لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
اول: پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت دوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت سوم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها انگشتر فیروزه را به انگشت چهارم از دست راست می زدم، انگشتر عقیق را به انگشت چهارم از دست چپ.شنیده بودم ثواب دارد. اثر هم داشت. پاری وقت ها...
دوم: مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب ... در دلم هستی و بین من و تو (تو و من) فاصله هاست...
سوم: زبانم بند آمده...انگار همه وردها و ذکرهایی که روزی آرامم می کرد ته کشیده اند. زبانم بند آمده و انگار مادر زاد، لال زاده شده ام. چشمم مانده به سفیدی بی روح دیوار مطب دکتر و گلویم خشک شده ... نه ندایی از غیب می آید تا تسلایم دهد و نه نوایی از دور تا آبی باشد بر آتش بی تابیم... میان تمام خستگی دیوار، قابی، در تسکینی ابدی و جاودانه جا خوش کرده است... از دور تنها چهار قل درشت عربی را می بینم که زبانم را باز می کند...
چهارم: قیامت می شود وقتی که دلت می شکند و بغضت نمی شک....
پی نوشت: می خواستم بنویسم عشق، عجیب حرف مزخرفی است این روزها... دلم نیامد...
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

