لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
...بدان كه سینه تو نیز آسمانی لایتناهی است با قلبی كه در آن ، چشمه خورشید می جوشد و گوش كن كه چه خوش ترنمی دارد در تپیدن ؛ حسین ، حسین ، حسین ،حسین . نمی تپد ، حسین حسین می كند...
سید مرتضی آوینی

بالای بلندای شکوهت، کنار زمزمه و نجوای احساست، دورتر از همهمه ی طبل و دهل و مویه فریادوار سیاه پوشان، خیمه سیاه ماتمم را، علم کرده ام. میان این همه چشمه اشکت، وضو می سازم و در عمیق همیشه جاری خون سرخت، غسل شهادت می کنم.
من، بر سر در نگاهم، نام تو و سپهدار تو را بر افراشته ام ... یکی سبز، یکی سرخ! و بیرق سپاه تو هنوز بالای این خیمه رو به تو، در اهتزاز است.
این بار، چهار سوی دلم را، به رنگ تاریک شب، به رنگ همدم نجواهای شبانه و حیدریت ، یک پارچه عزا می کنم.... و مدام موج می زند میان دلم، که باز این چه شورش است ... که باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ...
جامه نمی درم، موی نمی کنم، بر سر و دست و روی نمی زنم... برای تو... که تو کشتی نجاتی و من غریق دریای غمت! اشک می ریزم برای خودم که بر عرصه ی نجات کشتیت، جایی ندارم...
با پای برهنه میان کوچه های آوارگیم می دوم ... از دور، رو به تو، سلام می دهم و می گویمت، که این در راه مانده، سوی تو را گم کرده است! که این گم گشته، چراغ راه خویش را، در وادی بیهوده و بی انجام خود، جا گذاشته است. میان دلم طلوع کن، که تو آفتابی دلیل آفتاب...که چشمان من تاب دیدن این همه تو را ندارد
این بار،آب را بر خودم، کنار این همه بیکرانه ی مهربانیت،می بندم...تا باز تشنه ترم کنی .. این بار من هم با کبوتران حرمت، بال بال، العطش می گویم...شاید به دادم برسی....اما، هیهات که با تو تشنه بمانم...
دارم فکر می کنم...که عدد زخم پیکر تو بیشتر است یا ستاره های آسمان... دارم فکر می کنم به سنگ، آتش، به حیرانی، به اسیری ... به اینکه برادر تاب داغ برادر، پدر تاب داغ پسر، پسر تاب داغ پدر... می تواند؟.... که خواهر داغ برادر....
دل می درم و فریاد می زنم که لا یوم کیومک یا ابا عبدالله....
...خسته میان خیمه عزای دلم، می نشینم، سقای تو آب را میان دستم رها می کند و من سیراب نگاهت می گویم:
آی خورشید بر نیزه مانده من، تو نه چراغ هدایت، که تو نور هدایتی ... بر من بتاب...!
این صدای تپش قلبم نیست
در نهان خانه دل سینه زنیست
پيام هاي ديگران () link جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان


