لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
دیر روزهای من، بی اذن راهبانه تو سیاه ترین شب هاست. که ساعت های بی تو، خورشید می گیرد و تقدیر من این است که این دلگیرترین لحظه عالم بر سرم آوار شود. قیامت من سر آمده و روزها و شب های مرده من، از دل قبرها بیرون آمده اند. محشر و زلزال، ساعت اکنون من است. ساعتی که من صحن و سرای خانه ام را به شوق تو آب و جارو نکردم. ساعتی که تو آمدی و میان تن نیمه جان من هبوط کردی، اما من، مثل خواب زده ها تنها فریاد کشیدم و جامه دریدم و ساعتی که تو رفتی، من ، تنها نظاره گر جای خالیت بودم.
بازی عاشقی من، کودکانه است، که دور از تو تمنایت می کنم و لحظه وصال رهایت. اما رسم عاشقی تو، تمثال تمام قد مهر است. بر گستاخیم لطف می شوی و بر خستگیم مرهم. بر بی تابیم صبر می کنی و در ترسم نوازش. اما رسم من باز همان کودکی و نافرمانی است.
انگار مسخ شده ام و تمام بنی اسرائیل درمن دوباره جان گرفته اند. بهانه می آورم برای دیدنت و چون چشم های کوچکم تاب این همه تو را ندارند، بر بلندای سینا، سامری تازه ای می سازم. بهانه می آورم و همسفری خضرگونه ات را از خودم دریغ می کنم. اما تو آگاهی که بر این نافرمانی نه مستحق عقابم که سبب، نه گستاخی من، که این همه عظمت توست. پایین تر بیا و دست مرا بگیر.پایی تر بیا که من نای پرواز ندارم. پایین تر بیا و بر بال های خسته ام مرهمی بگذار ...
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان


