لاشریکستان

شام شوم

یادم نیست ماه کدوم طرف بود.فقط یادمه وقتی که انداخته بودنم روی تخت رو به روی صورتم بود. چند نفر بالای سرم وایساده بودن و با پتک می کوبیدن به دلم. سایه بالا و پایین رفتن پتکاشون رو می دیدم. همه وجودم بی حس بود. آرزو کردم کاش دلم از سنگ بود اون وقت پتکشون به دلم اثر نمی کرد. وقتی که رفتن ماه انگار جا به جا شده بود. بعد یه عده دیگه اومدن.پر سر و صدا. با یک کمپرسور بزرگ زرد رنگ که بوی قیر می داد. روشنش که کردن صداش پخش شد تو شب. صدای خوبی نبود. یکیشون که هیکلی تر بود اومد جلو. سر مته کمپرسور رو گذاشت رو دلم. رعشه افتاد تو وجودم.تخت می لرزید. یارو دل و روده ام رو ریخت بیرون. همه جا رو به هم ریختن. کارشون زود تموم شد،رفتن. کسی نیومد.گفتم اینا دیگه آخریش بودن. اما یک آدم قد کوتاه با یه گونی اومد بالای سرم. از ته گونیش یه بیلچه باغبونی در اورد. گذاشت بغل تخت. رفت تا پای دیوار. یه کم تیک داشت. پای دیوار سیگار کشید. اومد جلوی من وایساد. ته سیگارش رو انداخت کنار تخت. بوی فیلتر خاموش نشده اش می اومد. با بیلچه اش افتاد به جون دلم. دلم رو می خراشید. با همه وجود می تراشید. هر چی ته دلم مونده بود ریخت تو گونی.وقتی که می تراشید ماه رفت پشت یه ابر.بعدش کسی نیومد.وضع خوبی نبود...اصلا...

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان