لاشریکستان

نی نوا(۱)

دست مدد امام فضل اگر همراهم شود، هر رزو، ده نوا از محرم را تا روز دهم می نویسم. این میان بیشتر سودای نوشتن از ناخوانده ها رو دارم تا واگویه ی حرف های گفته را. تقدیم به آستانش، نذر قرار همه ی دل های شکسته.

نوای اول(اول محرم)

پیرمرد را سال ها کسی ندیده بود.صحابه ی پیامبر بود و پیامبر را که دیده بود، سن زیادی نداشت. تمام یادگارش شاید تنها چند تصویر و چند جمله بود از پیامبر و باقی، با گذشت زمان، محو و کم رنگ شده بود. هر چند به همان اندک دل داده بود و همان ها شده بود تمام زندگیش. آخرین بار کاروانی خبر آورده بود که میانه ی راه، پیرمرد را دیده است. مقیم صحرا شده بود و دل از دنیا و اهلش بریده بود. از همان کاروان سراغ پیرمرد رفتند و به اصرار، سر اقامتش میان گرما و شوراب های کویر را جویا شدند. نشانیشان داد به پیامبر، به سال هایی که توی مدینه گردش جمع شده بودند. نشانیشان داد به کودکی که نوه ی پیامبر بود. که پیامبر دست و رو و سینه اش را بوسید . نشانیشان داد به حرف های آن روز پیامبر که گفت روزی این فرزندم را میان صحرایی، کربلا نام، تشنه می کشند و یادشان آورد گریه ی آن روز پیامبر را. پیرمرد باصفایی بود، از همان آدم های اهل دل که این روزها کمیاب شده اند. تمام سال های پس از پیامبر را منتظر فرزندش ماند. پیرمرد اولین کسی بود از اهل کربلا که وارد کربلا شد.

پی نوشت: میان آنان که شمشیر بر حسین(ع) کشیدند از خوارج کسی نبود. سپاه یزید پر بود از آنان که پای رکاب علی شمشیر زدند و تیغ ها بر بدنشان رفت.

نوای دوم( دوم محرم)

زانوهایم را جمع کرده بودم توی سینه ام و سر در گریبان، تکیه داده بودم به دیوار. جریان آدمها، بی آنکه ببینمشان، به رودی می ماند که به حرکت مداومش یقین داشته باشی. با صدای عفوا عفوا سرم را بالا می آوردم و تازه می فهمیدم کسی پایم را بی اختیار لگد کرده است. سری تکان می دادم و دوباره بر می گشتم توی خودم. یک باره صدای همهمه ای از رواق مجاور بلند شد. مدام منتظر و نگران شنیدن صدا یا خبرانفجاری بودم. فکر کردم که احتمالا آن قدر گیج بوده ام که صدای انفجار را هم نشنیده ام. صداها و همهمه ها نزدیک تر و بلند تر می شد. انگار که دسته ای از آدم ها اذکار متفاوتی را با هم بخوانند. سر گرداندم و در اولین نگاه قامت بلند مردی با دشداشه ای مشکی و چهره ای سوخته توجه ام را جلب کرد. پشت سر مرد، عده ای دیگر، تقریبا با همان سیما و ظاهر وارد شدند. دقت کردم و تازه فهمیم که ذکر و دعا نمی خوانند و دارند بلند بلند حرف می زنند. نگاه های همه شان سمت ضریح بود ذره ای جای دیگری را نگاه نمی کردند.  بلند شدم و دنبالشان راه افتادم. توی بغل یکی شان انگار کودک خواب آلوده ای بود که گاهی جماعت لا به لای حرف زدنش، به سمتش اشاره می کرد. پشت سرشان ایستادم. بی آنکه سلام دهند نزدیک ضریح شدند. آدم های اطراف ضریح کنار رفتند و آن که کودک را بغل داشت، جلوتر رفت. خم شد و کودک را روی زمین گذاشت و دوباره برگشت میان جمعیت. جماعت ساکت شده بود. مرد اشک هایش را پاک کرد و شروع کرد بلند تر از قبل حرف زدن. حرف هایش را که زد، انگار از دوستی خداحافظی می کند دستی بلند کرد و رفت. جماعت هم به رسم مرد دستی تکان دادند و رفتند. از واژه هایش و از لهجه محلی اش چیز زیادی نفهمیدم. تنها جمله آخرش را شنیدم که می گفت فردا می آیند و کودک را سالم می برند.

 

پی نوشت:

گنجشک پر ، جبرییل پر ، بابا سه نقطه

من پر ، تو پر ، هرکس شبیه ما سه نقطه...

 

نوای سوم(سوم محرم)

 

خوب می دانم که برایت کاری نداشت. کاری نداشت تمام دارایی بی اندازه ی علی را، که اختیارش حالا در دستان تو بود خرج ساز و برگ و سپاه کنی. کاری نداشت از محصول بی اندازه ی نخلستان های علی اندکی را میان اهل کوفه و مدینه خرج کنی.آن وقت دیگر کوفیان برایت نامه نمی نوشتند، می آمدند و با سلام و صلوات تا کوفه همراهیت می کردند.می دانم...می دانم ...می دانم کاری نداشت پول بدهی و آدم بیاوری و از همه آنهایی که آن طرف رو به روی سپاه اندکت بودند، لشگری بسازی و دمار از روزگار دشمنانت در بیاوری.کاری نداشت زیرکی کنی و آن قدر حیله بورزی که پسر نابغه دست هایش را بالا ببرد. آن وقت هر محرم اول سال جدید قمریمان بود و ما جشن می گرفتیم. تو هم احتمالا می ماندی و خلیفه می شدی و چند صباح حکومتی و بعد هم فرزندانت و... . اما بگذار راستش را بگویم،آن وقت تو با بنی امیه برایم فرقی نداشتی. آن وقت احتمالا یکی هم جایی می نوشت و هذا یوم تبرکت به بنو هاشم و... . آن وقت دیگر نامت دلم را نمی لرزاند و یاد تو خونم را به جوش نمی آورد. آب که می نوشیدم یادت نمی افتادم و ساده از کنارت رد می شدم.آن وقت بود که نام حسین و حق تنها در همان ح اولش مشترک بود و بس!

 

پی نوشت:

در راه عاشورا حسین(ع) اول برای خریدن زمین های طف(کربلا) و دوم برای هزینه سفر آنان که بیعت را از دوششان برداشت دست به کیسه های درهم و دینار زد!

 

نوای چهارم(چهارم محرم)

 

از قبیله همدان بود و میانه های راه مدینه تا کوفه به امام پیوست. امام کسی را دعوت به ماندن و همراهی نکرد، اما عجیب بود که میان همه ی همسفرانش، او و دو تن دیگر از یاران را به ماندن تا آخرین نفس کنار خود دعوت کرد. کارزار عاشورا که درگرفت و جمله ی اصحاب که به میدان بی بازگشت رفتند، ضحاک که تا آن دم اذن رفتن به میدان نخواسته بود نزد امام، که حالا سخت تنها شده بود، آمد. سایه ترس بر تمام وجودش چیره شده بود و دیدن آنچه بر همسفرانش گذشته بود، اندک دلیل ماندن را هم از او گرفته بود. بی بهانه گفت که من تا اکنون کنار شما ماندم و می خواستم از شما دفاع کنم، اما حالا تاب دفاع و میدان را در خود نمی بینم. اجازه ی رفتن خواست و کربلا و امام را برای اهلش گذاشت. از کربلا که فرار کرد، اسیر جاسوسان عمر سعد شد و ایشان چون زبونیش را دیدند رهایش کردند تا بار جانش را بر دوش بکشد و برود.

 

پی نوشت:هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود، شناخت مرد از نامرد آسان است...پس ای شیپورچی بنواز!

 

نوای پنجم(پنجم محرم)

 

می گفتند خون رگ پیروانت، آن هم اهل کربلا و نجف به جوش آمده بود. می گفتند نام تو بر لب داشتند و می خواستند کربلای تازه ای بسازند. می گفتند غسل شهادت کرده بودند و دست به دامان تو ، پا در رکاب قیام گذاشتند. می گفتند لشگر جور هم دست به کار می شود و به لطف سلاح و قدرتش، از خون خون خواهانت دریایی می سازد. می گفتند آمده اند و حرمت حرمت را شکسته اند. می گفتند آمده اند توی حرم نه به اهل حرم و نه حتی به بارگاهت،به هیچ کدام رحم نکرده اند. آن وسط می گفتند داماد صدام بالای تانکی رفته و داد زده توی حسینی و منم حسینم، حالا کداممان قدرتمند تر است؟

کاری ندارم که چه قدر گذشت تا او توی آتش غضب همان که برایش خوش خدمتی می کرد گرفتار شد. تنها داشتم فکر می کردم که چه قدر حسین ها آمده اند و رفته اند. چه قدر می آیند و می روند. اما تو مانده ای و می مانی و نام هیچ کدامشان بوی تو را ندارد.

 

پی نوشت: 

- می تی... امشب هی ات کجا میری؟ 

- عبد الرضا...

- ای ول. بذا یه سر بزنم به باباهه، باهات میام. 

- ول کن عموووو....هی ات دیر میشه.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان