لاشریکستان

جراحی روح

فصل ها نوشته اند در ستایش حجامت. قلم ها فرسوده اند در نکوهشش. تیغ ها کشیده اند و خون ها ریخته اند پیش پای منزلتش. زخم ها زده اند بر پیکر بی زبان تا بیرون رود پلیدی خون و سیاهیش،رنگ سرخی بگیرد. ساعت مقرر کرده اند و آداب. واسطه روزی جماعتی شده اند که پلیدی جسمت را به طرفه العینی بیرون می کشند و می سپارند به زباله دان. این شفای دردها و مادر درمان ها... اما کجاست تیغ تیز و دستی که نلرزد. کجاست تیغ تیز و دلی که بسوزد. بسوزد و به زخم و زخمه ای رهایت سازد از سیاهی دل. از اسیری روح. تا روح تازه ای بدمد میان صورت آبله ی جانت.تا تیغ بر کشد و جراح روح درمانده ای شود که امید به دست هیچ طبیبی ندارد...

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان