لاشریکستان

پاری وقت ها..

 اول: پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت سوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت چهارم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها...

دوم: مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب ... در دلم هستی و بین من و تو (تو و من) فاصله هاست...

سوم: زبانم بند آمده...انگار همه وردها و ذکرهایی که روزی آرامم می کرد ته کشیده اند. زبانم بند آمده و انگار مادر زاد، لال زاده شده ام. چشمم مانده به سفیدی بی روح دیوار مطب دکتر و گلویم خشک شده ... نه ندایی از غیب می آید تا تسلایم دهد و نه نوایی از دور تا آبی باشد بر آتش بی تابیم... میان تمام خستگی دیوار، قابی، در تسکینی ابدی و جاودانه جا خوش کرده است... از دور تنها چهار قل درشت عربی را می بینم که زبانم را باز می کند...

چهارم: قیامت می شود وقتی که دلت می شکند و بغضت نمی شک....

پی نوشت: می خواستم بنویسم عشق، عجیب حرف مزخرفی است این روزها... دلم نیامد...

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان