لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
- سفید استخونی.
- زیاد یک نواخت نیست؟ نمی خواید مثلا اتاق ها رو ...
- نه...خوبه.
- چشم آقا. فقط شاگردم رفته شهرستان. چند وقتی دست تنهام. اگه اجازه بدین....
به حرف های مرد که شلوار کردی به پا کرده و ترکی حرف می زند، گوش نمی دهم. توی این چند سالی که می شناسمش لحظه های کمی را به یاد دارم که او را ساکت دیده باشم. صدایش مثل کوبیدن مسگرها پشت دیگ های بزرگ مسی یا هر چیز یک نواخت و مکرر دیگری، مغزم را می خراشد.
روزها و شب های تمام این سی و چند سال اخیر، یعنی همین سی و چند سالی که من از خدا عمر گرفته ام، عجیب رنگ یک نواختی داشته است. این یکنواختی البته در روزهای خوب اما اندکش سفید استخوانی بوده و بیشتر به خاکستری گرایش داشته است. نتیجه محاسبات و کنکاش های من توی زندگیم، برای کشف علت این کسالت و یکنواختی ، بسیار یکنواخت و شبیه به هم بوده است. مثلا من فرق چندانی در حالت امروزم، در سی و چند سالگی، با موهای بالای گوش سفید شده، چروک های ریز کنار چشم و یک افتادگی نامحسوس توی بدنم، با وضعیت روزهای جوانی و نوجوانی و حتا اگر بخواهم اغراق کرده باشم کودکی نمی بینم. مجموعه ای از خستگی، موفقیت، تحسین، ارتباط های اجباری، احترام های مصنوعی و هر از گاهی جرقه هایی برای شکسته شدن این یک نواختی.
این یک نواختی حتا به محل زندگی و سکونت من هم سرایت کرده است. عکس های ورزشکارانی که حالا حتما خودشان هم تیپ و قیافه آن روزهایشان را پنهان می کنند، عکس بازیگران هندی که هیچ وقت اسم هایشان را یاد نگرفتم، و روزی فروغ و شاملو و اخوان و نیچه که روی دیوارهای اتاق من جا خوش کرده بودند، همه و همه برایم شکل و حکم آدم های واحدی را داشته اند. گاهی احساس می کنم تمام سال هایی را که تا به اینجا گذرانده ام، محل زندگیم و خانه ام- علیرغم حدود پنج بار اثاث کشی- یک جا و یک شکل بوده است. بسیار پیش می آید که هنگام مرور خاطراتم، حادثه و ماجرایی را که در یک خانه اتفاق افتاده است، اشتباها توی خانه دیگری تصور می کنم و تنها اتفاق یا تذکر اطرافیان است که محل درست آن خاطره را به یادم می آورد. حضور این یکنواختی را در بیشتر صفحات زندگی من می شود پیدا کرد. نتیجه این جستجو آن قدر بی شمار است که بیان کردنش جز اضافه کردن به یک نواختی این داستان فایده دیگری ندارد. همسایه هایی که احساس می کنم از کودکی همسایه خانه مان بوده اند، ماشین مدل 79 پدر که آخرین نسل ماشین های آمریکایی در ایران بود و من هنوز بعد از گذشت سال ها از فروخته شدنش پشت فرمانش می نشینم، نوه خاله مادرم یعنی صمیمی ترین عضو خانواده که دوباره به کودکی هایش برگشته است و من فرقش را به دختر سه ساله اش نمی فهمم، لباس هایی که با وجود نو بودنشان هر سال دور می اندازمشان و دوباره قبل از عید شبیه همان ها را می خرم، قرمه سبزی هایی که مزه قیمه و قیمه هایی که مزه قرمه سبزی می دهند، سیاستمدارانی که همیشه توی تلویزیون و روزنامه ها هستند و حتا جمله بندی حرف های یک نواختشان تغیری نمی کند، صحنه های اندکی از حجم یک نواختی هایی است که من زیر آوارشان اسیر شده ام. اما واگفتن این حرف ها و نوشتن این سطرها برای تکرار مکررات گذشته ی من یا برای آینده ای که از یک نواختیش خبر دارم نیست. همه حرف من از روزهایی است که ثانیه های پر ملال و ساکت زندگی من می توانستند رنگ دیگری بگیرند و این فرصت از آنها دریغ شد. شاید دلتان سوخته باشد و دنبال مقصر این ماجرا باشید. اما مقصر آن می تواند من یا او یا هر کس دیگری باشد. تنها چیزی که برای من مهم نیست مقصر این ماجراست. البته تکرار این اتفاق یعنی اینکه موضوعی باعث شود یک نواختی زندگی من کنار برود نیز تا حد زیادی و به علت همان تکرار شدنش مثل همه ی چیزهای دیگر این داستان رنگ یک نواختی دارد. مثلا اولین جرقه بر می گردد به 8 سالگی من. روزهایی که مینی ژوپ و دامن های بالای زانو تازه داشت بین نسلی که علیرغم افتخار به گذشته خودش سخت هم از آن فرار می کرد، مد می شد. این وسط همسایه تازه به دوران رسیده ما-که از قضا دختری 5 ساله داشت- توی رقابتی تنگاتنگ با خودش سعی داشت برنده بلامنازع این بازی باشد. دیوانگی این زن فرنگ نرفته در استفاده از هر آنچه که رنگ فرنگی داشت تا آنجا بود که لهجه دهاتیش تبدیل به زبانی تازه و مضحک از مجموعه زبان های مختلف دنیا شده بود. همسایه نو به نو صورت مبارک را به قول خودش توالت می کرد و به یمن دلارهای شرکت مثلا ملی نفت، هر روز مدل جدید لباس و مویی را به رخ دیگران می کشید. همین. تمام شد. قرار نیست اتفاقی بیفتد. این اولین جرقه بود و توی آن هم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است. یک نواخت یک نواخت. همانطور که توی دومین و سومین و حتا آخرین این جرقه ها هیچ اتفاقی نیفتاده است. قبول دارم که می شود از فرم یک نواخت این داستان خارج شد و یک باره با یک طرح و اتفاق تازه، خرق عادتی کرد و از پی این یک نواختی خواننده ای را که معلق کرده ای ، دلخوش کنی، اما حاکم این داستان- لقبی که یکی از اساتید به نویسنده داده است- بنای دیگری دارد.
.
اردیبهشت 87
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان
چه با شتاب آمدی! در زدی. گفتم: «برو!» اما نرفتی و باز کوبه ی در را کوبیدی. گفتم :«بس است برو!» گفتم : « اینجا سنگین است و شلوغ. جا برای تو نیست.» اما نرفتی. نشستی و گریه کردی. آنقدر که گونههای من خیس شد. بعد در را گشودم و گفتم : «نگاه کن اینجا چهقدر شلوغ است؟» و تو خوب دیدی که آنجا چه قدر فیزیک و فلسفه و هنر و منطق و کتاب و مجله و روزنامه و خطکش و کامپیوتر و کاغذ و حرف و حرف و حرف و تنهایی و بغض و زخم و یأس و دلتنگی و اشک و گناه و گناه و گناه و آشوب و مه و تاریکی و سکوت و ترس در هم ریخته بود و دل گیج ِ گیج بود. و دل سیاه و شلوغ و سنگین بود. گفتی: «اینجا رازی نیست.» گفتم: «راز؟» گفتی: «من رازم.» و آمدی تا وسط خطکشها. من دستهات را در دستهام میفشردم تا نگریزی اما فریاد میزدم : «برو! برو!» تو سِحر خواندی. من به التماس افتادم. تو چه سبک میخندیدی، من اما همهی وجودم به سختی میگریست. بعد چشمها از میان آن دو قاب سبز جادو کردند و گویی طوفانی غریب درگرفت. آنچنان که نزدیک بود دل از جا کنده شود. و من میدیدم که حرفها و فلسفهها و کتابها و خط کشها و کاغذها و یأسها و تاریکیها و گناهان و ترس و آشوب و مه و سکوت و زخم و دلتنگی، مثل ذرات شن در شنزار، از سطح دل روبیده شدند و چون کاغذ پارههایی در آغوش طوفان گم.
خانه پرداخته شد. خانه روشن شد و خلوت و عجیب سبک. و تو در دل هبوط کردی. گفتم: «چیستی؟» گفتی: «راز.» گفتم: «این دل خالی است، تشنه ام.» گفتی: «دوستت دارم.» و من ناگهان لبریز شدم...
مصطفی مستور
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

