لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
به بهانه دعوت حسام فروزان عزیز!
نوشتن از تهران برای آدمی که این شهر، هفتمین شهری است که سال هایی از عمرش - و از قضا بیشترین سال ها - را در آن می گذراند، خواه ناخواه همراه می شود با انواع منطقی و غیر منطقی قیاس. قیاس با همه آن چه روزگاری در جاهای دیگر، از یک شهر تجربه کرده است؛ که من احساس می کنم این نوشتن وقتی قرار نیست یک تحلیل جامعه شناسانه همراه با آمار و ارقام و یا یاددشت و دست نوشته ادبی، همراه با ظرایف یک توصیف باشد، صرف دیدن و شنیدن کفایت نمی کند، باید ذره ای و قدری از این زندگی و از این شهر زیر پوستت رفته باشد و مزه اش را - خوب یا بد - حس کرده باشی تا این اندک نوشته ات دست کم اندکی رنگ واقعیت را به خود بگیرد.. گفتن از شاخصه های این شهر مثل ترافیک، زندگی آپارتمانی، اختلاف فرهنگی و طبقاتی و موضوعاتی از این دست تکرار مکررات است. دوست داشتم در این یادداشت حتی اگر پراکنده از چیزهای بنویسم که کمتر فرصت اشاره به آنها شده است، حرف های پراکنده ای که البته بیشتر مثبت است!
اول اینکه در این آشوبخانه پایتخت، زندگی همیشه جاریست، چیزی که چراییش را و دلیل نبودنش را در بسیاری از شهرهای دیگر هنوز نفهمیده ام. در هر ساعت از شبانه روز و در هر کجای این شهر باز هم نشانه ای از کار و تلاش و زندگی وجود دارد. چیزی که در شهری مثل کرمان خیلی کمتر دیده می شود.
همیشه نام خیابان ها و میدان ها و محلات این شهر توجهم را به خود جلب کرده است. حس کرده ام جایی که یک سر نام هایش خالد اسلامبولی و سر دیگرش گاندی است، شهری که از راه آهن تا تجریش(به نوعی از شمال تا جنوبش)، فقط یک خیابان فاصله است!، شهری که پایین شهرش می شود خزانه! حتی در نام هایش نیز نوعی تضاد را با خود همراه دارد. اما از میان این اسم ها برخی چون باغ فردوس، سعادت آباد، جنت آباد و حتی سعد آباد که بیشتر مناسب یک مدینه فاضله اند تا یک محله و خیابان! را بیشتر دوست دارم.
چیز دیگری که حس کرده ام این است که اگر هر کدام از دو نظریه فردگرایی و جامعه گرایی را دو خط موازی بدانیم، تهران جاییست که این دو خط موازی به یکدیگر می رسند! زندگی جمعی و اجتماعی در عین حفظ اصالت فرد و زندگی فردی و شخصی در عین حرکت در جریان اصالت اجتماع خاصیت این شهر است. خاصیتی که برای آنان که خسته و آزرده از تداخلات گوناگون فکری و فرهنگی شهرهای کوچک تر به تهران پناه آورده اند، زود تر و بیشترخودش را نشان می دهد.
طهران و نه تهران!، شهری عجیب دوست داشتنی و سخت خواستنی است. طهران شهری است که هر از گاهی در جاهایی از این شهر خودش را نشان می دهد. جایی که می شود زیر خنکای سایه درختان بلند چنارش، کنار روان آب، فارغ از جنجال ها و شلوغی های تهران اندکی آسوده قدم زد و زندگی کرد. این طهران را هنوز خیلی ها می شناسند. دیر وقت شب، یا میان تعطیلات نوروز، می شود گاهی سراغی از او گرفت. جایی که برای قدیمی ترها یادآور خاطرات و برای امروزی ها بهانه حسرت است.
تهران در یک کلام شهر ترین هاست. جایی که پیدا کردن و یافتن ترین هر چیزی ممکن است. گاه نیز فاصله دو سوی این ترین ها آن قدر می شود که آدم های دو سوی این قطب و طیف، هر کدام خود را در درست در جایی که می خواهد و کنار همان ترین خودش می بیند! من این ترین بودن تهران را راز چسبندگی عجیب و دامنگیر بودن خاکش نسبت به این ابنا گوناگون بشر می دانم.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

