لاشریکستان

کودکانه

بچه بودیم، یار می کشیدیم، دست هایمان را شکل تفنگ می کردیم و ... بازی شروع می شد. داد می زدیم، می دویدیم، گریه می کردیم و می خندیدیم.نقشه می کشیدیم و توی نقشه ها قهرمان داستان می شدیم. آن وسط دعوایمان که می شد، دیگر تفنگ های الکی به کارمان نمی آمد. خودمان می شدیم و غرور یا گذشتمان. نهایتا قهر کودکانه ای، که با آغاز بازی فردا تمام می شد. بچه بودیم. دنیایمان همان خنده ها و دویدن ها بود. کتاب هایمان را کناری می انداختیم و به گور پدر املا و ریاضی و تاریخ می خندیدم. لعن می کردیم آدم هایی که این ها را اختراع کرده بودند! بچه بودیم.غم دنیا نداشتیم و دلمان به دنیایمان خوش بود.تفنگ هایمان را بی جهت غلاف کردیم و بزرگ شدیم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان