لاشریکستان

آتش

آتش می زنم، در سایه ی سرد گلدسته ها، در نجوای خواب آلوده ی موذنان، در سجاده هایی که شرک آلود و سیاه، اهریمنانه می خندند. آتش می زنم در آسمان خانه ام، که شب هایش عطر خورشید را ندارد و روزهایش صدای کوچ ماه را زمزمه می کند. تو نیستی که شق القمر کنی و حسرت دیدنت بر دل ستاره ها مانده است.. تو رفته ای و صدای امن یجیب ماهی ها را که برای ساحلت اشک می ریزند، نمی شنوی. تو نیستی و تمام کبوتران دل شکسته، از دوری تو لب به دانه ی هیچ دامی نمی زنند. تو رفته ای و تنها صدای لن ترانیت داغ دل شقایق ها را تازه می کند.... زمستان است انگار و من، خواب بهار می بینم. زمستان است انگار و من،  نیستان جانم را،  به یاد تو شعله ور می سازم. بگذار این بار، این آتش* را در آغوش کشم، که استسقای جانم را تنها آتش توست که آرام می کند. بگذار بی هیچ استخاره ای، در خودم آتش زنم  که بیرق عشق تو آتش است و لهیب ، که از این خاک نمناک و این زمهریر سرد، جز به آتش عشقت، رها نمی شوم...

*آل عمران.۱۰۳: به بركت نعمت او، برادر شديد و شما بر لب پرتگاهی از آتش بوديد، خدا شما را از آن نجات داد؛ اين چنين، خداوند آيات خود را براي شما آشكار مي‏سازد، شايد هدايت شويد

صدای متن

***

پی نوشت: آهنگ اینجا عجیب حالم را دگرگون می کند. میان خوف و رجا، شادی و محنت نگهم می دارد.دوستش دارم. اینجا را هم که می خوانم میان واژه ها و حرف هایش گم می شوم و پیدا شدنم کار خداست. زنده باشم، یادداشت بعد را یک شب مانده به میهمانی رب، که خودش می داند که بی قرار آمدنش هستم، خواهم نوشت. در پناه حق

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان