لاشریکستان

حرکت-آهو

 پیش نوشت: یادداشت قبل را که نوشتم بیشتر دنبال یک طرح بودم...حتما فکر و وقت عمیق ترش می کند...

به بهانه سالگشت کسی که بی شک بخشی از حیات فکریم را مدیون اویم:

ساعت حركت قطار كه مي رسيد و همين كه قطار راه مي افتاد، بچه ها مي دويدند، سنگ بر مي داشتند و قطار را مورد حمله قرار مي دادند. من تعجب مي كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد، چرا وقتي كه ايستاده يك ريگ كوچك هم به آن نمي زنند و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود ، اعجاب بيشتر وفتي است كه حركت مي كند.
اين معما برام وجود داشت تا وقتي كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. ديدم، اين قانون كلي زندگي ما ايراني هاست كه هر كسي و هر چيزي تا وقتي كه ساكن است، تا ساكت است،
مورد تعظيم است، اما همين كه به راه افتاد و يك قدم برداشت، نه تنها كسي كمكش نمي كند، بلكه سنگ است كه به طرفش پرتاب مي شود و اين نشانه ي يك جامعه مرده است.

ولي يك جامعه زنده فقط يراي كساني احترام قائل است كه متكلم هستند نه ساكت، متحركند نه ساكن، باخبرند نه بي خبر.

از کتاب احیای تفکر اسلامی

گفتم:

آهو شدی و آه، دلت بند دام شد

بیچاره گشته ای و قصه ما هم تمام شد

یا او اسیر چشم تو و گیج دیدنت

بی تاب گفتن تنها س لا م شد

آهو شدی و آه ، او ، پلنگ پیر

انگار مست بوی تو و رام رام شد...

حوصله اش را نداشتم... نوشتم و کاغذش را پاره کردم...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان