لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
آدم ها،مجازی ها،واقعی ها...
سر سوزن ذوقی که داشتم بهانه ام شد برای نوشتن از عشق، رب و زندگی. مدعی هیچ مقامی در قلم و نگاه نبودم.هنوز هم نیستم. نه آمدنم اتفاقی بود در خور، نه رفتنم. به قدر وسع کوشیدم نگارگر حالات خویشتنم باشم،بی تاثیر موج ها و مناسبت ها. خوبی هایی داشت، بدی هایی. دستم به حساب نمی رود تا خوبی ها یا بدهی هایش را، به قیاس، اندازه کنم. با برهانی شخصی، سر سخت بودم در استمرار این دل نوشته ها. حالا نه مثل قبل ها بهانه ای دارم، نه برهانی. این خانه اولی نیست که وا می نهم تا دیگران فاتحانه تصرفش کنند. خانه آخر هم نیست حتما. نای تقلا برای فهم شدن و اثبات کردن احساس ( و کمتر فکر) و حتا جلب ترحم هم ندارم. خسته ترم و بی جان تر از آغاز. بیشتر دلم نظاره و خلوت می خواهد تا جولان و جلوت. آدم هایی،مجازی یا واقعی، همراهم بودند. از هیچ کدامشان برای هیچ چیز تشکر نمی کنم. آدم هایی، مجازی یا واقعی، توی این مسیر از من رنجیدند. از هیچ کدامشان برای هیچ چیز عذر خواهی نمی کنم. تنها از خودم برای بعضی چیزها که خودم می دانم- که هیچ مجال دیگری برای جبرانشان ندارم- قلبا معذرت می خواهم.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان
اشتباه می کنیم.همه ما اشتباه می کنیم.اشتباه می کنیم که با هم حرف می زنیم. اشتباه می کنیم که فکر می کنیم. اشتباه می کنیم که روی شعور هم حساب می کنیم. اشتباه می کنیم که بی دلیل برای کارهایمان دلیل می آوریم.اما اشتباه برزگ ترمان وقتی است که خیال ها و افکار و احساسات خاممان را می ریزیم توی طبق و به هم تعارف می کنیم. بعد خوش باورانه برای خودمان توقع ایجاد می کنیم که آن که طبق خام حرف هایمان را پیش رویش گرفته ایم، از این ترشحات چرک آلود ذهنمان چیزی بفهمد یا حتا بخواهد بفهمد. قاعده بازی چیز دیگریست. باید مثل گاو حرف هایت را آن قدر نشخوار کنی تا وقتی دیگری شریکشان شد، لااقل مثل بز اخفش برایت سری بجنباند. احمقیم اگر مثل بچه ها رها باشیم. احمقیم اگر فکر کنیم تلخی شکلات در ذهن شکر آلود آدم ها خوش طعم می شود. اشتیاه می کنیم که فکر می کنیم فهمیدن واژه ایست و شعور ما به ازایی دارد. دارد البته. اما تنها وقتی که روی همه خروجی های ذهنت - از خیال و احساس و فکر- فیلتری بگذاری تا بشوند همرنگ جماعت.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ - مصطفا لاشریکستان

