لاشریکستان

یکشنبه سوری

سرخی آتش - انگار- سپیدی صورتش را رنگ می کند. جای چوب، دانه دانه کبریت های نسوخته را توی آتش می اندازد. کبریت ها ضجه ای خفیف می زنند و از انبوه درد یک سوختگی درجه سه، سیاه می پوشند. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش را جلو می کشد و خودش را- انگار- توی خودش جمع می کند. مراقب است توی این به خود خزیدن، کبریت ها روی زمین یا توی آتش نریزد. سال هاست با سکوتش- که عجیب فرهیخته اش می کند- دارد از خودش و غیر خودش انتقام می گیرد. جعبه بزرگ کبریت را به دست راستش می دهد. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکلی را آرام توی دستش می گیرد. بویی شبیه مردار هلهله کنان دور آتش جمع می شود. جای چوب، تکه تکه های قهوه ای نامنظم و بی شکل را توی آتش می اندازد. بویی شبیه جگر سوخته دور آتش جمع می شود. دست چپش، مثل گورکن ها، عمق جیب هایش را، دوباره، چنگ می زند و به هم می زند و بیرون می ریزد. پالتوی آبی نفتی رنگ و رو رفته اش لحظه ای کنار می رود و من دستانش را که دارد پاره های دلش را می خراشد و بیرون می آورد، می بینم. بویی شبیه دل سوخته دور آتش جمع می شود.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

 

 نگاهم نکن. برو. سویی نمانده توی این چشم ها تا تو بخواهی غارتشان کنی... تنها برو. آن نقطه آخر جاده, آنجا که خط های موازی به هم می رسند, خیال است... وهمیست که کام الکی خوش هایی مثل من را شیرین می کند. آنجا هیچ خبری نیست, درست مثل اینجا. اینجا جای مهر, حسرت تقسیم می کنند. اینجا صبح ها قاصدک ها برای بی خبریشان روی شانه گلبرگ ها گریه می کنند. دلشان می گیرد و هزار پاره می شود و باد پاره های دلشان را می برد آنجا... آنجا صبح ها وقتی خورشید خودش را بی محابا توی آغوش پنجره می اندازد، وقتی شب می رود و چشمت به  اندوه ماه می افتاد, وقتی من نیستم و زمزمه تو شب بوها را سر ذوق می آورد، از همان دور, با وضو, بی کفش، بر جنازه ام دو رکعت نماز بخوان...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان