لاشریکستان

بوی مرگ

پیش نوشت: خواندن این دست نوشته به همه آنهایی که یاد مرگ حال دنیایشان را به هم می زند، توصیه نمی شود.

 

آی با توام! با تو که داری این حرف ها را می نویسی. با تو که مثل بیچاره ها ، دل خوش به خودت، سرت را توی لاکت فرو کرده ای. که با پرگار خویشتنت، دور جسم و روح خودت دایره ای کشیده ای و بی اعتنا با غایت آمدنت ، روز و شب، همین دایره ی مسخره دور تسلسل تو شده  و مرز آرزوهایت.

آی با توام! با تو که میان چند هزار میلیارد ستاره و سیاره، در تعاقب زمانهای آمده و نیامده، جایی به غایت اندک و در سرزمینی اندک تر نصیبت کردند و تو یادت رفت که بین این همه مکان و زمان چه قدر کوچکی! یادت رفت و باز مغرور شدی !

با توام! با تو که توی پیله ات آسوده خوابیده ای و یادت رفته امروز و فردا بهار است و یادت رفته اصل ماجرا،اصل آمدن و شدن، اصل این همه تسخیر عالم برای تو، پروانه شدن بوده است . بیرون بیا و تار و پود این همه سستی را پاره کن. پروانه شو و رها از  از این پیله ها ، پرواز کن.

امروز نه، که فردا، جایی، بی خبر، صدایت می کنند. ریسمانی از مرگ را گردنت می اندازند و کشان کشان می برندت به جایی که باید. فرقی نمی کند که بوی مرگ چگونه میان سرت جاری شود. که راننده ای خواب بماند و از قضا دیر متوجه و شود و بعد تو...یا  سر درد هایت تو را برساند به جواب ازمایشی کهنشان می دهد تا چند ماه دیگر.... یا حتی اصلا، امشب بخوابی و بعد صبح ببینی – البته از کمی بالاتر- یک عده دارند دور تختخوابت جزع و فزع می کنند.... جورش فرقی ندارد. فرقی ندارد حتی اینکه همه آن آدم های بعد از تو، نامت به نکویی یا شر ببرند یا حتا نبرند.

غسلت که دادند، توی پارچه ها که کفن پیچت کردند، توی تابوت که بلندت کردند،دور و برت که لا اله الا الله گفتند، نماز که برایت خواندند، تشییعت جنازه ات که کردند،دسته گل ها را که کنار زدند. توی دو متر جا با دیوار های سیمانی و کف خاکی که گذاشتندت، تلقیتنت که دادند، نگاه آخر را که به صورتت انداختند، سنگ لحد را که گذاشتند، با شیون، خاک سرد را اول آهسته، بعد تند و تند می ریزند رویت  و آن وقت، ماجرا برای همه تمام می شود و برای تو تازه آغاز شده است!

تاریکی را زود تر و قبل از همه چیزحس می کنی. بعد تازه می فهمی اینجا جای نفس کشیدن نیست،که اصلا نمی خواهی نفس بکشی.  بیرون می آیی و نگاه که می کنی می بینی که آدم ها دارند می روند. برخی اشکی به چشم و برخی خرمایی در دهان! اشتراکشان این است که می روند. از دور دعایی و نمازی و صلواتی و آهی یا نهایتا ذکر خیری. بعد یکی یکی همه آنهایی که برای آنها زیستی و خطا و و صواب زندگیت را تعیین کردد، یادشان می آید که بچه هاشان امتحان دارند! خودشان باید سر کار بروند. سفری برایشان پیش آمده که ضروری است. روزهای اول برای تنها گذاشتنت بهانه می آورند. اما کم کم به بهانه هم حاجتی نیست. دیر به دیر می آیند، زود به زود می روند. تو تنها می شوی. تنها تر از همه تنهایی های که توی دنیا داشته ای. حساب و کتابت از همین جا آغاز شده است. از همان شب اول آغاز شده بود. خدایت کیست؟ قبله ات کجاست؟ رسولت کیست؟ امامت؟ دیوارها و وحشت زبانت را بند آورده اند. فرشته ها سوال پیچت می کنند. به دعایی و نمازی دیوارها کمی رهایت می کنند. اما خودت خودت را رها نمی کنی!

یادت می آید، همه چیز. مثل صحنه های یک فیلم از جلویت رد می شود مثل خاطره حسش می کنی. از همان روز اول. از گریه اول تو و شادی دیگران. صحنه ها را زندگی می کنی، اما سریع تر از همیشه. چه فدر یادت می آید چیزهای که یک عمر یادت رفته بود.کارهای کرده و نکرده. بعضی ها امیدت را می گیرند و بعضی ها نوری را در دلت تازه می کنند...حسرت می خوری.حسرت می خوری.حسرت می خوری...

حالا همه رفته اند. تو مانده ای . تنها شده ای. با همه خوبی ها و بدی ها. کرده ها و ناکرده ها. کینه ها و محبت ها. توجیهات و شعارها و حرف ها به کارت نیامده و دست و پایت را گرفته اند. یادت می آید روزی جایی نوشته خوانده بودی تو می میری. ولی حالا خوب می فهمی که تو...............مرده ای.

اردیبهشت ۸۶

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان