لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
نوای ششم
مثل ماهی. درست مثل ماهی شده بود. درست مثل وقتی که از آب بیرون می افتد. درست همانطور بالا و پایین می پرید.درست همان وقت است که دلت می سوزد و یک باره هول می شوی و از بس که نمی دانی چه کار کنی ، بی تاب می شوی و تو هم بالا و پایین می روی.
مثل ماهی. درست مثل ماهی شده بود. درست مثل وقتی که از آب بیرون می افتد. درست همانقدر بی تاب آب. همانقدر تشنه. آن قدر که صدای نفس نفس زدنش می پیچد توی گوش ات. یا حتا توی گوش تمام گوش ماهی ها. آن قدر که گریه ات می گیرد از صدایش.
***
مثل تو. درست مثل تو شده بود. درست مثل وقتی که آب را از تو گرفتند. درست همانقدر بی تاب و تشنه. ماهی بالا و پایین می پرید و من با لبان گزیده،دور خودم و تنگ ماهی می چرخیدم.
پی نوشت: درست مثل تو.درست مثل ماهی...درست مثل شش ماهه.
نوای هفتم
میزبان که قصد میهمانی می کند،مجلس می آراید و آنچه مقدورش باشد ارزانی میهمان می کند. مجلس می آراید و پیرایش و کوششش همه برای آن است که میهمان را ساعتی آسوده و سرخوش در کنار خود ببیند.میهمان هم به هوای همین مهربانی و مصاحبت میزبان است که شوق رفتن به میهمانی را دارد. اما تو گویی راز و اکسیر عجیبی است توی عزاداری های حسین(ع). به سایه روشنی می ماند که لحظه ای توی سیاهی و لحظه ای دیگر توی روشنیش باشی.مانده ام از مجلسی که جامه های میزبان و میهمان سیاه است و میزبانی اش جز به اشک و آه و ناله و فریاد نیست. توی میهمانیش رنج و درد تفسیم می کنند و خبری از هیچ شعفی نیست. اما باز میهماناند که شوق رفتن به میهمانی آتش میان جانشان می اندازد و با دست تمنا، به استقبال مجلس و عزایش می روند.
پی نوشت: خیابان ها پر شده از آدم هایی با دل های شش گوشه...
* هر چه کردم دست و دلم به نوشتن نرفت. رو سیاهم. ببخشید.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان

