لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
یوسف شده ام، غرق چاه. بی برادران غیور و بی اشک چشم پدر. یوسف شدم ام این بار، یوسف سیاه ترین قصه هاست. که این بار حتی، دست برادرانم از پیرهنی که طوطیای چشمی شود، تهیست. که این بار گرگ داستان منم و چاه بهانه ی تمنای تو. این بار،من، به شوق هیچ کاروان نجاتی سر از چاه خویش بیرون نمی آورم . دلم را به وادی وادی تاریکی خود خوش می کنم و در انتظار تو می نشینم. در انتظار تو اشک می ریزم و یعقوب می شوم. آن قدر خیره به پنجره می مانم که از در در آیی.
بیا که این بار آن همه تمنای تو نصیب روز ها و شب های یوسف است. بیا و جامه بدر و رهایم کن از آن همه سیاهچال تنهایی. بیا و ببین که در این هفت سال قحطی تو چه ها گذشت بر یوسف. بیا و عزیز مصر اگر نه، عزیز یوسف باش. من تاب این همه سجده برادران خویش را ندارم، که من در همه لحظه های بی تو، بی قرار سجده ای بر بلندای تو بوده ام.
خسته ام، خسته. خسته از عزیزی مصر. خسته ام از این همه فرعون و نمرود. خسته ام از بازی ترنج و این همه رنج که بر من می رود.
جامه بدر و زلیخایم شو...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

