لاشریکستان

تعفن زندگی

زندگی مسخره ای که هر نفسش که فرو می رود بی آنکه برون رود مصیبتی و هر نقطه اش بالا و پایینی و هر آدمش کوه رنجی و هر طفل دنیا آمده اش مرده ای و هر مرده اش آواره ی برزخی و هر امتحانش تجدید تازه ای و هر جمله اش سو تفاهمی و هر خانه اش زندانی و هر دوستش خروار خروار نصیحتی و هر کتابش حجم منیت آدمی و هر آرزویش سرابی و هر امروزش فردایی و هر دیروزش غصه ای و هر شبش امید واهی روزی و هر روزش در پی آرامش شبی و هر مردش اسیر دردی و هر زنش گرفتار اشک چشمی و هر مادرش داغدار فرزندی و هر پدرش شرمسار نگاهی و هر بزرگش ابلهی و هر صفحه ی تاریخش دروغی و هر فریادش دست گدایی نانی و نامی و تمنایی و هر ترانه اش تقدیم به عروسکی و هر نامرد سیاستش منجلاب نیرنگی و هر شرافتش برابر کیسه ی زری و هر جامه اش خرقه ی ریایی و هر نگاهش عقوبتی و هر شادیش حرمتی و هر سال نویش بلای نو ظهوری و هر دانایش دیوانه ای و هر جوانش لیلا و مجنونی و هر خدایش حلال مشکلی و هر بارانش سیلی و هر نگاهش عشقی و هر آسمانش سقفی و هر پروازش سقوطی و هر جنگش قهرمانی و هر چهره خندانش دچار ناچار عفونت همه گیر بلاهتی و هر ...

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱ دی ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان