لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
تمام شد ... روزهایی که آستان نگاهم رو به قبله ی چشمانت بود. تمام شد و حالا، خانه از نام تو خالی است. حالا سیاهی های شهر، آسمان پر ستاره ات را از من گرفته اند. دیگر مدد هیچ تکانی، جز زلزله ای از قدرت تو، خانه دلم را نمی لرزاند. خشکسالی پشت خشکسالی، چشمانم را کویر کرده است. دیگر یقین دارم از این نماز های سر به هوا و ندبه های خواب آلود، بارانی نصیب این شهر نمی شود.حالا من مانده ام و چنگال های اهریمانانه ای که هر لحظه، صورت تازه ای می یابند. من مانده ام و شوراب ها و گنداب های دنیایی که برق هر ساعتش افسونم می کند و دیوارهای بلند ریا و تزویرش اسیرم. دیگر قحطی یاد تو سوی چشمانم را گرفته است....و این ناله های محتضرانه من است بر بالین مرگ درخت جانم که روزگاری سبز و پر جوانه بود....
پی نوشت:خدا کند مثل آن روزها، بر گردد.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

