لاشریکستان

قحطی

تمام شد ... روزهایی که آستان نگاهم رو به قبله ی چشمانت بود. تمام شد و حالا، خانه از نام تو خالی است. حالا سیاهی های شهر، آسمان پر ستاره ات را از من گرفته اند. دیگر مدد هیچ تکانی، جز زلزله ای از قدرت تو، خانه دلم را نمی لرزاند. خشکسالی پشت خشکسالی، چشمانم را کویر کرده است. دیگر یقین دارم از این نماز های سر به هوا و ندبه های خواب آلود، بارانی نصیب این شهر نمی شود.حالا من مانده ام و چنگال های اهریمانانه ای که هر لحظه، صورت تازه ای می یابند. من مانده ام و شوراب ها و گنداب های دنیایی که برق هر ساعتش افسونم می کند و دیوارهای بلند ریا و تزویرش اسیرم. دیگر قحطی یاد تو سوی چشمانم را گرفته است....و این ناله های محتضرانه من است بر بالین مرگ درخت جانم که روزگاری سبز و پر جوانه بود....

پی نوشت:خدا کند مثل آن روزها، بر گردد.

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان