لاشریکستان

چه کسم من!

قبل از گفتاری که بعد از گفتار نوشته شد: این نوشته به شدت طولانی است! اگر حال خواندنش را ندارید، اصراری بر خواندنش نیست!

.

.

.

چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم، گه از این سوی کشندم

نفسی آتش سوزان، نفس سیل گریزان

ز چه اصلم، ز چه فصلم، به چه بازار خرندم

نفسی همره ماهم، نفسی مست الاهم

نفسی یوسف چاهم، نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم، نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم، که بر آن بام بلندم...

امروز،یعنی امشب که من دست به قلم، یعنی تایپ برده ام و دارم این حرف ها را قلمی می کنم، یعنی می نویسم، دقیقا 21 روز، یعنی سه هفته از شب یلدا می گذرد! حالا اگر برای بازی یلدا زمان خاصی قائل باشیم، شاید نوشتن برخی حرف هایی که دیگران از صاحب این سطرها نمی دانند کمی یا شاید هم خیلی ( بین علما سر مقدارش اختلاف است! ) بی ربط و مصداق کامل خروس بی محل باشد. اما اگر شما توسط بزرگواری مثل حسین متولیان عزیز به این بازی و آن هم به صورت کاملا اختصاصی! دعوت شده باشید و این دعوت هم مربوط به نزدیک 10 روز قبل باشد، شاید شرکت در آن کمی موجه تر باشد. اضافه کنید به این دلیل خیلی موجه! لطف دوستان دیگری که در به در شد اند تا چند خطی از این پرده نشین وادی لاشریکستان بدانند و با چهره مرموز و ایضا کمی تا قسمتی ابری و ریشوی! آن آشنا شوند. همه این دلایل را که کنار هم بگذارید می بینید برای پایان دادن به یک زندگی کافیست چه برسد شرکت در بازی.

قبل از خواندن این نیمه پنهان و کشف هویت من ( به سبک جریده فخیمه کیهان!) عرض کنم که:

اولا من این اعترافات را زیر شکنجه شدید و ناجوانمردانه هیچ آدم و نهادی ننوشته ام و خودم در کمال صحت و هوشیاری و آزادی بیان و پس از بیان دست به اعتراف زده ام و از همین جا هم به همه نهادهای حقوق بشر و حقوق غیر بشر اعلام می کنم که از ما نون و آبی واسه شما درست نمیشه فلذا بیخیال ما شین!

ثانیا اینکه بنده به عنوان یک عضو کوچک جامعه خیلی کوچیک تر از اونم که بخوام اینجا جو گیر بشم و پرده دری کنم و آنچنان افشاگری های علیه خودم به خرج بدم که ادامه حیاتم در این وانفسا به مماتم منجر بشه و بعد از این نتونم سرم رو حتا برای دیدن جمال دوستان بلند کنم.

ثالثا هم اینکه از اینکه مقدمه طولانی شد از شما عذر می خوام و می دونم یه سری اعترافات خودمونی این همه ادا ریختن نداره اما مزه متن معمولا به حاشیه است که بزرگان گفته اند علیکم بالمتون لا بالحواشی!!!

آخرا : (این را بعد از تمام شدم متن زیر نوشتم) نوشته من به خصوص در بخش اولش، از چارچوب بازی یلدا خارج شد و تبدیل شد به زندگی نامه! زیاد قالب بازی برایم مهم نیست، اما اگر عزیزی سبک بازی یلدا برایش مهم است برای اینکه چارچوب آن در ذهنش به هم نخورد ، به کل این متن به شکل یک زندگی نامه خودنوشت نگاه کند!

****

۱. تا جوانی: گم کردن بسیاری از جهیزیه مادر عزیزم (که سایه شون انشاا.. همیشه بالای سرمون باشه) در خاک بازی،برگردندان گهواره به سمت زمین در اثر تقلای بسیار(بسیار اتفاق افتاد)، شکستن قریب به اتفاق ماشین ها و هواپیماها به قصد بیرون آوردن راننده و خلبان، دویدن روی دیوار و سنگ زدن به انواع پرندگان و چرندگان از آن بالا،شلیک به هواپیماهای عراقی در شب با آرپی جی پلاستیکی و وقتی همه در پناهگاه بودن( خونه ما نزدیک پالایشگاه بود!)، با دوچرخه از روی پله ها پایین آمدن و زدن رکوردهای عجیب در این زمینه، بزسواری، اقدام به آتش زدن یک بشکه نفت که خوشبتانه توسط مادر پیش از جدی شدن مهار شد!،خریدن یک بسته کامل شانسی و باز کردن همه آن، اقدام به دودر کردن ماشین پدر بزرگوار( که سایه شون انشاا.. همیشه بالای سرمون باشه) در 11 سالگی و رانندگی رسمی در سطح شهر در 14 سالگی! ،بازی کردن با آتاری ( یادش به خیر) تا مرحله سوختن آتاری، انواع جنگ های متقارن و غیرمتقارن و فرماندهی چند عملیات در این زمینه ( مثل نظامی ها نقشه هم می کشیدیم! ) و انواع بازی ها مثل قایم موشک( نه قایم باشک! )، دزد و پلیس، خاله بازی، گرگم به هوا ، هفت سنگ و... تنها بخش کوچکی از افتخارات من در این دوران گهربار می باشد. یادم می آد وقتی دبیرستان بودم و مثلا عاقل تر شده بودم یک بار پدربزگم یک لحظه بخشی از اون خاطرات اومد تو ذهنش و یه لحظه انگار تنش لرزیده باشه گفت: خدا رو شکر کمال پیدا کردی آقا! هرچند بیشتر کارهای من آزاری به دیگران نمی زد و برای خودم بود. در کودکی با کمک پسرخاله ام یه کارگاه فنی درست کرده بودیم و علاوه بر اینکه انواع کیت ها رو درست می کردیم خودمون هم وسایل برقی دیگه ای رو مثل قایق موتوری، چراغ قوه، پنکه و.. می ساختیم  و به بقیه هم سن و سال هامون می فروختیم. جالب این بود که کارگاه نور ما دو شعبه داشت و این دو شعبه نامه نگاری هم می کردن!توی قالب همین کارگاه که اسنادش موجوده، بعدا یک کتابخونه و نشریه هم درست کردیم.

اما درهمین دوران، عشق عجیب من به کتاب خوندن هم وجود داشت. اون موقع پدرم من رو مشترک کتاب های کانون فکری کرده بودن و ماه به ماه برام کتاب می اومد و من بودم که مثل خوره همه رو می خوندم. بارها وقتی که تو خونه خاموشی زده می شد، مچ من که زیر پتو یا تو کمد و با چراغ قوه کتاب می خوندم گرفته شد! این شوق ادامه داشت تا اینکه در اوایل نوجوانی عشق کتاب های سیاسی و تاریخی و مذهبی که خوشبختانه در کتابخونه پدر بسیار یافت می شد بر کتاب های داستان غلبه کرد.به بحث و جدل های سیاسی و روزنامه خونی تقربیا از دوران راهنمایی علاقه مند شدم و تا به امروز اگر چه شدتش کمتر شده اما انگار دست از سرم بر نمی داره ادامه داره!

از نظر درسی نسبتا وضعم خوب بود و تا رسیدن با سال های آخر دبیرستان مدام بهتر شد. عاشق کلاس های تاریخ و ادبیات بودم.هیچ وقت توی درس با کسی رقابت نکردم. موقع انتخاب رشته دبیرستان در یک خطای استراتژیک و جوگیرانه رفتم رشته ریاضی ولی خیلی زود متوجه اشتباهم شدم و علوم انسانی رو که حالا خوب می فهمم با علاقه و استعدادم مطابقت داشته،انتخاب کردم. از درس های حفظی بدم می امد و حفظیات رو هم باید می فهمیدم! از جغرافی و زیست متنفر بودم و هنوز هم گاهی خواب می بینم امتحان جغرافی دارم! الان یادم اومد که یک بار هم به خاطر زور گفتن های معلم چهارم دبستانمون از مدرسه فرار کردم و اومدم خونه! بیشتر از اونکه تقلب کنم تقلب می رسوندم و گاهی هم درسمون رو تقسیم می کردیم و من مفهومی ها رو می خوندم و شرکای تجاری تقلب، حفظیات رو!

به قدری دوران دبیرستان به من خوش گذشت که تا سال های اول دانشگاه فکر می کردم بهترین دوران زندگیم بوده! رییس شواری مدرسه بودن و شاگرد اول کلاس شدن، باعث می شد اولیای مدرسه! نتونن زیاد به پر و پای من بپیچن. توی همین کلاس های دبیرستان یکی دو تا از معلم ها به خاطر کارهام باهام لج افتادن ولی علیرغم تلاش زیاد نتونستن توی درس هاشون من رو بندازن. هرچند خداییش توی مسایل جدی هم دست خیلی ها رو می بستم. توی همین دوران پام به مسجد محلمون باز شد و اونقدر توی وادی اون افتادم که گاهی دو سه شب خونه نمی رفتم. نگرانی پدر و مادرم از این بود که این کارها به درسم ضربه بزنه ، اما شاگرد اول شدن توی دو ترم امتحانات نهایی بخشی از انتقادات علیه دولت، ببخشید من رو کم کرد!( ماجراهای دبیرستان خیلی مفصله و مجال گفتن نیست، همینقدر بگم که هر وقت دوستان ماجراهای اون زمان رو تعریف می کنن،به خصوص در حضور خانمم، بنده سرم رو می اندازم پایین!)

سال کنکور با تغییر محل زندگی و دور شدن از دوستانم تبدیل شد به آروم ترین سال تحصیلی من و این فراغت کمک کرد تا با رتبه ای حدود 100 در رشته حقوق قبول بشم( البته من بعد از اومدن نتایج کنکور خوشحال نشدم و گریه کردم!). تقریبا بسیاری از رشته های ورزشی رو تجربه کردم اما به ترتیب در والیبال،هندبال، فوتبال، بسکتبال ، شنا و بدمینتون بهتر بودم. جالبه که من سال پیش دانشگاهی و وسط معرکه کنکور! تازه والیبال رو شروع کردم و همون سال با تیممون قهرمان استان هم شدیم!

بهترین دوستان زندگیم رو در دانشگاه پیدا کردم. معرفت، اراده و خیلی چیزهای خوب دیگر رو ازشون یاد گرفتم. خاطرات این دوران که آب بازی!! جای خاصی در اون داشت رو می گذارم واسه یلدای بعد!

قلبم همیشه برای لحظات خوشش و تجربه ها و مشق های اون می تپه.

۲.چه کسم من: سایه دین، نه از جنس افراط و تنگ نظری، و نه از نوع سهل گیری و پرستش خدای خرقه پوش!، که از رنگ اعتدال و مهربانی، بر زندگیم سایه انداخته است. روشن فکری و آزاد اندیشی را دوست دارم و هر چند از آدم های خاص و متفاوت که خودشان هم نمی دانند از دنیا چه می خواهند خوشم نمی آید، اما بر اندک متفاوت و خاص بودنم اعتراف می کنم. سخت احساساتیم و در کنار همه معقولاتی که گرفتارش شده ام، دل و احساسم رنگ دیگری دارد. گاهی لاک پشت می شوم و می روم توی خودم، گاهی چند ساعته از لاکم بیرون می ایم که اسمش می شود ظاهر - باطن و گاهی هم چند روز و  چند هفته طول می کشد که نامش می شود درویشی!

از اعتماد به نفس که امیدوارم از نوع کاذبش نباشد، زیادی برخوردارم! برتری خواهیم از غرور نبوده که بیشتر دوست داشته ام کاری را بهتر انجام بدهم. اگر چه با آدم ها زود ارتباط برقرار می کنم، اما اگر پیش بیاید و لازم باشد،از کنار گذاشتنشون ابایی ندارم.از انتقاد ناراحت نمی شوم اما بعد ار آن توی فکر می روم! معمولا راجع به افراد زود قضاوت می کنم و این که بیشتر اوقات احساس و قضاوتم درست بوده باعث شده این عادتم را کنار نگذارم. توی جمع دوستان به شدت به شانتاژ کردن مشهورم و معمولا آدم ها رو قانع می کنم!

اگر چه اهل کویرم،اما بیشتر دوران زندگیم را به دور از آن زیسته ام. به اقتضای شغل پدرم، تهران هفتمین شهریست که در آن سکونت داشته ام!( خانواده ما سابقه هجده بار اسباب کشی را دارد!)برای کم کردن میانگین سن ازدواج، دو سال پیش و در 22 سالگی ازدواج کردم!!

این روزها دارم میانه راه دوره ارشد حقوق خصوصی را طی می کنم. انگلیسی را بهتر از عربی حرف می زنم هر چند که هردوشان هنوز جای کار زیاد دارند. از کودکی دست به قلم بوده ام و سر سوزن هم ذوق شعری دارم. کمی کار ترجمه و مشاوره حقوقی کارهای قبلیم بوده و چندیست که در یک روزنامه مشغول به کار شده ام. سعی می کنم خوب لباس بپوشم و از بدلباس ها خوشم نمی آد.

۳. ترین های من : بهترین سفر زندگیم حج بود. هر چند عاشقانه دلم می خواهد یک بار دیگر توفیقش نصیبم شود، اما تاب آن همه سنگینی فضا و اشک و بی تابی را هم ندارم. بد ترین خاطره ام نمی دانم چیست، اما بهترین آن، روزعهد عاشقانه ای است که با همسر و هم سفرم بستم.

تلخ ترین صحنه برایم دیدن افراد نابیناست و نمی دانید چه غم بزرگی بعد از آن بر دلم می نشیند.

۴. دوست دارم ها و ندارم ها: من خدا را عاشقانه دوست دارم اما هیچ وقت بنده خوبی برایش نبوده ام.کتاب خواندن و خلوت، ساعت ها گوش دادن به یک آهنگ و تکرار شدن مداوم آن(به خصوص آهنگ های آرام)، شنیده شدن و مهربانی کردن را دوست دارم. صحن و سرای حرم امام رضا سخت برایم خواستنی و دلنشین است. دوست دارم داستان نویسی را جدی تر از شعر دنبال کنم. دوست داشتم نواختن سه تار را یاد بگیرم که فکر نکنم مجال شود! تقریبا از همه خوراکی ها، به طرز وحشتناکی خوشم می آید. از رنگ آبی خوشم می آید، هر چند لباس های کرم من بیشتر از آبی هایم است! از ترافیک هم زیاد بدم نمی آید! از اسم برخی اماکن مثل باغ فردوس، جنت آباد ، خرمشهر و.. خوشم می آید.

از دو رویی و تظاهر و بیهودگی بدم می آید. از بی توجهی به خودم و دیگران بدم می آید. از آدم هایی که چارچوب فکریشان مشخص نیست و هر چه پیش آید برایشان خوشایند است، از هر رقم که باشند، درس خوانده یا امی، پیر یا جوان، آشنا یا غریب، متنفرم. ترجیح می دهم با کسی که افکارش کاملا مخالف من باشد ارتباط داشته باشم اما از کسی که ذره ای برای خودش باور و فکر ندارد دور باشم. از افراط و تندروی هم از هر جنسش بدم می آید.

۵. آروزها: احساس می کنم کار زیادی توی دنیا ندارم. همین سبب شده زیاد آرزوهای دور و درازی هم نداشته باشم. خوشبخت کردن همسفر زندگیم، بزرگترین دغدغه این روزهای من است. آرزوی ظهور موعود، دلنشین ترین رویایم و سلامتی و توفیق خانواده ام، به خصوص پدر و مادر عزیزتر از جانم، که تا قیامت مدیون و دست بوسشان هستم، دعا و خواستم از خداست.

پی نوشت: زیاد حرف زدم.خودم هم می دانم. اما این نوشته باعث شد بیشتر به مسیری که تاکنون آمده ام و به خودم فکر کنم.آخرین بار این اتفاق شب قدر سال گذشته افتاده بود. به هر حال از طولانی شدن نوشته ام عذرخواهی می کنم!

.

.

.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان