لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
* آدم حکم پول را دارد، هر قدر مقدارش بیشتر، ارزشش کمتر. امروز چیزی که هیچ ارزشی ندارد جوان بیست ساله است. جمعیت جوانان دنیا از حد گذشته است. دنیا گرفتار تورم جوانان است.
* دیوار زبان وقتی کشیده می شود که دو نفر به یک زبان با هم حرف می زنند. آن وقت دیگر مطلقا نمی توانند حرف هم را بفهمند.
* در سویس میزان خودکشی از همه جا بیشتر بود. البته همه جا میزان خودکشی از همه جا بیشتر بود.
* آزادی از قید تعلق چیز فوقالعادهای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرفدار کسی هستی نه ضد کسی. همین. باگ میگفت که بزرگترین مساله جوانان این است که چطور این اکسیر را پیدا کنند، البته خیلی مشکل است، ولی وقتی به آن رسیدی از هر چیزی که فکر کنی بهتر است. یادتان نرود، آزادی از قید تعلق، وقتی به آن رسیدید خبرش را به من بدهید.
* - ولی آخه چرا جدا بشیم؟ ما می تونیم تمام عمر با هم خوشبخت باشیم.
- وقتی دو نفر این جور که تو می گی به هم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا می کشه که اتومبیل و خونه می خرن و کار و کاسبی و بچه و این جور چیزها راه می اندازن. اون وقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش می شه زندگی.
****
رومن گاری، نود وسه سال پیش به دنیا اومد و خداحافظ گاری کوپر رو حدود ۴۰ سال پیش نوشت. اما مطمئنم اگر می دونست روزی با این کتاب این روزهای من رو دچار چنین خلسه و لذتی می کنه، حتما زنده می موند و بعد از دیدن این کیفوری من، آرام تر و سرخوش تر به خواب ابدی فرو می رفت!خداحافظ گاری کوپر، با ترجمه فوق العاده سروش حبیبی، از معدود رمان های غیر ایرانیست، که من رو دچار خودش کرد.
حتا اگر از سیر در حال و هوای رهایی خود خواسته و ناپایدار جوانان آمریکایی دهه شصت میلادی(همزمان با جنگ ویتنام)، یا همراه شدن با تعلقات عاشقانه آدم های کتاب، یا کنایات ظریف نویسنده به سیاست و اخلاق و حتا ادبیات ، یا حتا سیر معماگونه و پلیسی انتهای کتاب هم بگذریم، خوندن جملات قصار فلسفی نغز و عمیقی که شاید در نگاه اول ساده به نظر بیان، بهانه کافی برای خودن این کتاب خواهد بود.
ناراحت نشیم اما از دید آدم های این کتاب همه آدم هایی که زیر ارتفاع ۲۰۰۰ متری هستن در جایی به نام صفر متر بالای سطح ِ گه زندگی می کنن!
پ. ن:
۱- این یادداشت در عین جوگرفتگی ناشی از خوندن این کتاب نوشته شده است. پس لطفا به دید یک کتاب شناسی به اون نگاه نکنین! در ضمن از دوست خوبم میثم فکری ممنونم که کتابش رو صبورانه برای یک سال به من امانت داد! از همین جا ازش می خوام دیگه سراغ کتابش نیاد.
۲- لینک برخی نوشته های اینترنتی راجع به این کتاب
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

