لاشریکستان

سمپاتی

یک روز مثل هر روز یکی از آن وقت ها و روزهایی است که لعنت می فرستم به همه آنهایی که یکی از گوشه های ذهن شان مثل من یا یکی از گوشه های ذهن من مثل آنهاست و آن موقع به جای آنکه خوشحال باشم از اینکه بیچاره یا حتا احمقی حس و فکرش مثل من بوده و من تنها و اولین کسی نیستم که گرفتار این درد شده ام و دست کم آدمی پیدا می شود که بخواهم از حس مشترکم به او بگویم و از حس مشترکش از او بشنوم، دلم می سوزد برای خودم و او و دلم می خواهد آن قدر سرش داد بزنم و حتا کتکش بزنم تا ویروس این شطحیات و خزعبلات از جانش بیرون بیاید و همه این حس های مشترک آوار شود روی سرش تا خدایی ناکرده دوباره هوس و شور بلا و درد سراغش نیاید و آخر سر هم بیایم و دست و پایش را ببوسم تا بیاید و منت بر سرم بگذارد و دست کم از سر تقاص، آن قدر سرم داد بزند و ان قدر به باد کتک بگیردم تا النهایه ویروس این شطحیات و خزعبلاتی که من را نیز گرفتار کرده است از سرم بیرون بیاید و بعد چندی بی یاری این قرص ها و آن قرص ها سر بر بالین بگذارم و دوباره توی راه و خانه و سر کار و وقتی با آدم ها حرف می زنم یک مرتبه زیر گریه نزنم و اشک هایم لباسم را خیس نکند و پنج هزار و پانصد فکر سراغم نیاید و دلم نشکند و بعضی عصرها یواشکی سیگار نکشم و سفره دلم را پیش آدم هایی که کاری جز مکدر شدن از دستشان ساخته نیست، باز نکنم و سراغ نوار مغز و ام آر آی و ذکر و مشاور و کوفت و زهر مار نروم و اهل خانه و رفقای گلستان و گرمابه را آشفته نکنم و حسرت چیزی و راه رفته یا نرفته ای را نخورم و بی خبر بروم خودم را بکشم و زیر خروار خروار خاک گوشه ای دفن کنم و  سال ها سر خاک خودم نروم تا نشانی قبرم را میان هزاران قطعه و ردیف گم کنم و دوباره همان آدم دوست داشتنی و سر به راه گذشته باشم...گیرم کمی سر در آخور...

پی نوشت: همین روزها رگ دلم را می زنم...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان