لاشریکستان

ندارد!

پیش نوشت:

۱- مشهد، ایوان و گنبد طلا، پنجره فولاد و بال بال کبوتر دل های عاشق در هوا و  نسیم خوش زیارت امام رئوف. خوشحالم که بار دیگر ساعت هایی در جوار آستانش نفس کشیدم. تاخیر هم در نوشتن بیشتر برای همین بود.

۲- داستان زیر بخشی از فصل اول داستان نیمه بلندیست که چند وقت پیش نوشته بودم. اینجا مجال خوبی نیست برای قرار دادن همه داستان، پس به همین اندک اکتفا کردم. شاید اگر فرصتی پیش آمد و دوستان هم مناسب دیدند فکری برای قرار دادن بقیه داستان بکنم.

***

من به پول احتیاج داشتم.این را همه می دانستند. همه آنهایی که اینجا بالای قبر تو نشسته اند و برای من گریه و زاری می کنند و البته من، به ریش و گور پدر همه آنها بلند بلند می خندم، حتی اگر بعضی هایشان ریش نداشته باشند یا پدرشان زنده باشد. من رسما بیچاره شده بودم. این را هم همه اینهایی که من بلند بلند به ریش و گور پدرشان می خندم، می دانستند. حالا همه این کسانی که ما را به عنوان شازده هایی که ظاهرا پدرشان در عین علاقه به علایق و رسوم سلطنتی، دستی در کار خیر داشته و از قضا آدم مومنی هم بوده است، جمع شده اند کنج این امام زاده خانوادگی و برای عزیز تازه گذشته شان دست می گزند و سر تکان می دهند. مرده شور همه شان را ببرند. نمی خواهم تو را ناراحت کنم، اما حالم از همه شان به هم می خورد. خوب می دانم که مراتب ذکر خیر گفتن آقایان و خانم ها - به رسم دوستی یا حتی خویشاوندی- برای ما و آباء و اجدادمان تمامی ندارد. من این چیزها را راستش از گوشه و کنار فراوان شنیده ام. این چند سال به جز این حرف و حدیث ها که هر از گاهی نثارمان می شود، تمام خیر و برکت این خاندان و آدم هایش محدود شده است به اینکه هر از چندی در مجلس ختم یکی از همین اقوام منحوس دور هم جمع شویم و مثل الان برای آن مرده کذایی قیافه های ناراحت و مغموم به خود بگیریم. سال هاست پا به پای آدم ها از رسم و رسومات این خاندان هم بدم می آید. می دانی، گاهی از خودم سوال می کنم که میان این همه گذر روزگار این چه تخم لقیست که اینچنین به آداب و رسومش پایبند و دلبسته است؟ رسومات اختصاصی ، گردشگاه اختصاصی، آرامگاه اختصاصی، آخوند اختصاصی و... حتی این اواخر امام زاده اختصاصی; یعنی همین جا که ما دور هم جمع شده ایم.

راستی یادم رفت که بگویم از در باغ که وارد شدیم دیدمت که داشتی وصیت نامه می فروختی، با همان کت قهوه ای کبریتی و موهای بلند تر از قبل و قدی که البته مثل جوانیت بلند و کشیده نبود. نگاهت همه البته مثل آن وقت ها پر از شیطنت نبود و اما لب هایت هنوز خندان بود. همان خنده ای که همیشه پشت آن قایم می شدی. هنوز هم البته راز این وصیت نامه فروخنتنت را نفهمیده ام. اصلا مگر چند نفر از آدم های این روزگار وصیت نامه می خرند و می نویسند؟ یا سالی چند نفر به این امام زاده مظلوم خانوادگی ما سر می زند که تو همیشه می آیی اینجا و زیر آن دیوار نیمه فرو ریخته می نشینی و وصیت نامه می فروشی؟حتی شنیده ام- فکر کنم از پسر عموی ناتنی خان بابا- که خان بابا جان ما وقف کردن این باغ را هم توی یکی از این وصیت نامه هایی که تو می فروختی،امر فرموده بودند. حالم به هم می خورد. شازده که مومن شود گند می زند به دین و دین داری. باغ آباء و اجدادیش را وقف کرده است برای امام زاده و از آن همه ملک و املاک تنها به قدر گوری برای فرزندان و اعقابش جدا کرده است. مرده شور این وصیت کردن و وقف و دین داری را ببرند. یک عمر همه ما را آواره کوچه و خیابان کرده و تنها برای همان اختصاصی های خاندان یک گور خانوادگی برایمان کنار گذاشته است. بیچاره ما و بیچاره امام زاده!

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان