لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
یادم نیست ماه کدوم طرف بود.فقط یادمه وقتی که انداخته بودنم روی تخت رو به روی صورتم بود. چند نفر بالای سرم وایساده بودن و با پتک می کوبیدن به دلم. سایه بالا و پایین رفتن پتکاشون رو می دیدم. همه وجودم بی حس بود. آرزو کردم کاش دلم از سنگ بود اون وقت پتکشون به دلم اثر نمی کرد. وقتی که رفتن ماه انگار جا به جا شده بود. بعد یه عده دیگه اومدن.پر سر و صدا. با یک کمپرسور بزرگ زرد رنگ که بوی قیر می داد. روشنش که کردن صداش پخش شد تو شب. صدای خوبی نبود. یکیشون که هیکلی تر بود اومد جلو. سر مته کمپرسور رو گذاشت رو دلم. رعشه افتاد تو وجودم.تخت می لرزید. یارو دل و روده ام رو ریخت بیرون. همه جا رو به هم ریختن. کارشون زود تموم شد،رفتن. کسی نیومد.گفتم اینا دیگه آخریش بودن. اما یک آدم قد کوتاه با یه گونی اومد بالای سرم. از ته گونیش یه بیلچه باغبونی در اورد. گذاشت بغل تخت. رفت تا پای دیوار. یه کم تیک داشت. پای دیوار سیگار کشید. اومد جلوی من وایساد. ته سیگارش رو انداخت کنار تخت. بوی فیلتر خاموش نشده اش می اومد. با بیلچه اش افتاد به جون دلم. دلم رو می خراشید. با همه وجود می تراشید. هر چی ته دلم مونده بود ریخت تو گونی.وقتی که می تراشید ماه رفت پشت یه ابر.بعدش کسی نیومد.وضع خوبی نبود...اصلا...
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان

