لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
افکار آدمی مثل طفل نامشروع می ماند. خلقتشان ملازم لذتی است زودگذر که هرگز تاب مقابله با ندامت پس از وجودشان را ندارد. سر به عالم که می گذارند در کشاکشی دو سویه در مانده می شوی میان داشتن و نداشتنشان.نگه داشتن یا انداختنش. گاه نشئه و سرمست،متهورانه فریادش می زنی و گاه مثل همان کودک نامشروع، از تصور حضورش نیز پروا می کنی. اما تقدیر اگر غالب نباشد، من کودک نامشروع ذهنم را می برم و در نهانِ پستوی خانه ی یکی از این قابله های به زعم من چرکین، به دست فنا می سپارم. دست کم اینگونه کشاکش میان بقا و فنا پایان می یابد و خیال من هر قدر مغموم، اما گوشه ای آرام می گیرد.
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان
زخمه بزن.زخمه بزن و موسیقای جانم را توی باد رها کن. بگذار بریزند برگ ها از غمم. سیاه بپوشند گنجشک ها در عزایم. ابرها ببارند و ماهی ها اشک بریزند.بگذار، چلچله ها برایم چله نگه دارند و صدای مویه ی باد،لای شب بوها بپیچد.
من هم لباس شیدایی بر تن، گرد تو می رقصم. سر خوش که قصه ی ما تمام شد. سر خوش که تو دیگر سراغم را نمی گیری. که شاخه های هرزه ی ابلیس، درخت جانم را فرا گرفته است.
تقصیر تو بود، که آن قدر ماندی تا وجودت عادت را بهانه کرد و حضورت یادم رفت. آن قدر نزیک آمدی که محو شدی و برابر چشمانم پنهان شدی. آن قدر بودی و ماندی که یادم رفت صبح ها را که خورشیدت گونه ام را می بوسید. یادم رفت دستت را که میانه ی طوفان، سبک بار نجاتم داد. دیگر مدد نمی کند فیض روح القدس تو و روزهایم طعم تو را ندارد. حالا کودکی که زل می زدی توی چشم هایش و ذوق می کرد از نگاهت رفته است. حالا عطر وجودت گم شده است و این تقلای بی حاصلی است که من می کنم.
آی. چه قدر دلم برای خنده هایت توی شب هایی که دوستم داشتی تنگ شده است. چه قدر دلم صبح هایت را می خواهد که بیدارم می کردی تا خواب نمانم وقت دیدارمان. کجاست کودکی که تو پروردی؟ من خودم را، این روزها و ساعت ها که بر من می گذرد دوست ندارم. بردار. بردار و لحظه ای از آن عصر هایت را نصیبم کن که فقیرانه حوالیت قدم می زدم... با دست هایی که ساعت ها بوی دست تو را می داد. سجاده ای که تسبیحش گلی بود ..با کوچه هایی که همسفر نجوای من بودند با تو...
خسته ام. مثل پرستو ها که از سفر آماده اند. خسته ام مثل موج ها که مهمان خانه ی ساحل نشده اند، مثل آدم ها که رهایشان کرده ای. معجزه ای کن. آیتی، نشانه ای... نگذار توی مهربانیت تردید کنم. بالا برو. دور شو. دور شو تا وسعت دیدگان حقیرم تاب بیاورد دیدنت را. . .
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان
یک روز مثل هر روز یکی از آن وقت ها و روزهایی است که لعنت می فرستم به همه آنهایی که یکی از گوشه های ذهن شان مثل من یا یکی از گوشه های ذهن من مثل آنهاست و آن موقع به جای آنکه خوشحال باشم از اینکه بیچاره یا حتا احمقی حس و فکرش مثل من بوده و من تنها و اولین کسی نیستم که گرفتار این درد شده ام و دست کم آدمی پیدا می شود که بخواهم از حس مشترکم به او بگویم و از حس مشترکش از او بشنوم، دلم می سوزد برای خودم و او و دلم می خواهد آن قدر سرش داد بزنم و حتا کتکش بزنم تا ویروس این شطحیات و خزعبلات از جانش بیرون بیاید و همه این حس های مشترک آوار شود روی سرش تا خدایی ناکرده دوباره هوس و شور بلا و درد سراغش نیاید و آخر سر هم بیایم و دست و پایش را ببوسم تا بیاید و منت بر سرم بگذارد و دست کم از سر تقاص، آن قدر سرم داد بزند و ان قدر به باد کتک بگیردم تا النهایه ویروس این شطحیات و خزعبلاتی که من را نیز گرفتار کرده است از سرم بیرون بیاید و بعد چندی بی یاری این قرص ها و آن قرص ها سر بر بالین بگذارم و دوباره توی راه و خانه و سر کار و وقتی با آدم ها حرف می زنم یک مرتبه زیر گریه نزنم و اشک هایم لباسم را خیس نکند و پنج هزار و پانصد فکر سراغم نیاید و دلم نشکند و بعضی عصرها یواشکی سیگار نکشم و سفره دلم را پیش آدم هایی که کاری جز مکدر شدن از دستشان ساخته نیست، باز نکنم و سراغ نوار مغز و ام آر آی و ذکر و مشاور و کوفت و زهر مار نروم و اهل خانه و رفقای گلستان و گرمابه را آشفته نکنم و حسرت چیزی و راه رفته یا نرفته ای را نخورم و بی خبر بروم خودم را بکشم و زیر خروار خروار خاک گوشه ای دفن کنم و سال ها سر خاک خودم نروم تا نشانی قبرم را میان هزاران قطعه و ردیف گم کنم و دوباره همان آدم دوست داشتنی و سر به راه گذشته باشم...گیرم کمی سر در آخور...
پی نوشت: همین روزها رگ دلم را می زنم...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

