لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
کم کم دارم می ترسم ازت پسر. داری می ترسانیم. نمی دانم چند بار موقع خواندنش می خواستم کتاب را پرت کنم سمت در و دیوار. سرم درد می کند. الان چند روز است. دستم روی صفحه کلید می لرزد. خسته ام. انگار قدر یکسال عملگی از جسم و قدر هفتاد سال فکر از مغزم کار کشیده ای. می فهممت. من هم مثل تو حالم از همه خشی های عالم به هم می خورد. من هم طلب کرده ام بلا را. من هم صورت مثالی نمازم را بارها دیده ام که از رقص رقاصه ها هم کمتر بوده. می فهمم. من هم از این ذکرهای آلبالا لیل والا خیلی سر داده ام. طعم گس غربت و عاشقی و مسخ و یاس و کفر و نماز با حال و گناه و نقره داغ شدن و رفیق و پول و زن و سفر و رقیب و هزار تای دیگر از اینها را چشیده ام. گیرم که مال تو درصدش بیشتر بوده و مستیت بیشتر. اما تو حق نداری مومن. حق نداری یک هو نباشی و بروی چند سال فکر کنی و هر جا خواستی سفر کنی و بخوانی و بعد بیایی و بنویسی و جرح کنی و وادی به وادی برگ های آس فکر و قلمت را رو کنی و آخرالامر همه اش را بریزی توی پانصد صفحه کتاب و توی چند روز به خورد خلق بدهی و عین خیالت هم نباشد چه بلایی سر جماعت می آید. تو حق نداری با دل آنها که تکه های خورد و خمیر دل و دینشان را گوشه ای کاغذ پیچ کرده اند تا دوباره ترک بر ندارد، بازی کنی. مومن گیریم که همه اینها را حق داشته باشی اما جواب این سکته های ناقص من و امثال من را چه طور می خواهی بدهی؟ کمی یواش تر. به خدا من این روزها روی دو پا هم به سختی راه می روم و آن وقت تو بی خبر برم می داری می بری نا کجا آباد و یک باره می فهمم دارم روی تار مویی می دوم. دست مریزاد. کاش دست کم لوطی گری ات کمی به درویش مصطفا و همین سهرابت رفته بودی. آن وقت این قدر بند دل ما را پاره نمی کردی. این بار هم گذشت. اسمت دوباره شد نامبر وان تاپ تن نویسنده های عالم.اما خیال برت ندارد که باز هم ناغافل دلمان را می دهیم دستت تا خون به دلمان کنی. این بار تا دوباره بروی و حرفی قلمی کنی احتمالا سن ما رفته بالای سی سال و آن وقت جواب بچه های یتیم و هزار مدعی دیگر را خودت باید بدهی.
پی نوشت:خوب نیستم. به هم ریخته ام. جناب امیرخانی یادش رفته است ما سال هاست دیگر فکر نمی کنیم. یادش رفته است ما دیگر جرات فکر کردن نداریم. ندیده است پنبه کرده ایم توی گوش هامان و سال هاست چشم هامان را روی راه آمده و راه نرفته مان بسته ایم. دلی جز این سنگ پاره ها و خورده شیشه ها برامان نمانده تا خرجش کنیم. خسته ایم . خرابیم. آن وقت آقا هیزم می آورد و آتشمان را- که دیریست خاموش شده- روشن که هیچ، شعله ور می کند. انگار خبر ندارد که این بلاها- از هر چه باشد- سرمان را می برد بالای دار. انگار یادش رفته دیگران -اسمشان آرمیتا یا هر چه باشد- چنان تسخیر و تسلیمت می کنند که دیگر نمی گذارند راست راست راه بروی و داد بزنی و اشک بریزی و روی زمین نان فدرال بخوابی و کمیل بخوانی و گوشت حلال بخوری و شلوار شش جبیب بپوشی و یا حتا سه شنبه ها بروی بالای قبر رفیقت. انگار یادش رفته ارمیا تمام شده است. انگار خبر ندارد ما ارمیا باشیم یا نه تمام شده ایم. انگار فراموش کرده ما خیلی وقت است بلا و دردمان را فروخته ایم و جایش همین چند دانه گندم زندگی را گرفته ایم...سر در آخور...
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

