لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
قبل از پیش از تحریر: خرده نمی گیرید به من، می دونم، اما دوست دارم اینجا ساده، زرد، نامنسجم، چرت و پرت، شطحیات، دل نوشته یا ریخته و... بنویسم- اسمش را هر چه دوست دارید بگذارید- حاله دیگه، فعلا که اینجوری طلبیده! به هر حال کل یوم هو فی شان ای پسر یا دختر!
پیش از تحریر: من اعتراف می کنم که تقریبا از چند روز مانده به عید هیچ وبلاگی رو نخوندم.حتا نوشته های کسایی که خوندشون سر و فکر خسته ام رو حال میاره. چه می دونم حال نداشتم دیگه. از کسی هم عذرخواهی نمی کنم. به کسی که بدهکار نبودم، بودم؟ اصلا مگه چند نفر از اونایی که میان و اینجا رو می خونن، وقتی من بهشون سر نزنم به من سر می زنن.هستن ولی زیاد نیستن.خداییش هم یکی از این خوب ها از همه اون کسایی که میان و پست آخرشون رو کپی- پیست می کنن واسم عزیزترن. الان یادم اومد به اینکه یه بار به پربیینده های پرشین بلاگ سری زدم، به وبلاگی که اون بالاها جا خوش کرده بود. خلاصه بگم علاوه بر اینکه از تعداد مراجعین محترم جا خوردم،حالم از چرت و پرت های سخیفی که نوشته بود و همه اونهایی که اونجا کامنت گذاشته بودن به هم خورد. حیف اونهایی که خوب می نویسن...
بین پیش از تحریر و تحریر: چیز خاصی نیست،پس همون تحریر رو بخونین.
تحریر: وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی؟
سال تحویل امسال برام رنگ و بوی دیگه ای داشت،دلیلش رو هم از پست قبلی میشه فهمید.عید اما مثل همیشه.یک زندگی تقریبا نباتی! حسنش شاید دیدن اقوامی بود که چند وقت ندیده بودم وگرنه چیزی نداشت. ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم! تا کسی اس ام اس نزد بهش تبریک نگفتم.به هیچ دوستی زنگ نزدم. ابایی ندارم بگم تازگی ها از آدم ها زیاد خوشم نمی آد. حس می کنم خیام می خوام، یا یک موسیقی آرام با صدای بلند. امسال سال خوکه و من متولد همین سال! میگن سال خوش یمنی میشه، نمی دونم! مردم حرف زیاد می زنن. می دونی با تو پرم از شعر و ستاره...
عیدی خاصی که خوشحالم کنه نگرفتم. کتاب خاصی نخوندم. فیلم تر و تازه ای ندیدم. حالم از تلویزیون به هم می خوره. از بانک ها که مثل دست فروش های کنار خیابون برای پول های آدم ها عربده می کشند و گلوی خودشون رو تو تبلیغاتشون جر می دن. از اخبار و حرف ها و سخنرانی های صد من یک غاز.از تحلیل گران مسخره ای که واسه نشون داده شدن تو تلویزیون و باقی موندن تو لیست تحلیل گران مورد وثوق هر چه را باید و نه آنچه را شاید می گویند. از رضا عطاران که هر شب سریالش رو دیدم و چه قدر دلم می خواست جای اون پسرک کوچیک تو فیلم(نوید) باشم! تنها کسی که می فهمه و همه اش تو سری می خوره! از رویانیان که کم مونده یه سوت دست بگیره و بره سر چهار راه سوت بزنه. از حسین رفیعی که چون باید زندگی کنه نمی تونه دیگه یه دونه هفت مثل نیمرخ بگه و به جاش باید حرف های فلمبه سلمبه بزنه. از آجیل. از گرفتاری هایی که سفهای قوم واسمون درست می کنن. از ویژه نامه ایران که رپرتاژ آگهی دولت بود و از ویژه نامه اعتماد که مرثیه ای بر دولت! دلم برای ویژه نامه شرق هم البته کمی تنگ بود. اما شاید تازه ترین اتفاق عید واسه من دو تا آهنگ از رضا صادقی بود که بس که گوششون دادم مردم. حس چیپ و خوبی دارم! قابل افتخار نیست اما خوبه. یه چیز با مزه دیگه هم دیدم. عروسک یه الاغ که قرص اکس خورده بود و می رقصید!دوست داشتم جاش بودم. رها.بی خیال. مثل حسی که چند روز پیش تنها تو برف های کلکچال داشتم.
فکر که می کنم امسال خیلی کار دارم. از درس های نخونده و عقب افتاده و پایان نامه تا هزاران دل مشغولی نکرده و راه نرفته. به نظرم امسال واسم سال مهمیه.یه کمی باید این سرخوشی و تنبلیم رو بگذارم کنار.دلم اراده می خواد.تا چه پیش آید. این جمله فرست پاراگراف معرکه بود: <هنوز گره های زیادی در سرم است که باید باز شود...نه با دندان که با یاد گرفتن!> ای ول! به عنوان جمله سال انتخابش می کنم!
بعد از تحریر1: هنوز از آجیل بدم نمی آد.حرفم رو پس می گیرم.تا قل مراد شدن جا دارم! فردا هم سیزده به دره! حال ندارم برم در آغوش طبیعت.ترجیح می دم امسال طبیعت بیاد در آغوش من!
بعد از تحریر 2: خیلی حوصله داشتین اینها رو خوندین! دلم می خواد نوشته بعدیم راجع به تهران باشه. با پیشنهاد دوست نادیده اما بسیار عزیزم حسام فروزان!
ته التحریر: دلم می خواد وبلاگم رو ببرم رو یه سایت شخصی. کسی می تونه کمک کنه؟!
ته ته: خل بودن هم حالی داره واسه خودش! امتحان کنین!
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان


