لاشریکستان
دل خوانده های لاشریکستان
پیامبر
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
هم سایه ها
عاشقانه های پلک و پوپک
انکار ما
زورق نشين،سفرنامه اقيانوس
آقا طيب
مصلوب
آتيش بازی
شاسوسا
اهل آبادان
دختر نقاش
عقل سرخ
کتیبه ی زخم
غربتکده ای آشنا
کافه انديشه
هوای خنک استغنا
چاله چوله
ویرگول
قمار عشق
great-ahoura
بهانه ای برای نوشتن
گمشده در تاريکی
مثل ماه من
دل شدگان
کوير زاد
لازم نيست
انسانم آرزوست
یادنامه
پاراگراف اول
مهتابی
یه غریب بی نشون
پلخمون
خانه ای روی آب
مژگان بانو
آدمک
آيين مهر
پیچک سر به هوا
چرکنویس
مدرسه ما
کورش علیانی
شمارشگر
RSS 2.0
لوگوی دوستان
بوی گند تظاهر که بلند می شود، پیش از همه شامه خودت و بیش از همه روح خودت را آزرده می کند. طولانی که می شود، مثل استخوان گلوگیری است که راه نفس کشیدنت را نه سد می کند تا خلاص شوی و نه بیرون می آید تا رها. توی این تقلا برای نفس، فرسوده می شوی و سر که بلند می کنی و نگاهت که توی آیینه می افتد، به مجموعه ای از دیگران تبدیل شده ای که هیچ شباهتی به تو ندارد. مجموعه ای که برای خوشایند هر کسی، حرفی و عملی را به خودش چسبانده است و از قضا این پکیج خود ساخته هیچ وقت کامل نمی شود.آدم های پیشین خواسته های تازه ای از تو دارند و آدم های نو ظهور و تازه، نیازهایی که پیشتر سابقه ای در مجموعه وجود تو نداشته اند! به این جای کار که رسیدی تنها دو راه برایت باقی می ماند. یا دست ببری زیر تابوتت و مثل جماعت بلند بگویی لا اله الا ا...، یا امن یجیب بخوانی تا فرجی پیش آید و از این گنداب خلاصت کند.چاره اما جز این نیست که دست غیب خودت باشی، بی دغدغه ی غیر و بی سودای زبان تحسین دیگران.
مرداد ٨٧
پيام هاي ديگران () link شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان

