لاشریکستان

روزها

ارتفاعات آمل-تابستان 86

قبل از تحریر: خوبم. کمی سرخوشم. حس کردن دریا، حتی اگر در گرماگرم تابستان، لمس قطرات خیس باران توی ارتفاعات جنگل های شمال، میان سر سبزی سوزنی درختان و لا به لای ابرها، رها از شهر، حال و هوای خوبی نصیبم کرده. این روزها احساس می کنم که دلم می خواهد توی قطب شمال باشم. تا دور دست سفید، گرگ و میش،سرد. آن قدر سرد که ناچار شوی دست و پایت را روی آتش بگیری تا یخ وجودت باز شود. راستش احساس می کنم عجیب جای خیال انگیزی است. احساس می کنم توی طبیعتم گم شده بوده و تازگی ها پیدایش کرده ام. آرزویش کردم.شاید نصیبم شد!

 

اول. خوب یا بد، دنیا این فرصت را به دست نمی دهد تا همه سکانس های زندگی مان را دوباره ببینیم. می ماند تنها انباشت خاطراتی گاه دور و گاه نزدیک. توی لحظه که قرار می گیری حس می کنی هیچ وقت فراموشش نخواهی کرد. عبور زمان است که تصور باطلت را نشانت می دهد . تازه می فهمی خیلی که هنر کنی زندگیت می شود سه چهار قسمت و سکانس اصلی و والسلام. تولدت می شود آغاز. کودکی و نوجوانی هم حکم پیش گفتار کتاب زندگیت را دارد. جوانی، درس، کار، عاشقی و ازدواج میانه های کتابت را می سازند و تا به خود می آیی سر پایینی زیستن و انتظار رفتن. تازه همه این احوالات مال وقتی است که یک باره سر کوچه و محله تان بالای حجله ای پر از چراغ، ننویسند جوان ناکام. سر و تهش را که بزنی می بینی چهار فصل این آمدن و رفتن حکم چند لحظه را بیشتر ندارند که تو می توانی توی چهار خط خلاصه اش کنی.

دوم. من مانده ام در این سیلاب و تورم انسان، که از صدر ازل تا ابد الدهر جاریست، ما کجای کاریم؟ من مانده ام توی این چند میلیارد ستاره و سیاره حضرت من کجای آفرینش را گرفته است؟ این وسط اصلا لحظه و ساعت من حکم چه جزیی از این همه کل را دارد؟ به چراغی در دل تاریکِ خانه ای می ماند که اگر از بلندای کوهی، نظاره گر شهری باشی ، حتا سوسویش را درک نمی کنی. انگار که همه تابیدنت محو می شود و لا به لای تاریک و روشن های هستی گم می شود. آن وقت است که دلت می گیرد.آن وقت است که به سرت می زند بروی توی یکی از همان صفحه های تاریک تاریخ بنشینی و محوشوی.

سوم. نگاه که می کنم می بینم تنها امید به ماندن، همان وصل بودن است. اینکه همان چراغ روشن باشد و بتابد و سوسویی بزند و دست کم دل همان اتاق را روشن کند، خودش دنیایست. حالا هم اگر نه، نور ستاره تو چند هزار سال نوری دیگر دست کم به خودت می رسد. دست کم نهر کوچکی می شوی که نمی مانی و نمی گندی و آن قدر از بلندای سنگ ها و خاک ها بالا می روی تا خودت را بیاندازی توی بغل رودخانه ای و اگر عاقبت به خیر باشی دریایی.

چهار. منصف اگر باشم، همین امیدها و رویاهاست که بودن را برای آدم خواستنی می کند. همین چیزهاست که یادمان می آورد قدر عمرمان را بدانیم. باقی هم جز تفلسف بیهوده آدم های بیهوده و مایوس- که سخت از آنها بیزارم- نیست. رها شویم.

صحبت غنیمت است به هم چون رسیده ایم

تا کی به هم رسند دگر این تخته پاره ها

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان