لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
- می کشمت رضا !
به چارچوب در حیاط نرسیده بود که از توی ایوون یک لنگه دمپایی پرت کردم طرفش. چنان خودش رو انداخت رو زمین که یک لحظه از چابکیش جا خوردم. دمپایی هم محکم خورد به در و صدای بلندی کرد. رو زمین دراز کشیده بود و داشت مثل دیوونه ها می خندید. خنده هاش عصبانیم می کرد.
- خمپاره هات چرا سوت نمی زنه؟!
- چه جوری دیدیش؟
اومد نشست کنار حوض . هنوز می خندید. نگاهی انداخت به گلدونهای شکسته کنار دیوار.
- مثل اینکه این دیوونه بازی ها کار هر روزمونه ها!!
شیر آب رو واسه تمیز کردن شلوارش نصفه باز کرد .
- ولش کن بذار بعدا می شورمش.خواستم بهش بگم ،اما دلم نیومد. شده بود مثل اون وقت ها که با شلوار خاکی و پاره از بازی تو کوچه بر می گشت. می رفت می نشست کنار شیر آب ، کنار گلدون ها، همون جا که الان نشسته بود.اگر چه حالا خبری از گلدون ها نبود. بعد خاله وقتی با اون سر و وضع می دیدش ، لنگون لنکون همین جوری که غرغر می کرد، از پله ها پایین می اومد و می رفت کنار حوض. اونقدر ناله و نفرین می کرد که خودش هم خسته می شد. آخر سر وقتی می دید به عزیز دردونه ی ته تغاریش برخورده، کنار حوض می نشست و شروع می کرد به نصیحت کردن و قربون صدقه رفتن.گاهی هم که من اونجا بودم بر می گشت می گفت : زری یه بار خل نشی زن این پسره خل و چل بشی ها!
اون وقت بود که کلی قند تو دل من آب می شد و بیشتر اگر نه، همون قدر تو دل رضا. می دونستیم که قسمت این دو تا خل رو واسه همدیگه نوشتن. خیلی هوام رو داشت. گاهی که از مدرسه بر می گشتم می اومد و تا دم در خونه پشت سرم اسکورتم می کرد. می دونستم به خاطر همین کارهاش یکی دوبار دعوا کرده و بگی نگی کتک خوبی هم خورده.
از لب حوض اومد طرف پله ها، ولی روی پله اول نشست.
- چیه بچه پر رو! حتما می خوای تو خونه هم راهت بدم ؟
دوباره مسخره بازی هام گل کرده بود.جواب نداد.خیره شده بود به زمین.درست مثل هر وقت دیگه ای که حالش خوب نبود یا تو فکر بود. فکر می کرد این جوری حال بدش رو نمی بینم.
- چیه می خوای منت کشی کنی؟ خوب زود باش ، زیاد حوصله ندارم.
نگاهش هنوز به زمین بود.حرفی نزد.
- خب قبول ... ولی بار آخرت باشه.
- سر.. به.. سر... م... نگذار زری... خوش نیستم.
همیشه همین رو می گفت.هر وقت که به قول خودش خوش نبود.
- می خوای قرصات رو بیارم؟
سرفه هاش نمی گذاشت که حرف بزنه. سر کم موش رو از پشت دستاش که حالا کاملا صورتش رو پوشونده بود، بالا برد.
- کپسولت کجاست؟ نپرسیدم .همیشه یک جا بود، سر طاقچه. شاید می خواستم یه جوری به حرف بکشمش،ولی انگار حالش خراب تر از این حرف ها بود. دویدم طرف اتاق.از تو حال صدای سرفه هاش رو که حالا خیلی بلند تر شده بود می شنیدم. رفتن و اومدنم چند ثانیه بیشتر طول نکشید.نمی دونم قلبم می زد یا نه. خودش رو از پله ها انداخته بود پایین و به هر زحمتی تا پاشوره لب حوض کشیده بود. سرش رو با دستم بالا آوردم و ماسک شیشه ای رو جلو دهنش گرفتم. بازم سرفه می کرد.می دونستم کپسول ها بی فایده است. ماسکش سرخ سرخ شده بود.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

