لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
خدای خوب من!
از شکوفه های پر تلاطم بهارت، که میان هوای دلم به رقص آمده اند؛ از گرمی آفتاب نگاهت که بر سردی بی پایان زندگیم تابیده است؛ از زرد ریز مواج خزانت، که از عبور بادها فریاد می کند و از، سردی سایه ی زمستانت، که لهیب جانم را زیر صفای گلدسته ات، صفا می دهد، تا شکوفه ای دیگر، چه سخت می آید و چه زود، عبور می کند! کنار نهر همیشه جاری محبتت که میان دلم روانه ساخته ای، خسته ی جانم را تازه می کنم و از زلال تو وضو می سازم. دِِیر روزهای من، بی اذن راهبانه تو می ایستد، گلدسته های لاجوردی آسمانم، بی هبوط تو از اذان می افتند و شب های بی ستاره ام شوق هیچ سحری را با خود ندارند. قایق شکسته دلم بی تو هزار پاره ی بی ساحل و سعیم بی تو بی صفا است، که تو صفای صفایی!
سجاده می گسترانم و رها می شوم میان تو، شاکرم برای هر آنچه دادی و ندادی، شاکرم برای آنچه دادی و گرفتی، برای ثنایی که اهلش نبوده و نیستم، برای آبرویی که به دست دعایم نگاه داشتی، برای چهارفصل زندگیم، برای همه چیز!
شرمسارم برای سیاهی های پیدا و پنهانم. برای اشک ها و دعای اندکم، صفای ناچیزم، خاکساری بی مقدارم، برای آنکه حق تو و خلق تو را نشناختم، اما باز مسرورم که تو را دارم!
بالا بلندای من، خوب ترین، با صفا ترین، تمام کرامت و معرفت، آیینه دار لایتناهی عشق، مقلب الفلوب، محول الاحوال، خدای خوب من!
سال ِ من شاید، اما حالم بی تو تحویل نمی شود!
همسر مهربانم!
با تو ساده حرف می زنم که می دانم دوست تر داری!
نمی توانم سرخوشی و شوقم را از رسیدن سومین بهار آشنایی، دومین بهارعاشقانه ی پیوندمان و اولین بهار میان کلبه ی با صفای مهربانیمان اینجا بنویسم، اما شور و حسم را شاید میان برق نگاهم، که خیره دنبال بازی های چشم هایت، خنده های لبانت می گردد، تنها اندکی، پیدا کنی! دارم فکر می کنم که با این همه دقت و حساسیتم چرا هنوز رنگ چشم هایت را نشناخته ام! انگار هر روز برایم جلوه ای دارند که من از یافتن این همه تلالوشان عاجزم...
میان قلمی کردن این دل نوشته ها، توی کوچه پس کوچه های همه خاطرات روزهای مشترکمان گم می شوم .... وارد خانه تان می شوم و قلبم می زند، زیر چشمی نگاهت می کنم و تو ریز می خندی و من هزار بار جای تو خجالت می کشم! زیر بارش برف، ساعت ها با تو حرف می زنم و آدم برفی می شوم... آدم برفی که دلش به تو گرم گرم است! می خندم، گریه می کنی، می آیم، می روی، دست توی دست هایم می گذاری و قلبم دوباره می زند! بگذار بماند که سینه من و تو محرم تر است به این همه شیدایی...
همسفر روزهای آمده و نیامده، ساحل مهربانیم، چراغ خانه ام، بی بهانه، عاشقانه، تا همیشه، گرم و جاری، در میان آرزوهای بهاری ... دوستت دارم...
پدر، مادر، خواهرو برادرم!
پدر عزیزم، پیاده که هیچ دست در دست فرشتگان هم تا ابد بروم و بیایم، ذره ای از آسمان بی انتهای محبت و بزرگواریتان را جبران نمی توانم. همیشه در بالای بلندای نگاهم، و در دور دست های آرزوهایم، جای دارید.
مادر مهربانم، خوب می دانم که اگر تا قیام قیامت، روز و شام و در مدار مدام لحظه ها، بی لحظه ای درنگ تلاش کنم، باز هم قطره ای از دریای مهربانیتان را که همیشه در برابرش شرمسار و متعجب بوده ام ، یارای جبران ندارم.
دست بوس شمایم
خواهر و برادرم! حال عجیبی است. اما من میان روزهای با هم بودن و نبودن،هر دو، همیشه دلتنگتانم! نمی دانم این حس قریب و غریب دوست داشتنتان ریشه در کجای دلم دارد که این گونه وجودم را مسخر خویش کرده است.
برایتان خوب ترین ها را در کنار آرزو دارم.
دوستان خوبم!
آنها که می آیید و بی منت دل گفته ها و دل خوانده هایم را می خوانید، حرف های خوبتان را می خوانم ، سپاسگزارم از همراهیتان و از صمیم قلب از خدای مهربان، خیر و عافیت را برایتان خواستارم.
کامتان به شهد خوش روزگار شیرین، سبزی وجودتان پایدار،عیدتان مبارک و مدد حق یارتان!
التماس دعا
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ - مصطفا لاشریکستان


