لاشریکستان

زلیخا

یوسف شده ام، غرق چاه. بی برادران غیور و بی اشک چشم پدر. یوسف شدم ام این بار، یوسف سیاه ترین قصه هاست. که این بار حتی، دست برادرانم از پیرهنی که طوطیای چشمی شود، تهیست. که این بار گرگ داستان منم و چاه بهانه ی تمنای تو. این بار،من، به شوق هیچ کاروان نجاتی سر از چاه خویش بیرون نمی آورم . دلم را به وادی وادی تاریکی خود خوش می کنم و در انتظار تو می نشینم. در انتظار تو اشک می ریزم و یعقوب می شوم. آن قدر خیره به پنجره می مانم که از در در آیی.

بیا که این بار آن همه تمنای تو نصیب روز ها و شب های یوسف است. بیا و جامه بدر و رهایم کن از آن همه سیاهچال تنهایی. بیا و ببین که در این هفت سال قحطی تو چه ها گذشت بر یوسف. بیا و عزیز مصر اگر نه، عزیز یوسف باش. من تاب این همه سجده برادران خویش را ندارم، که من در همه لحظه های بی تو، بی قرار سجده ای بر بلندای تو بوده ام.

خسته ام، خسته. خسته از عزیزی مصر. خسته ام از این همه فرعون و نمرود. خسته ام از بازی ترنج و این همه رنج که بر من می رود.

جامه بدر و زلیخایم شو...

صدای متن

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان