لاشریکستان

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم...

یک.

شب ها، که روشنایی ات را در آسمان دلم جاری می کنی، گل لبخند در دلم جوانه می زند. ابرهای بی تابی پرده چشمانم می شود و همه جا را تاریک می بینم. هراس نبودنت جانم رادر بر می گیرد و دست و پای دلم را توی آن همه تاریکی گم می کنم!

امن یجیب می خوانم. پیش چشمانم شمعی به یاد قرص ماهت روشن می کنم.دعایم مستجاب می شود.نسیمی می آید و میان گیس های بلند و تاریک شب می پیچد و بی تابی هایم کنار می رود. عکس روی تو دوباره توی برکه ی چشمانم تکان می خورد.

به بودنت دل خوش می شوم و یادم می رود که مهمان دلم شده ای.سنگ بر می دارم و بی هوا توی برکه می اندازم. عکس رویت هزار پاره می شود. توی موج های آب، مثل آیینه ای شکسته تکه هایت را جستجو می کنم. اما دریغ که برکه بی تو بی ماه و ماهی شده است!

****

دو.

زیر سایه شبت، دل آشفته ام، وادی به وادی می آید و به طور می رسد.بی سینه ی سینا، بی پای برهنه، در دل تاریکی ها سوسوی نوری را بهانه می کند. ندای منادی بی خودش می کند و آتش سبز بی روحش. آتش و لهیب عشق شعله می کشد و در دل این همه آتش دلم جوانه ای سبز می زند. اما از این همه طوبای محبتت، به جوانه ای دل خوش نمی کنم. ضجه می زنم و خودم را میان نار و نورت رها می کنم... که دوست دارم درخت سبزی باشم که تو میان جانش آتش می زنی... که دوست دارم از سایه سرد گلدسته ها، از آبی آرام نقش و نگارهایشان رهایم کنی و آتش در این گلستان سبز بزنی. من با تو آتش پرستم و از سایه ها بی زار... 

             این سایه را دریاب که محتاج نور است.

*****

این حرف های جناب علیانی رو بدجور دوست دارم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان