لاشریکستان

احتضار

اول: باد می آید. نعره می زند. آسمان می غرد و چشم های ابریش، پر خون است. سیل می آید و کابوس مرا کامل می کند. من، آخرین نفس های محتضرم را می شمارم.  پنجره ها باز است . عتاب خشم آلود تو، وعده ی عذابم می دهد. پنجره ها باز است و کائنات برایم سرود جهنم می خوانند. فرشته ی مرگ تعجیل می کند و آخرین سوسوی  مرا، زودتر، خاموش می کند.

 

دوم: من، فرود زمین را، از فراز آسمان دوست تر دارم. که تو زمینی بودی و مهر تو راه به آسمان نداشت.  من روضه رضوان را به کمتر از گندمی فروختم و مست تو، زمینی شدم. دیگر، پاهای من توی این خاک مانده است و دست هیچ فرشته ای یارای یاریم را ندارد.

 

سوم: این پاداش دلداگی من به تو نیست. این تاوان عشقیست که دلداده اش تو باشی و مدارعاشقی گرد نام تو بچرخد. تو آدم نبوده ای و هیچ حوایی، آدم نمی شود. تو رسم محبت نمی دانی و نامت از قبیله مجنون بیرون است...

اسفند ۸۶

 

صدای متن

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

مدعی

حضرت! سرت رو که بر می گردونی می بینی کلات رو باد برده و بند رو به آب دادی. چشات رو که آنی می بندی می بینی پس معرکه ای و داری واسه خودت سینه می زنی. خیالت بود دنیا به کامت می مونه و فرمون دنیا را هر طرفی که هوایی شدی می چرخونی...نه عمو...خواب دیدی خیر باشه...
پی نوشت: همین

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

قحطی

تمام شد ... روزهایی که آستان نگاهم رو به قبله ی چشمانت بود. تمام شد و حالا، خانه از نام تو خالی است. حالا سیاهی های شهر، آسمان پر ستاره ات را از من گرفته اند. دیگر مدد هیچ تکانی، جز زلزله ای از قدرت تو، خانه دلم را نمی لرزاند. خشکسالی پشت خشکسالی، چشمانم را کویر کرده است. دیگر یقین دارم از این نماز های سر به هوا و ندبه های خواب آلود، بارانی نصیب این شهر نمی شود.حالا من مانده ام و چنگال های اهریمانانه ای که هر لحظه، صورت تازه ای می یابند. من مانده ام و شوراب ها و گنداب های دنیایی که برق هر ساعتش افسونم می کند و دیوارهای بلند ریا و تزویرش اسیرم. دیگر قحطی یاد تو سوی چشمانم را گرفته است....و این ناله های محتضرانه من است بر بالین مرگ درخت جانم که روزگاری سبز و پر جوانه بود....

پی نوشت:خدا کند مثل آن روزها، بر گردد.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

هری...

آی حضرت! مثل احمق ها سرت رو کردی تو لاک خودت و انگار نه انگار؟ مثل دیوونه ها صبح تا شب سریش شدی به محل ما و دنبال گمشده ات می گردی که چی؟ یارو...همچین مث کرم ها مشغول مزه مزه کثافت زندگیت شدی و حالا از این گندی که زدی مست شدی و انا رجل سر دادی؟ جمع کن عمو! سر اومد دوره ات. وقت رفتنته. امروز فرداست بیان دنبالت یا زنگ بزنن بری دنبالشون... یک گوشه دنج خفتت می کنن ، دست می ذارن زیر گلوت و سرت رو می چسبونن به دیوار و زل می زنن تو چشات. اون وقت یه مرد می خوام اون وسط بیاد یه تف بندازه تو صورتت و حق همه لش بازی ها و عوضی بازی هات رو بذاره کف دستت. اون روزی که قد دهنت ... نخوردی بائد فکر اینجاشم می کردی. حالا بدو عین سگ دنبالم عو عو بزن تا من محل سگم بهت نذارم. یه چیز دیگه حضرت! اون ورم ول مطلی. خیال نکن این ور رفتی زیر نقاب و هر غلطی خواستی کردی، اون ورم زیر سیبیل رد می کنن واست. عمری. فوق فوقش یه پارتی گنده که جور کنی یه دو طبقه از ته جهنم می کشنت بالا. عینم البت زیاد خاطر جم نباش. یه وخت دیدی لج کردن دوبله بهت حال دادن...دور ما هم یه خط گنده بکش...کلفت مثل اون گردن بد مصبت. هر چی هم تا حالا بهمون زدی خیالی نی. این آخری هم رو همش...دیگه این ورا نبینمت. جمع کن کاسه کوزت رو تا با دندونات خوردشون نکردم...هری....

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان