لاشریکستان

کی شعر تر انگيزد...

بی مقدمه: وقتی شعرهایم را اینجا می گذارم، وقتی نوشته هایم را اینجا می نویسم، آن واژه هایی را از شما دوست تر دارم که:حاشیه ای باشد بر متن حرف هایم،متنی باشد در حاشیه نوشته هایم،نوشته ای، حرفی، نقشی یا نگاهی باشد گویای احساس شما از پی دل نوشته من، یا حتی نمره ای پای مشق های پر از اشکالم....

آمد نشست،خودش را سرود و رفت

آتش کشید به بود و نبود و رفت

از پشت ابر برون آمد آفتاب

با غمزه ای دلی را ربود و رفت

پاییز هشتاد و سه

آن واژه های سرد و مکدر تمام شد

آن زخم های مانده به پیکر تمام شد

من با دروغ های خدایان عجین شدم

وقتی که دردمندی و باور تمام شد

یک گرگ مست می دود و نعره می زند:

دیگر تمام ، دوره خنجر تمام شد

ایمان به عشق،قسم می خورم به او

چون برگ های کهنه دفتر تمام شد

هابیل هم به دشنه قابیل کشته شد

روزی که مهر بین برادر تمام شد

من کودکم قبول،ولی انگار دیده ام

تاریخ مردهای دلاور تمام شد

پاییز هشتاد و دو

پی نوشت: قرص روشن ماه،امشب،عجیب کامل بود...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان