل رو واسه همدیگه نوشتن. خیلی هوام رو داشت. گاهی که از مدرسه بر می گشتم می اومد و تا دم در خونه پشت سرم اسکورتم می کرد. می دونستم به خاطر همین کارهاش یکی دوبار دعوا کرده و بگی نگی کتک خوبی هم خورده.

از لب حوض اومد طرف پله ها، ولی روی پله اول نشست.

- چیه بچه پر رو! حتما می خوای تو خونه هم راهت بدم ؟ 

 

دوباره مسخره بازی هام گل کرده بود.جواب نداد.خیره شده بود به زمین.درست مثل هر وقت دیگه ای که حالش خوب نبود یا تو فکر بود. فکر می کرد این جوری حال بدش رو نمی بینم.

- چیه می خوای منت کشی کنی؟ خوب زود باش ، زیاد حوصله ندارم.

نگاهش هنوز به زمین بود.حرفی نزد.

- خب قبول ... ولی بار آخرت باشه.

- سر.. به.. سر...  م...   نگذار زری... خوش نیستم.

همیشه همین رو می گفت.هر وقت که به قول خودش خوش نبود.

- می خوای قرصات رو بیارم؟ 

سرفه هاش نمی گذاشت که حرف بزنه. سر کم موش رو از پشت دستاش که حالا کاملا صورتش رو پوشونده بود، بالا برد.

- کپسولت کجاست؟ نپرسیدم .همیشه یک جا بود، سر طاقچه. شاید می خواستم یه جوری به حرف بکشمش،ولی انگار حالش خراب تر از این حرف ها بود. دویدم طرف اتاق.از تو حال صدای سرفه هاش رو که حالا خیلی بلند تر شده بود می شنیدم. رفتن و اومدنم چند ثانیه بیشتر طول نکشید.نمی دونم قلبم می زد یا نه. خودش رو از پله ها انداخته بود پایین و به هر زحمتی تا پاشوره لب حوض کشیده بود. سرش رو با دستم بالا آوردم و ماسک شیشه ای رو جلو دهنش گرفتم. بازم سرفه می کرد.می دونستم کپسول ها بی فایده است. ماسکش سرخ سرخ شده بود.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان