لاشریکستان

بانوی خوب قصه ها...

دیونه کن دل منو، بانوی خوب قصه ها

اتل متل توتوله ها، نون و پنیر و پسته ها

گنجشکک اشی مشی،کنار حوض نقاشی

بال بزن و زود تر برو، بهتره اینجا نباشی

اینجا دیگه قصه ای نیست،دوره ی قصه تمومه

مرده دیگه رستممون،لیلی و مجنون حرومه!

لیلی و مجنون نداریم،عاشقی مال بچه هاست

طوطی شیرین سخن قصه ی ما، بگین کجاست؟

مادر بزرگ قصه گو، بقچه ات و بردار و برو

این آدما نمی شنون، نه قصه هات رو، نه تو رو

دیگه کسی پا قصه هات،شب تا سحر نمی مونه

هزار و یک حکایت و هیچ بچه ای نمی خونه

کدوم کدو قل می زنه،کدوم قالیچه می پره

قصه نگو واسه اینا، بهت می گن: چه مسخره!

حالا دیگه تو شهر ما،سوپر منا پادشاهن

رستما دست بسته همه، ته ته ته چاهن

غول و لولوها گم شدن،جاشون هیولآ اومده

عروسک های خوشگل و خوش قد و بالا اومده

لیلی رو دیگه بی خیال، با اون لباس گل گلی

بهتره جای اون حالا، یه سیندرلا بخری

مادربزرگ دلم گرفت،مردای اون روزا کجان

چرا دیگه دیو و پری، به خواب ماها نمیان؟

یادش بخیر اون روزا که، یکی بود و یکی نبود

قصه ای که دروغ نداشت، غیر خدا هیچ کی نبود

(تابستان ۸۵- بازنویسی پاییز ۸۶)

***

 پی نوشت: دارم برات می میرم.فکر کنم دارم عاقبت به خیر می شم! 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان