لاشریکستان

واژه ها يا مانيفست بی تفاوتي

واژه ها مثل آدم ها می مانند. یک روز به دنیا می آیند.یک روز صرف آشنایی تو با آنها می شود. مدتی می گذرد تا توی ذهنت جایی پیدا می کنند و کم کم آنجا، جا خوش می کنند. کلمات یک روز هم معنا پیدا می کنند. معنایشان گاه از تجربه ای و حسی و گاه نیز از نشستنشان بر زبان دیگران برایت متجلی می شود. کار واژه ها اما همین جا تمام نمی شود. تازه بعد از این آشنایی با بعضی هاشان خو می گیری و حتا آن قدر رفیقت می شوند که به عادت و ناخودآگاه تکه کلامت می شوند. کلمات حتا مثل آدم ها بزرگ می شوند. گاهی حتا با تو دعوا می کنند و تو از آنها متنفر می شوی و با آنها قهر می کنی. گاهی یادت می رود که روزی بوده اند و بعد از سال ها مثل دوست فراموش شده ای دوباره به یادت می آیند و تو مرور می کنی همه روزهایی را که با آنها گذرانده ای. اوج داستان اما وقتیست که کلمات برایت حجم پیدا می کنند. این حجمشان جدا از رنگ و بوی هر کدامشان است. حتا به دوری و نزدیکی تو به آن کلمه هم کاری ندارد. حجمشان وقتیست که مثل همان آدم ها همراه خاطره ای و یادی می شوند. آن وقت تو مثل همان آدم ها اسیر نوستالژی خوب یا بد آنها می شوی و باز هم درست مثل همان آدم ها و با شنیدنشان موجی تلخ یا شیرین، توی دنیای ذهن و گاه دلت، راه می افتد. سخت تر اما وقتیست که نا گزیر باید دل بکنی از این واژه ها. سختی این دل کندن حتا از روزی که کلمه ها می میرند بیشتر است.

آشفته ی این روزهای ذهنم، که انگار کوک شده باشد روی ساعت تشویش، صحنه ی آمد و شد واژه هاست. می آیند و می روند. نقشی کوتاه یا بلند بازی می کنند و از سمت دیگر صحنه خارج می شوند. من اما تنها نگاهشان می کنم و هنوز برای هیچ کدامشان دست نزده ام و از دیدن هیچ کدامشان روی صحنه ذهنم ذوق زده نشده ام. به احترام هیچ کدامشان بلند نشده ام و اشکی نریخته ام.این روزها سلام برایم هم معنی خداحافظ شده است. مسئولیت مدنی متصدی حمل و نقل چیزی شبیه گوشی سونی اریکسون یا نوکیاست. عشق شبیه شارژ آپارتمان و آدم ها مترادف دیوار شده اند. حالا توقع زیادی است از من که بفهمم نظارت استصوابی هم معنی انقلاب است با نه؟ که یادم بیاید انتخابات مجلس هشتم فرقش با هفتم و ششم و... چیست؟ من حتا درست هم خانواده های خودم را به یاد نمی آورم چه رسد به این که بفهمم این کلمه های ناخوشایندی که این روزها زیاد می شنوم از کدام نسل و نژادند. درست است که من دستی بر آتش ادبیات داشته ام اما این روزها آن قدر سرم توی انواع ماده و اصل و قاعده و کنوانسیون است که واژه ها - هر چه که باشند- درست مثل لبوی نپخته، هیچ مزه ای در دهانم ندارند.

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ - مصطفا لاشریکستان