لاشریکستان

نفس

بوی گند تظاهر که بلند می شود، پیش از همه شامه خودت و بیش از همه روح خودت را آزرده می کند. طولانی که می شود، مثل استخوان گلوگیری است که راه نفس کشیدنت را نه سد می کند تا خلاص شوی و نه بیرون می آید تا رها. توی این تقلا برای نفس، فرسوده می شوی و سر که بلند می کنی و نگاهت که توی آیینه می افتد، به مجموعه ای از دیگران تبدیل شده ای که هیچ شباهتی به تو ندارد. مجموعه ای که برای خوشایند هر کسی، حرفی و عملی را به خودش چسبانده است و از قضا این پکیج خود ساخته هیچ وقت کامل نمی شود.آدم های پیشین خواسته های تازه ای از تو دارند و آدم های نو ظهور و تازه، نیازهایی که پیشتر سابقه ای در مجموعه وجود تو نداشته اند! به این جای کار که رسیدی تنها دو راه برایت باقی می ماند. یا دست ببری زیر تابوتت و مثل جماعت بلند بگویی لا اله الا ا...، یا امن یجیب بخوانی تا فرجی پیش آید و از این گنداب خلاصت کند.چاره اما جز این نیست که دست غیب خودت باشی، بی دغدغه ی غیر و بی سودای زبان تحسین دیگران.

مرداد ٨٧

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧ - مصطفا لاشریکستان