لاشریکستان

بی تویی

زخمه بزن.زخمه بزن و موسیقای جانم را توی باد رها کن. بگذار بریزند برگ ها از غمم. سیاه بپوشند گنجشک ها در عزایم. ابرها ببارند و ماهی ها اشک بریزند.بگذار، چلچله ها برایم چله نگه دارند و صدای مویه ی باد،لای شب بوها بپیچد.

من هم لباس شیدایی بر تن، گرد تو می رقصم. سر خوش که قصه ی ما تمام شد. سر خوش که تو دیگر سراغم را نمی گیری. که شاخه های هرزه ی ابلیس، درخت جانم را فرا گرفته است.

تقصیر تو بود، که آن قدر ماندی تا وجودت عادت را بهانه کرد و حضورت یادم رفت. آن قدر نزیک آمدی که محو شدی و برابر چشمانم پنهان شدی. آن قدر بودی و ماندی که یادم رفت صبح ها را که خورشیدت گونه ام را می بوسید. یادم رفت دستت را که میانه ی طوفان، سبک بار نجاتم داد. دیگر مدد نمی کند فیض روح القدس تو و روزهایم طعم تو را ندارد. حالا کودکی که زل می زدی توی چشم هایش و ذوق می کرد از نگاهت رفته است. حالا عطر وجودت گم شده است و این تقلای بی حاصلی است که من می کنم.

آی. چه قدر دلم برای خنده هایت توی شب هایی که دوستم داشتی تنگ شده است. چه قدر دلم صبح هایت را می خواهد که بیدارم می کردی تا خواب نمانم وقت دیدارمان. کجاست کودکی که تو پروردی؟ من خودم را، این روزها  و ساعت ها که بر من می گذرد دوست ندارم. بردار. بردار و لحظه ای از آن عصر هایت را نصیبم کن که فقیرانه حوالیت قدم می زدم... با دست هایی که ساعت ها بوی دست تو را می داد. سجاده ای که تسبیحش گلی بود ..با کوچه هایی که همسفر نجوای من بودند با تو...

خسته ام. مثل پرستو ها که از سفر آماده اند. خسته ام مثل موج ها که مهمان خانه ی ساحل نشده اند، مثل آدم ها که رهایشان کرده ای. معجزه ای کن. آیتی، نشانه ای... نگذار توی مهربانیت تردید کنم. بالا برو. دور شو. دور شو تا وسعت دیدگان حقیرم تاب بیاورد دیدنت را. . .

(صدای متن)

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان