لاشریکستان

بی وتن

کم کم دارم می ترسم ازت پسر. داری می ترسانیم. نمی دانم چند بار موقع خواندنش می خواستم کتاب را پرت کنم سمت در و دیوار. سرم درد می کند. الان چند روز است. دستم روی صفحه کلید می لرزد. خسته ام. انگار قدر یکسال عملگی از جسم و قدر هفتاد سال فکر از مغزم کار کشیده ای. می فهممت. من هم مثل تو حالم از همه خشی های عالم به هم می خورد. من هم طلب کرده ام بلا را. من هم صورت مثالی نمازم را بارها دیده ام که از رقص رقاصه ها هم کمتر بوده. می فهمم. من هم از این ذکرهای آلبالا لیل والا خیلی سر داده ام. طعم گس غربت و عاشقی و مسخ و یاس و کفر و نماز با حال و گناه و نقره داغ شدن و رفیق و پول و زن و سفر و رقیب و هزار تای دیگر از اینها را چشیده ام. گیرم که مال تو درصدش بیشتر بوده و مستیت بیشتر. اما تو حق نداری مومن. حق نداری یک هو نباشی و بروی چند سال فکر کنی و هر جا خواستی سفر کنی و بخوانی و بعد بیایی و بنویسی و جرح کنی و وادی به وادی برگ های آس فکر و قلمت را رو کنی و آخرالامر همه اش را بریزی توی پانصد صفحه کتاب و توی چند روز به خورد خلق بدهی و عین خیالت هم نباشد چه بلایی سر جماعت می آید. تو حق نداری با دل آنها که تکه های خورد و خمیر دل و دینشان را گوشه ای کاغذ پیچ کرده اند تا دوباره ترک بر ندارد، بازی کنی. مومن گیریم که همه اینها را حق داشته باشی اما جواب این سکته های ناقص من و امثال من را چه طور می خواهی بدهی؟ کمی یواش تر. به خدا من این روزها روی دو پا هم به سختی راه می روم و آن وقت تو بی خبر برم می داری می بری نا کجا آباد و یک باره می فهمم دارم روی تار مویی می دوم. دست مریزاد. کاش دست کم لوطی گری ات کمی به درویش مصطفا و همین سهرابت رفته بودی. آن وقت این قدر بند دل ما را پاره نمی کردی. این بار هم گذشت. اسمت دوباره شد نامبر وان تاپ تن نویسنده های عالم.اما خیال برت ندارد که باز هم ناغافل دلمان را می دهیم دستت تا خون به دلمان کنی. این بار تا دوباره بروی و حرفی قلمی کنی احتمالا سن ما رفته بالای سی سال و آن وقت جواب بچه های یتیم و هزار مدعی دیگر را خودت باید بدهی.

پی نوشت:خوب نیستم. به هم ریخته ام. جناب امیرخانی یادش رفته است ما سال هاست دیگر فکر نمی کنیم. یادش رفته است ما دیگر جرات فکر کردن نداریم. ندیده است پنبه کرده ایم توی گوش هامان و سال هاست چشم هامان را روی راه آمده و راه نرفته مان بسته ایم. دلی جز این سنگ پاره ها و خورده شیشه ها برامان نمانده تا خرجش کنیم. خسته ایم . خرابیم. آن وقت آقا هیزم می آورد و آتشمان را- که دیریست خاموش شده- روشن که هیچ، شعله ور می کند. انگار خبر ندارد که این بلاها- از هر چه باشد- سرمان را می برد بالای دار. انگار یادش رفته دیگران -اسمشان آرمیتا یا هر چه باشد- چنان تسخیر و تسلیمت می کنند که دیگر نمی گذارند راست راست راه بروی و داد بزنی و اشک بریزی و روی زمین نان فدرال بخوابی و کمیل بخوانی و گوشت حلال بخوری و شلوار شش جبیب بپوشی و یا حتا سه شنبه ها بروی بالای قبر رفیقت. انگار یادش رفته ارمیا تمام شده است. انگار خبر ندارد ما ارمیا باشیم یا نه تمام شده ایم. انگار فراموش کرده ما خیلی وقت است بلا و دردمان را فروخته ایم و جایش همین چند دانه گندم زندگی را گرفته ایم...سر در آخور...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

سوگند

سوگند به تو. به تمام ساعت هایی که نیستی. سوگند به تو. به تمام روزهایی که منتظرم ماندی و من ساعت قرارمان را فراموش کردم. سوگند به تو، درست همان لحظه ای که از نافرمانیم دلت گرفت و لحظه ای نگاهم نکردی. سوگند به تو، به تمام مهرت که زیر همین آسمان، نصیبم کردی. سوگند به سجده هایی که نکردم، به عاشقانه هایی که نخواندم، به حرف هایی که نگفتم و تو ناگفته شنیدی. سوگند به تو... به خودت... که هنوز دوستت دارم. هنوز ذره های وجودم تسبیحت می کنند و هنوز این نوا، ثنای عاشقانه من است.

می دانم. دیر می شود، گاهی، دیدنت. گم می شود گاهی ، راهی که به تو می رسد. کم می شود شاید، نگاه تو به من. اما تمام نمی شود، شعله های شوقی که میان دلم کاشته ای. ملالی نیست، که این ابرهای سیاهی چاره ای جز رفتن ندارند و ساعتی بعد، وقتی آسمان خیالم آبی شد، دوباره روی ماهت را می بینم. دوباره ستاره های وجودم دیوانه ات می شوند و ذره ذره وجودشان برایت سوسو می زند. ملالی نیست اگر لحظه ای اهریمانانه وادی قدیم وجودت را فراموش کردم. ملالی نیست اگر حواس دلم پرت شد و نگاه چشمان منتظرت را که همراهم کرده بودی، ندیدم، که تو بهتر دیده ای تشنگیم را، که تو بهتر می دانی به عشق لحظه های شاد وصالت زنده ام.

ببخش اگر ساعتی حوالی خانه ات را رها کردم و گرد خانه ای دیگر چرخیدم. دیگر دور نمی شوم تا یاد لحظه های وصالت خرابم نکند. دیگر خواب نمی مانم و عهدم را فراموش نمی کنم...

پی نوشت: هنوز حیران توام و هنوز مستم . واله تر از همیشه ام و این بار دلم، شیدایی اش را فریاد می کند...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان