لاشریکستان

قاف...

ما شصت نفر بودیم. همه ما مردیم، حتا من. یا از عشق یا از بی عشقی...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

وقتی که نیست..

این یک مرثیه نیست. یک مرثیه در سوگ کسی که رفته است. این یک دردنامه هم نیست، برای عادتی که داریم، که آدم ها را درست وقتی که می روند یاد می کنیم ... این یک یادداشت است برای خودم. برای خودم که دلم تنگ می شود برای او. برای خنده های بلندش. برای صحبت ها و لحن داش مشدیش. برای وقتی که با هم انگلیسی حرف می زدیم و غلط هایم را می گرفت. برای وقتی که می زد توی ذوق شعرها و کارهایم. برای وقتی که می گفت زن دکتر به درد زندگی نمی خورد! برای وقتی که می گفت می خواهد برود، همان وقتی که ارثیه اش را بالا کشیده بودند و به من می گفت شما حقوق خوانده ها شریک دزدید و رفیق قافله. برای وقتی که توی دفتر کارش، که نمازخانه اش هم بود، بلند سوت می زد و پرنده های آن طرف حیاط جوابش را می دادند و خدا می داند که چه ذوقی می کرد و چه برقی می زد چشم هایش. برای وقتی که با شیطنت خاطرات جوانیش را از زیر زبانش می کشیدم بیرون. برای وقتی که خواب هایش را مکرر تعریف می کرد برای ملاقات کننده هایش.برای وقتی که طفره می رفت از ملاقات آدم ها و جوان ها و ارجاعشان می داد به کتاب هایش و باز وقتی می آمدند با همان پای رنجور تکریمشان می کرد. برای وقتی که کتاب هایش دوباره چاپ شد و انگار کمی خیالش جمع شد. برای وقتی که حق الزحمه ترجمه قرآنش را نگرفت تا هدیه کتاب پایین بیاید و آدم های بیشتری نصیب ببرند از خواندنش. برای حسرتی همیشگی که توی چشم هایش بود از نداشتن فرزند. برای همه ی پزهای روشنفکری و شاعری که لگد زد بهشان تا امروز طاهره صفارزاد باشد نه فروغ فرخزاد. برای روزی که برایش بزرگ داشت گرفتند توی فرهنگسرا و شعرهایش را که خواندم گریه کرد. برای همان روسری و شال بلند سفید، که عجیب نورانیش می کرد. برای روزی که زنگ زدند تا چهره ماندگارش کنند و پاسخ شنیدند که ماندگار خداست و  کتاب خدا، که من بنده کی ماندگارم؟ برای وقتی که زن منتخب جهان اسلام شد و آن قدر دیر نامه را به دستش رساندند که حتی فرصت نکرد دنبال ویزا و شرکت توی همایش برود. برای خانه ای که حالا بی او سردتر می شود، همان جایی که دوست داشت وقف قرآن و جوان هایش کند. دلم برایش تنگ می شود وقتی که نیست. دلم برایش تنگ می شود وقتی مثل الان، که چشم هایم اشک آلود است...

***

پی نوشت: خوب یا بد، صفارزاده میان جرگه زنان روشنفکر و اهل قلم حکم آل احمد را داشت برای من...با تمام همان فراز و فرودها.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

سخن کفر نه این است...

نوشته بود یک ششم آدم هایت گرسنه اند. یک ششم دیگرشان سرپناه ندارند. نوشته بود یک ششم دیگر آدم هایی که ساخته ای بهداشت مناسب قسمتشان نشده است. ننوشته بود اما احتمالا یک ششم دیگرشان هم اعصاب درست و حسابی ندارند. از قضا من فهمیده ام یک ششم باقی مانده هم جایی دلشان بند شده و به هزار و یک دلیل همانجا یا شاید جای دیگری شکسته...خسته نباشی با این آفرینشت...فتبارک ا... احسن الخالقین..

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان